شاهدان خوسار(خوانسار)

این سایت با هدف زنده نگاه داشتن یاد و خاطره دلاور مردان دفاع مقدس طراحی شده است.

شاهدان خوسار(خوانسار)

این سایت با هدف زنده نگاه داشتن یاد و خاطره دلاور مردان دفاع مقدس طراحی شده است.

شاهدان خوسار(خوانسار)
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
پیوندها

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کربلای 5 قسمت آخر» ثبت شده است

خاطره ای از عملیات کربلای 5 با رمز یازهرا (قسمت آخر)

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۰۴ ب.ظ

شهید سید سعید میرباقری( سمت راست) و شهید مجتبی شجاعی

همانطور که در قسمت قبلی نوشتم در مرحله دوم عملیات کربلای 5 گردان یازهرا می بایست قرارگاه یکی از تیپ های سپاه هفتم عراق که در فاصله 300 متری خط مقدم واقع شده بود را آزاد نماید. ولی به اتفاق تعدادی از افرادی که در جلوی ستون حرکت می کردیم و تقریباً 35 نفر بودیم به جای این که وارد قرارگاه شویم و طبق نقشه عمل کنیم،به اشتباه تا تقریباً یک و نیم کیلومتری عمق مواضع دشمن رفته بودیم.ما زمانی متوجه اشتباه خود شدیم که با تعدادی تانک و صدای گفتگوی عراقی ها مواجه شدیم. در آن شرایط حساس با یک تصمیم جمعی موفق به از کار انداختن تعداد قابل توجهی تانک شدیم. تعدادی از تانک ها نیز فرار را بر قرار ترجیح دادند. پس از اتمام درگیری اقدام به پانسمان زخم های مجروحین نمودیم. سپس پیکر پاک شهدا را هم از روی جاده به کنار منتقل کردیم.

  

پس از پایان درگیری، سکوت مطلقی منطقه را فرا گرفته بود. بچه ها کنار جاده نشسته بودند و منتظر تصمیم گیری بودند. من به کنار گلستانه رفتم.  متاسفانه زانوی او به شدت متلاشی شده بود و مشخص بود که درد زیادی را تحمل می کند. با این اوضاع  وخیمش به من گفت که بهترین تصمیم این است که افراد سالم مجروحین و شهدا را رها کنند و تا آنجایی که امکان پذیر است خودشان را نجات دهند. به او گفتم که هیچ تضمینی وجود ندارد که ما بتوانیم سالم از منطقه خارج شویم. به او گفتم که نه من و نه هیچ کدام از افراد سالم نمی پذیرند که بدون مجروحین از آنجا خارج شوند. واقعاً در آن شرایط گرفتن تصمیم صحیح خیلی سخت بود. لحظات حساس و طاقت فرسایی بود. با تمام وجود دست به آسمان دراز کردم و از خداوند متعال خواستم که همچنان که در انهدام تانک ها به ما کمک کرد، در این لحظه نیز ما را مورد لطف خود قرار داهد تا بتوانیم تصمیم صحیحی بگیریم تا در آینده دچار عذاب وجدان نشویم. پس از آن سرم را به زمین گذاشتم و به شدت گریستم. به یاد آوردم که چند شب پیش در همین منطقه تعدادی از دوستان عزیزم در گردان امام سجاد(مجید علایی، سید سعید میرباقری، حسن کرمی، حمید بهارلویی، اکبر تولایی، سیداکبر صادقی،سید سعید میرباقری و...) به شهادت رسیده بودند. در این شرایط طوری از خود بیخود شده بودم که سعید به من گفت که آهسته تر گریه کنم چون که اطراف ما پر از نیروهای دشمن است و ممکن است متوجه صداهای ما شوند.

با این گریه احساس آرامش عجیبی پیدا کرده بودم. در این زمان یکی از بچه ها سریع خودش را به من رساند و گفت که با روشن شدن منور دشمن متوجه شده که یک ستون از عراقی ها در آن سوی جاده در حرکت هستند.. خودم را به بالای جاده رساندم و مشاهده کردم که یک ستون عراقی به سرعت در حال دور شدن از کنار جاده است. همچنان فکرم مشغول تصمیم گیری در مورد انتخاب بهترین راه  در این شرایط حساس بود.  

 

افراد حاضر در عکس

ایستاده از راست: جمال گلی، حمید شجاعی، جانباز علی پورهاشمی، ماشاء اله نعمتی، محمد بهرامی فر، شهید مرتضی حبیبی، محمدخانی، شوکتی، شهید داود دهاقین، حمید عبدالرحیمی، پرویز بختیاری، ابراهیم غضنفری، عبداله پریخان، حسن مجتبایی، محمد نورورزی، علی اصغر عزیزی( احمد آقا)، محمودی، محمود رحمانی

نشسته از راست: شهید ناصر تائبی، محمدرضا فاطمی نیا(خالوحاجی) شهید سید علی ناشرالاحکام، شهید حسین کاظمی، شهید جلال رنجبر، علی اصغر میرشفیعی، ابوطالب عزیزی، ساجدی، ناشناس، شهید محمود عزیزی، حسین جهانگیری

این ایده به ذهنم خطور کرد که به تنهایی از کنار جاده به عقب بروم تا از وضعیت نیروهای خودی و دشمن اطلاعاتی کسب کنم. تصمیم خودم را با مسئول تیمها و سعید در میان گذاشتم. به دلیل این که عملاً مسئولیت نیروها در آن شرایط با مجروح شدن فرمانده دسته به عهده من بود، با این تصمیم مخالفت شد. کمال اسدی که یکی از شجاع ترین فرماندهان تیم ها بود گفت که حاضر است با یکی از بچه ها به عقب برود و اطلاعاتی در مورد موقعیت نیروهای خودی و دشمن کسب کند. این تصمیم تقریباً مورد پذیرش همه بچه ها قرار گرفت. به آن دو بزرگوار گفتم که در کنار جاده حرکت کنید و از کنار جاده منحرف نشوید و برای بررسی اوضاع بی گدار به آب نزنید. تا آنجایی که به خاطر داشتم در تمام مسیر حرکت ما از خط خودی تا آنجا در کنار جاده حرکت کرده بودیم. با آن دو روبوسی کردم و از ما جدا شدند.

  ساعت از حدود 2 نیمه شب گذشته بود اوضاع منطقه تقریباً آرام شده بود. منورهای زیادی بالای سر ما روشن می شد و هر از گاهی تعدادی خمپاره در کنار جاده منفجرمی شد. هر چه به صبح نزدیک می شدیم بر شدت گلوله باران منطقه افزوده می شد.

حالا به ساعت  سه و نیم صبح نزدیک شده بودیم و از آن دو نفر خبری نبود. دوباره اضطراب عجیبی مانند خوره به جانم افتاده بود. به بالای سر سعید رفتم و دیدم که در شرایطی که به شدت کم رمق شده در حال گفتن ذکر است . به او گفتم که به شدت نگران هستم. او گفت این نگرانی را به بچه ها منتقل نکن و در گوش بچه ها ذکر فالله خیرا حافظاً و هو ارحم الراحمین را بخوان. سریع به کنار تک تک بچه ها رفتم و شروع به خواندن ذکر مورد اشاره سعید کردم.

کم کم به ساعت 5 صبح نزدیک می شدیم. در آن شرایط تنها راه نجات را توسل به خدا، پیامبر اