شاهدان خوسار(خوانسار)

این سایت با هدف زنده نگاه داشتن یاد و خاطره دلاور مردان دفاع مقدس طراحی شده است.

شاهدان خوسار(خوانسار)

این سایت با هدف زنده نگاه داشتن یاد و خاطره دلاور مردان دفاع مقدس طراحی شده است.

شاهدان خوسار(خوانسار)
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
پیوندها

خاطره ای از عملیات کربلای 5 با رمز یازهرا (قسمت آخر)

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۰۴ ب.ظ

شهید سید سعید میرباقری( سمت راست) و شهید مجتبی شجاعی

همانطور که در قسمت قبلی نوشتم در مرحله دوم عملیات کربلای 5 گردان یازهرا می بایست قرارگاه یکی از تیپ های سپاه هفتم عراق که در فاصله 300 متری خط مقدم واقع شده بود را آزاد نماید. ولی به اتفاق تعدادی از افرادی که در جلوی ستون حرکت می کردیم و تقریباً 35 نفر بودیم به جای این که وارد قرارگاه شویم و طبق نقشه عمل کنیم،به اشتباه تا تقریباً یک و نیم کیلومتری عمق مواضع دشمن رفته بودیم.ما زمانی متوجه اشتباه خود شدیم که با تعدادی تانک و صدای گفتگوی عراقی ها مواجه شدیم. در آن شرایط حساس با یک تصمیم جمعی موفق به از کار انداختن تعداد قابل توجهی تانک شدیم. تعدادی از تانک ها نیز فرار را بر قرار ترجیح دادند. پس از اتمام درگیری اقدام به پانسمان زخم های مجروحین نمودیم. سپس پیکر پاک شهدا را هم از روی جاده به کنار منتقل کردیم.

  

پس از پایان درگیری، سکوت مطلقی منطقه را فرا گرفته بود. بچه ها کنار جاده نشسته بودند و منتظر تصمیم گیری بودند. من به کنار گلستانه رفتم.  متاسفانه زانوی او به شدت متلاشی شده بود و مشخص بود که درد زیادی را تحمل می کند. با این اوضاع  وخیمش به من گفت که بهترین تصمیم این است که افراد سالم مجروحین و شهدا را رها کنند و تا آنجایی که امکان پذیر است خودشان را نجات دهند. به او گفتم که هیچ تضمینی وجود ندارد که ما بتوانیم سالم از منطقه خارج شویم. به او گفتم که نه من و نه هیچ کدام از افراد سالم نمی پذیرند که بدون مجروحین از آنجا خارج شوند. واقعاً در آن شرایط گرفتن تصمیم صحیح خیلی سخت بود. لحظات حساس و طاقت فرسایی بود. با تمام وجود دست به آسمان دراز کردم و از خداوند متعال خواستم که همچنان که در انهدام تانک ها به ما کمک کرد، در این لحظه نیز ما را مورد لطف خود قرار داهد تا بتوانیم تصمیم صحیحی بگیریم تا در آینده دچار عذاب وجدان نشویم. پس از آن سرم را به زمین گذاشتم و به شدت گریستم. به یاد آوردم که چند شب پیش در همین منطقه تعدادی از دوستان عزیزم در گردان امام سجاد(مجید علایی، سید سعید میرباقری، حسن کرمی، حمید بهارلویی، اکبر تولایی، سیداکبر صادقی،سید سعید میرباقری و...) به شهادت رسیده بودند. در این شرایط طوری از خود بیخود شده بودم که سعید به من گفت که آهسته تر گریه کنم چون که اطراف ما پر از نیروهای دشمن است و ممکن است متوجه صداهای ما شوند.

با این گریه احساس آرامش عجیبی پیدا کرده بودم. در این زمان یکی از بچه ها سریع خودش را به من رساند و گفت که با روشن شدن منور دشمن متوجه شده که یک ستون از عراقی ها در آن سوی جاده در حرکت هستند.. خودم را به بالای جاده رساندم و مشاهده کردم که یک ستون عراقی به سرعت در حال دور شدن از کنار جاده است. همچنان فکرم مشغول تصمیم گیری در مورد انتخاب بهترین راه  در این شرایط حساس بود.  

 

افراد حاضر در عکس

ایستاده از راست: جمال گلی، حمید شجاعی، جانباز علی پورهاشمی، ماشاء اله نعمتی، محمد بهرامی فر، شهید مرتضی حبیبی، محمدخانی، شوکتی، شهید داود دهاقین، حمید عبدالرحیمی، پرویز بختیاری، ابراهیم غضنفری، عبداله پریخان، حسن مجتبایی، محمد نورورزی، علی اصغر عزیزی( احمد آقا)، محمودی، محمود رحمانی

نشسته از راست: شهید ناصر تائبی، محمدرضا فاطمی نیا(خالوحاجی) شهید سید علی ناشرالاحکام، شهید حسین کاظمی، شهید جلال رنجبر، علی اصغر میرشفیعی، ابوطالب عزیزی، ساجدی، ناشناس، شهید محمود عزیزی، حسین جهانگیری

این ایده به ذهنم خطور کرد که به تنهایی از کنار جاده به عقب بروم تا از وضعیت نیروهای خودی و دشمن اطلاعاتی کسب کنم. تصمیم خودم را با مسئول تیمها و سعید در میان گذاشتم. به دلیل این که عملاً مسئولیت نیروها در آن شرایط با مجروح شدن فرمانده دسته به عهده من بود، با این تصمیم مخالفت شد. کمال اسدی که یکی از شجاع ترین فرماندهان تیم ها بود گفت که حاضر است با یکی از بچه ها به عقب برود و اطلاعاتی در مورد موقعیت نیروهای خودی و دشمن کسب کند. این تصمیم تقریباً مورد پذیرش همه بچه ها قرار گرفت. به آن دو بزرگوار گفتم که در کنار جاده حرکت کنید و از کنار جاده منحرف نشوید و برای بررسی اوضاع بی گدار به آب نزنید. تا آنجایی که به خاطر داشتم در تمام مسیر حرکت ما از خط خودی تا آنجا در کنار جاده حرکت کرده بودیم. با آن دو روبوسی کردم و از ما جدا شدند.

  ساعت از حدود 2 نیمه شب گذشته بود اوضاع منطقه تقریباً آرام شده بود. منورهای زیادی بالای سر ما روشن می شد و هر از گاهی تعدادی خمپاره در کنار جاده منفجرمی شد. هر چه به صبح نزدیک می شدیم بر شدت گلوله باران منطقه افزوده می شد.

حالا به ساعت  سه و نیم صبح نزدیک شده بودیم و از آن دو نفر خبری نبود. دوباره اضطراب عجیبی مانند خوره به جانم افتاده بود. به بالای سر سعید رفتم و دیدم که در شرایطی که به شدت کم رمق شده در حال گفتن ذکر است . به او گفتم که به شدت نگران هستم. او گفت این نگرانی را به بچه ها منتقل نکن و در گوش بچه ها ذکر فالله خیرا حافظاً و هو ارحم الراحمین را بخوان. سریع به کنار تک تک بچه ها رفتم و شروع به خواندن ذکر مورد اشاره سعید کردم.

کم کم به ساعت 5 صبح نزدیک می شدیم. در آن شرایط تنها راه نجات را توسل به خدا، پیامبر اعظم و ائمه اطهار می دیدم. در این لحظه نذر کردم که 10 بار آیه شریفه آیت الکرسی را بخوانم. همه ی دوستان در حال راز و نیاز بودند. یادم نیست که چه تعداد آیه الکرسی خوانده بودم که صدای پای فردی توجهم را جلب کرد. انگار در آن سیاهی چند نفر به ما نزدیک می شدند. به آن ها دستور ایست دادم. کمال با صدای بلند گفت "که شلیک نکنید منم کمال".

کمال و همراهانش که ٣ نفر بودند(دو نفر دیگر از بچه های گردان با برآنکارد برای حمل مجروحان آمده بودند)، سریع خودشان را به ما رساندند. او را در آغوش گرفتم. او گفت بچه های گردان همان اول شب قرارگاه را تصرف کرده اند و قبل از شروع عملیات نیروهای بعثی قرارگاه را ترک کرده بودند. گردان بدون هیچ مشکلی در همان دقایق اول مقر را تصرف کرده بود. او گفت که خوشبختانه در این مسافت یک و نیم کیلوتری تا قرارگاه هیچ نیروی عراقی وجود ندارد. ظاهراً نیروهای عراقی که در منطقه حضور داشته اند، پس از درگیری ما با تانک ها به عقب تر رفته بودند.  سریع مجروحانی که قادر به حرکت نبودند را داخل برانکاردها گذاشتیم و در یک ستون اقدام به برگشتن نمودیم. به دلیل این که کم کم هوا در حال روشن شدن بود متاسفانه نتوانستیم شهدا را با خود به عقب ببریم. حدود یک ساعت طول کشید تا ما به کنار قرارگاه رسیدیم. آنجا کادر گردان منتظرما بودند. من منتظر توبیخ شدن از سوی فرمانده گردان بودم. برخلاف تصورم استقبال خوبی از ما انجام شد. حاج اسماعیل  فرمانده گردان می گفت که این اشتباه شما لطف خدا بود که باعث سردرگمی عراقی ها شده و تمام برنامه های آن ها را نقش بر آب کرده است.

در این شرایط  آنقدر خسته بودم که متوجه نشدم چگونه تیمم نمودم و نماز صبح را خواندم و همانجا در کنار خاکریز به خواب عمیقی رفتم. ساعت حدود 9 صبح بود که با صدایی از خواب بیدار شدم. تدارکات گردان اقدام به توزیع آش رشته داغ کرده بود.

هر چند خوردن آش داغ لذت بخش بود ولی فکر بچه هایی که در آن شب پر خاطره به شهادت رسیده بودند و ما نتوانسته بودیم پیکر آن ها را بیاوریم واقعاً عذاب آور بود.  ساعتی پس از توزیع آش متوجه شدیم که از پشت ساختمان های گلی واقع در شرق قرارگاه تعدادی اتوبوس در حال پیاده کردن نیروهای عراقی است. دقایقی بعد نیروهای عراقی در دو ستون و به سرعت در حال نزدیک شدن به ما بودند. هر چه به آن ها فرمان  (ایست) دادیم بدون توجه سرشان را پایین انداخته و به قرارگاه نزدیک می شدند.

 ما با تیربار شروع به شلیک به سوی آن ها کردیم. تعدادی از آن ها به زمین افتادند و بقیه پا به فرار گذاشتند.پس از این که متوجه شدند داخل قرارگاه نیروهای ایران مستقر هستند  پیراهن های نظامی خود را درآورده و اسلحه خود را زمین گذاشته و برای تسلیم شدن به طرف ما حرکت کردند. ما تصمیم داشتیم آن ها را به اسارت درآوریم.  ولی در این لحظه از داخل نخلستان نیروهای عراقی شروع به شلیک به سوی این افراد نمودند و تعدادی از آن ها را کشته و یا زخمی کردند. افرادی که سالم مانده بودند به صورت سینه خیز خودشان را به خاکریز قرارگاه رساندند و تسلیم شدند. اینجا بود که فرق بین ما و عراقی ها در یک جنگ نابرابر مشخص می شد. آن صفا و صمیمیت ایرانی ها کجا و آن بی رحمی بعثی ها کجا که حتی به نیروهای خود هم رحم نمی کردند.

   بعد از ظهر به اتفاق یکی از فرماندهان تیم ها به داخل زیر زمین های واقع در قرار گاه رفتیم و باانواع و اقسام مهمات، لباس های نظامی، ساک های شخصی، کنسرو ماهی، پتوهای نو و ... مواجه شدیم. اینجا بود که به عمق عظمت کاری که شب گذشته انجام شده بود بیشتر پی بردیم. من هیچ تردیدی ندارم که کاری که شب گذشته انجام شده بود از الطاف خفیه الهی بود. هم آن اشتباه غیر قابل فهم و هم آن انهدام تانک ها همه از الطاف الهی بود که شامل حال ما شده بود.

 همچنان عملیات ادامه داشت. شب بعد یکی از گردان های لشگر برای ادامه عملیات به خط مقدم آمد. آن شب در کنار ادامه عملیات ما نیز موفق شدیم پیکر شهدا را به عقب منتقل کنیم. واحد زرهی لشگر نیز تانک ها را که همچنان بر روی جاده مستقر بودند رابه عقب منتقل کردند.                                    ابوطالب عزیزی

نظرات  (۲۱)

۲۰ دی ۹۳ ، ۲۳:۳۱ علیرضاجعفریان
یادامام وشهدا،یادافتخارآفرینان عملیات کربلای چهاروپنج،یادصفاوصمیمیت فرمانده ونیروهای گردان امام سجاد(ع)که مظلومانه وعاشقانه درسخت ترین لحظات ادامه عملیات درنخل های نزدیک به مقرسپاه هفتم عراق ،بانهایت اخلاص وتوجه به انجام وظیفه ندای حق رالبیک گفتندوبانثارجانهای عزیزوبزرگوارشان چراغ راه ماوآیندگان شدند.همراه وهمرزم جامانده ازشهدای افتخار آفرین گروهان حضرت قاسم ازگردان امام سجاد(ع)
سلام ضمن تشکر از زحمات شما جهت یاد آوری بعرض میرسانم برادر عزیزمان شهید داود دهاقین در حین انجام ماموریت در سانحه هوایی هواپیمایی در مشهد مقدس بشهادت رسیدند و قبر ایشان در جوار شهدای عزیزمان در قطعه شهدا در بهشت زهراست ( در معرفی افراد لفظ شهید در کنار نام این بزرگوار فراموش نشود ) متشکرم
پاسخ:
چشم حتماً

عملیات های کربلای 5 و خبیر (در جزیره مجنون )را که اولی در جزیزه ای پانزده کیلومتری مربع طوری بود که جزیره توان حجم نیرو از دو طرف را نداشت و در گیری تن به تن در آن، 
تنها راه نفوذ به مواضع دشمن بود و در هنگام پاتک های دشمن به اعتراف سردار رضایی، یک میلیون و پانصد هزار گلوله توپ و خمپاره در آن به زمین نشست و در پایان هنگامی که دشمن از باز پس گیری جزیره ناامید شد، برای اولین بار به صورت رسمی از حجم وسیع گلوله های شیمیایی بر علیه رزمندگانی که هیچ پوشش شیمیایی ای نداشتند، استفاده نمود.
و کربلای 5 که در منطقه ای 160 کیلومتری ده ها لشکر تقویت شده (هر لشکر در کربلای 5 از چهارده گردان به بالا سازمان رزمشان بود ) و با آخرین تاکتیک ها و موانع پدافندی که طراحان آن، علاوه بر مصر و اردن و دیگر کشورهای مرتجه منطقه . به طور غیر رسمی عالی ترین کارشناسان نظامی رزیم اشغالگر قدس که کمترین آن کانال ماهی با موانع ایجاد شده در آن همانند تله های انفجاری . خورشید ها. نبشی هایی که توسط سیم خار دار، راه نفوذ غواصان شجاع ما را بسته بودند و استفاده از کمین های در دشت مانند کمین های پنجه ای، شن کش و ..... ایجاد مناطق تیر تراش، ایجاد دژهایی که آخرین دستاورد طراحان غرب و شرق در پدافند موضعی بود، جدا" شب قدر این انقلاب بودند !

صدها هزار نیروی اسلام و کفر از دو طرف نیرو که حتی به اعتراف برادران شنود سپاه و افسران عالی رتبه عراق صدام مستقیما" در قرارگاه فرماندهی کل کربلای 5 قرار گرفت و باعث روحیه دادن به نیروهای خود شد . از شلیک گلوله های کلاش تا آر.پی . جی و انواع خمپاره و توپ های سبک و سنگین منطقه را تبدیل به گزارگاه بهشت نموده بود .

شهادت لحظه ای یاران و دوستان و فرماندهان، آن لحظات را غیر قابل توصیف نموده . فقط خدمتتان عرض نمایم از گردان هایی که با 6 تا7 اتوبوس به خرمشهر رفته بودند، شاید به اندازه یک اتوبوس نیرو زخمی که درد شان قابل تحمل تر بود و حاضر نبودند یاران خود در خط را ترک کنند به شهرهای خود باز گشتند .
تمامی عملیات ها و حفظ خطوط پدافندی خصوصا" در گرمای خوزستان تا زمستان های کردستان کاری سخت و غیر قابل وصف بود. اما عملیات کربلای 5 و خبیر، جدا" در اذهان حتی رزمندگانی که در آن عملیات نبودند نمی گنجد !
شهیدان که خوشا به سعادتشان در نزد پرودگار خود بدون هیچ نگرانی و غمی در حال عند ربهم یرزقونند . خدایا جانبازان و رزمندگان این حماسه های الهی را در کنف حمایت خود حفظ فرمائید کسانی که دعای غالب آنان این است 
الهی و ربی من لی غیرگ 
اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک 
حسبنالله و نعم الوکیل

پاسخ:
ممنون از این خاطره زیباتون
منتظر خاطرات بعدی شما هستیم.
تدارکات نرسیده بود و بچه ها تشنه بودند.در جاییکه فرمانده مقرر کرده بود ، خسته و تشنه کیسه های شن را پر می کردند تا از گزند ترکشهای توپ و خمپاره در امان باشند. سنگرها بدون سقف بود ، چون نه فرصتی برای این کار بود و نه خبری از تدارکات بود

دوربینم را برداشتم و به قصد روحیه دادن به بچه ها و گرفتن عکس در مسیر خاکریز حرکت کردم
صدای سوت توپ و خمپاره باعث می شد دائم که خیز بروم ، بچه های رزمنده دیگر به خوبی با این صداها آشنا هستند . گوشها عادت می کند و می توانی بفهمی که این صدای توپ ازطرف خودی هاست یا دشمن تا بیجا خیز نروی.

نمی دانم برای چند دقیقه چه شد که عراقیها جهنمی به پا کردند و آنچنان آتشی روی ماریختند که مدتی درازکش روی زمین ماندم و با اصابت هر خمپاره و توپی بالا و پایین می شدم . کمی آرامش که ایجاد شد بلند شدم تا اطرافم را بینم . در ابتدا دود حاصل از این همه انفجار و خاک باعث شد درست متوجه اوضاع نشوم ،گوش هایم تقریبا چیزی نمی شنید، به نظرم آمد که زمان از حرکت باز ایستاده و متوقف شده ، از موج انفجارها کمی گیج بودم.

دیدم بچه های زیادی به روی زمین افتاد ه اند ، در همین زمان نگاهم به صورت نوجوانی افتاد که صورتش از برخورد خمپاره به نزدیکیش سیاه شده بود و ترکشها ی آن تمامی صورتش را گرفته بود. بی اختیار دوربینم را بالا آوردم و عکسی از او گرفتم. در حال حرکت بود و برای اینکه به زمین نیفتد از لبه های سنگرهای شنی کمک می گرفت. جلو رفتم  صدای زمزمه اش را می شنیدم ، به آرامی می گفت :"آقا جان اومدم. حسین جان اومدم.

وقتی به او رسیدم دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و به زمین افتاد. او را به آرامی بغل کردم ،همچنان نجوا می کرد. با تمام وجود امدادگر را صدا زدم. صورتش را بوسیدم و به او گفتم:عزیزم ، فدات بشم ، چیزی نیست و نا امیدانه برگشتم و باز امدادگر را به یاری خواستم.

حالا اشک هایم با خونهای زلال او در هم آمیخته شده بود، دیگر نجوا نمی کرد و به آسمان چشم دوخته بود . امدادگر آمد ، اما..،.لحظه ای بعد گفت :"کاری از دستم برنمی یاد ، شهید شده ، برادر زحمت می کشی ببریش معراج شهدا...!(معراج شهدا جایی بود که وقتی بچه ها شهید می شدند ، آنها را کنار هم می گذاشتند تا بچه های گردان تعاون آنها را به عقب منتقل کنند)

در حالیکه تمام بدنم می لرزید او را بغل کردم ، انگار فرشتگان زیر پیکر پاکش راگرفته بودند. آنقدر سبک بود که به راحتی در بغلم جای گرفت و از زمین بلندش کردم.امدادگر با دست محل معراج شهدا را نشان داد .قبل از اینک او را در کنار سایرشهدا بگذارم. صورتش را بارها و بارها بوییدم و بوسیدم ، به خدا بوی عطر گل یاس میداد.
پاسخ:
ممنون از این خاطره زیباتون
منتظر خاطرات بعدی شما هستیم.
در گردان تخریب لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) بودم و به ما گفتند سریع به منطقه بروید و ما هم سریع به جزیره برگشتیم و روی یکی از جاده‌های حساس، میدان مین گذاشتیم که شب قبل از عملیات خود حاج همت مستقیم فرماندهی می‌کرد؛

زمانی که به عقب برگشتیم متوجه شدیم که بچه‌های پدافند در کانال هستند و به همین خاطر جا کم بود و ما مجبور بودیم به مقر برگردیم و چون در دید عراقی‌ها بودیم باید تا مقر می‌دویدیم و حتی در آن حالت دویدن بود که بچه‌ها نماز صبحشان را خواندند.

چند وقت بعد از آن روز، بچه‌ها از آیت‌الله مشکینی پرسیدند «که نماز صبح را اینگونه خواندیم» و آیت‌الله مشکینی شروع کرد به گریه کردن و گفت «من حاضرم چند سال عبادتم را با یک رکعت نماز شما عوض کنم»
پاسخ:
ممنون از این خاطره زیباتون
منتظر خاطرات بعدی شما هستیم.
تخریبچی بود بیشتر اوقات در مناطق عملیاتی پابرهنه می گشت. 
و اگر از او سوال می کردند. 
در جواب می گفت که خون شهیدان زیادی در این منطقه ریخته شده است. من شرم دارم که با کفش بر روی این زمین مطهر راه بروم. در عملیات کربلای 5 مسئول گروهان انفجارات شد. 
به همراه چند نفر ازبچه های تخریب چی برای انهدام جاده بصره به کانال دوعیجی حرکت کرد. پس از تعبیه و انهدام خرج گودها دشمن متوجه حضور آن ها شد و منطقه را زیر آتش سنگین گرفت.
و کار بچه ها را با مشکل رو به رو کرد. 
اما با آن همه حجم آتش ناصر انفجار جاده را به تعویق نینداخت و با شجاعت تمام چهار عدد نیترات آمونیوم مواد منفجره را به داخل چاله های انفجار گذاشت و جاده را منهدم کرد. در پایان کار به هنگام بازگشت ناگهان خمپاره ای در نزدیکی او به زمین خورد. ناصر به جمع شهدای تخریب پیوست. واوکسی نبود جز شهید ناصر احمدی
یاد و نامشان گرامی و همواره درود وصلوات مؤمنین بدرقه راهشان باد.
شادی روح شهدا صلوات
پاسخ:
ممنون از این خاطره زیباتون
منتظر خاطرات بعدی شما هستیم.
شهر دست عراقی‌ها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا می‌شد که یا کمین کرده بودند یا داشتند استراحت می‌کردند. خودش را خاکی می‌کرد. موهایش را آشفته می‌کرد و گریه‌کنان می‌گشت. خانه‌هایی را که پر از عراقی بود، به خاطر می‌سپرد.
عراقی‌ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند. همیشه یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه شناسایی را یادداشت می‌کرد. پیش فرمانده که می‌رسید، اول یک نارنجک، سهم خودش را از غنایم برمی‌داشت و بعد بقیه را به فرمانده می‌داد.
یک اسلحه به غنیمت گرفته بود. با همان اسلحه هفت عراقی را اسیر کرده بود. احساس مالکیت می‌کرد. به او گفتند باید اسلحه را تحویل دهی. می‌گفت به شرطی اسلحه را می‌دهم که حداقل یک نارنجک به من بدهید.
پایش را هم کرده بود در یک کفش که یا این، یا آن. دست آخر یک نارنجک به او دادند. یکی گفت: دلم برای اون عراقی‌های مادر مرده می‌سوزه که گیر تو بیفتند. بهنام خندید. برای نگهبانی داوطلب شده بود. به او گفتند "یادت باشه به تو اسلحه نمی‌دهیم‌ها!" بهنام هم ابرو بالا انداخت و گفت "ندهید. خودم نارنجک دارم!" با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را درآورد.
پاسخ:
ممنون از این خاطره زیباتون
منتظر خاطرات بعدی شما هستیم.
سلام    هر گاه به سایت پاتخت سر می زنم احساس وجد وسرور می کنم و گم گشته ی سالیان خود را می یابم امیدوارم هر روز پویا و پر تلاش در مسیر رسالت عظیم خود که ابلاغ پیام شهداست موفق باشید .
پاسخ:
ممنون آقای رضایی امیدوارم در شورای شهر موفق باشید. خوشحالیم که یک فرهیخته فرهنگی همچون شما با کوله باری از تجربه مورد اعتماد مردم قرار گرفتید.
۲۸ دی ۹۲ ، ۱۱:۲۵ مهدی حاجی زکی
سلام عزیز دل
حس قشنگی بهم دادی
حسی که حدود ده سال پیش یه بار تجربش کردم
یادمه تحویل سال اون موقع حدودای 2 صبح بود با یکی از رفقا تصمیم گرفتیم تحویل سال بریم گلزار شهدا و سر خاک شهدا اون سال رو شروع کنیم
حسی داشتم که هیچ وقت تا به اون لحظه تجربش نکرده بودم
یه حس قشنگ یه حس قدرشناسی یه حس معنوی
واقعا اگه امثال شهید شجاعی و شهید صادفی و میرباقری و ... نبودند معلوم نبود ایرانی مونده باشه
بهتون افتخار می کنم
پاسخ:
مهدی جون لطف کردی 

خیلی دوست دارم خاطرات بچه های جبهه به خصوص طنزها را به کمک تو جذاب کنم.
سلام برادرخسته نباشید خیلی زحمت میکشید جالب ویاداور رشادت دوستان شهیدورزمندکا ن   واقعی میباشد انانکه درعمل ارادت خودرا به امام  ثابت کردند  
پاسخ:
سلامت باشید جناب رحمانی منتظر خاطره شما هستیم. مخصوصاً در مورد شهید دکتر حمید توحیدی
سلام همشهری عزیز
مطالب سایت شما بسیار ارزنده و پر باره.
این سایت مرجعی با ارزش در مورد مردان خدایی شهرمونه.
امیدوارم همیشه قلمتون به همین شیوایی باقی بمونه.
روح همه شهدا شاد.
پاسخ:
ممنون شهرام جان 

کمکمون کنید تا دینمون را ادا کنیم.
با اجازتون تمام خاطرات شما و آقای غضنفری رو پرینت گرفتم که با طمانینه و حوصله بخونم. شاید بعدها یه فیلمنامه ای ، متن نمایشنامه ای ،‌چیزی از توش دراومد.گفتم اجازشو از خودتون بگیرم.
پاسخ:

هنرمند گرامی ممنون از این تصمیمتون. سربسته می گویم افرادی که خاطره ازشون منتشر شده با مدیر سایت متفاوتند. 
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی ؟

ره ز که پرسی ؟

چه کنی ؟

چون باشی ...؟
پاسخ:
ممد جون وقتی پیغام هاده من خیلی اروم گنان
حالد چطیرو.
من خوم جی شیش ماه سال 1361 جبهه داران. عملیات محرم با شهید ابراهیم فتاحی دردان.
امرو یکی از رفیقام اژوات که سایت پاتخت خاطره قشنگیژ منتشر کرتی.
وقتی ورمخوند خیلی ریمژ تاثیر بینا. 
این ابوطالب خیلی کارژ درسو. من که خیلی قبولژ داران. چون هم باسوادو و هم جی خیلی مورد احترام مردمو. اندی زونانی که خیلی زجر؟ژ بکشو. آجیم دوژو یگ پاژ جبهه به یک پاژ جی مین بیمارستانا.
ممنون اگه ادگنو خودون معرفی بکردین.
پاسخ:
لطف داره عزیز دل 
هاما جی نسبت به این جماعت ارادت دارمین.
خیلی جالب بود
این خیلی خوبه که افرادی که در جنگ حضور داشتند تاریخ جنگ رو بازگو کنند. ای بسا با رفتن این نسل دیگرانی پیدا بشند که بخواند با واسطه مسایل رو بیان کنند و قاعدتا نمیشه بهشون اعتماد کرد. البته امیدوارم بیشتر به مشکلات و عدم موفقیتها هم اشاره بشه تا این تجارب گران به دست آمده فراموش نشه. 
جنگ ما جنگی بود که معنویات اون رو به پیش برد اما به هر حال تصمیمات و اعمال انسانی هم توش موثر بود و اتفاقا این قسمت ماجرا امروز خیلی به درد میخوره. 
پاسخ:
ممنون از اظهار نظرتون.

حتماً در آینده به این مسائل هم می پردازیم.
۲۷ دی ۹۲ ، ۰۹:۵۵ خـــُلـــِدستان



مادرپناه عشق تورندی کنیم وبس


ژرفای معرفت به تو بینم ونی به کس




هرگاه آمدیم  خاطرها زنده می شود


یاران ملامتم نکنید چون بود پیش وپس



اللهم صل علی محمدوآل محمد وعجل فرجهم


درودبر   (پاتخت خوسار)تقدیم باارادت

=================================================


همه ی عزیزان را شناختم   آن زمان  پایگاه  محمد رسو الله (ص) عده دیگری هم بودند که


از این سری فعالیتها در همین راستا داشتند .لیکن تعداد انگشت شماری از آنها هستند


وبه نظر میرسه یا  حال ندارند یا انگیزه ای برای ارائه  اینگونه خاطرات ندارند. ذکری از آنها


نشده  لذا خواستم تنها  تلنگری بر احساسات دوستان عزیزی که به این وبلاگ میاند


و مطا لعه می کنند . اشاره ای داشته باشم . ایام میلاد مسعود پیامبر خاتم (ص) و


رئیس مذهب تشیع حضرت صادق آل محمد (ع)  مبارک باد....


.((((((اللهم صل علی محمدوآل محمد وعجل فرجهم ))))))) 



  (((((  تقدیم باارادت))))))))))

پاسخ:
ممنون حمید جون خیلی دوستد داریم.
سلام یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادش بخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیر
یاد گردان امام سجاد ع- یاد سردار بی سرش یاد فرزند زهرای اطهر  یاد فرمانده دلاور گردان-یاد شهدایمظلوم  گردان- یاد نیروهای مخلص بسیجی اش  یاد اردگاه عرب -یاد چندروز توقف در خسرو آبادقبل از عملیات کربلای 5-یاد شلمچه کربلای ایران زمین -یاد عبادتهاوراز ونیاز اشکها ولحظات وداع قبل از عملیات و........ سالها می گذرد ولی نمیدانم چه سری است که هر وقت واژه ای مرتبط با عشق،جنگ،شجاعت،صفا وصمیمیت ،ایثار ،تربیت را می خوانم یا می شنوم که آه و حسرت ،اشک وخنده ،شرمندگیوبالندگی و..تمام وجودم را فرا میگیرد. تمام مدت حضورم دراین گردان نام آوران  بی نشان به چهل روز نمی رسد اما باور کنید این مدت کوتاه چندین هزار برابربیشتر از 42 سال عمرم برایم درس،خاطره ،اشک و آه و...بوده بیشتر تنهایم با را به آن روزها برمیگردم ولی افسوس در آخر با غبطه واحساس شرمندگی وشایذ بیزاری ازخودم بدلیل بی لیاقتی از آن دوران زیبا و آسمانی خارج می شوم. کلاس سوم دبیرستان بودم بعداز طی دوره آموزشی بلافاصله عاشقانه به همراه تعدادی از هم دوره ای ها راهی جبهه شدم .شب ق
پاسخ:
دوست عزیزم سلام

از اظهار نظرتون بی نهایت سپاسگزارم.
واقعاً جالب بود بی صیرانه منتظر خاطرات بعدی هستیم
پاسخ:
ممنون

این موضوع بستگی به نحوه همکاری رزمندگان داره.
۲۶ دی ۹۲ ، ۱۷:۲۴ فرزند شهید
خاطره بسیار زیبایی بود من این قسمت آن را با تمام وجود حس کردم:
واقعاً در آن شرایط گرفتن تصمیم صحیح خیلی سخت بود. لحظات حساس و طاقت فرسایی بود. با تمام وجود دست به آسمان دراز کردم و از خداوند متعال خواستم که همچنان که در انهدام تانک ها به ما کمک کرد، در این لحظه نیز ما را مورد لطف خود قرار داهد تا بتوانیم تصمیم صحیحی بگیریم تا در آینده دچار عذاب وجدان نشویم. پس از آن سرم را به زمین گذاشتم و به شدت گریستم. به یاد آوردم که چند شب پیش در همین منطقه تعدادی از دوستان عزیزم در گردان امام سجاد(مجید علایی، سید سعید میرباقری، حسن کرمی، حمید بهارلویی، اکبر تولایی، سیداکبر صادقی،سید سعید میرباقری و...) به شهادت رسیده بودند. در این شرایط طوری از خود بیخود شده بودم که سعید به من گفت که آهسته تر گریه کنم چون که اطراف ما پر از نیروهای دشمن است و ممکن است متوجه صداهای ما شوند.
پاسخ:
دوست عزیزم سلام

خوشحالیم که به عنوان فرزند شهید کار ما را تایید می کنید. 
جالب بود
سپـــــــاس
پاسخ:
ممنون
از اون عکس دسته جمعی فقط آقای محمود رحمانی رو شناختم .
پاسخ:
ضمن تشکر از اظهار نظرتون.
در اسرع وقت اسامی حاضرین در عکس را زیرش می نویسم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی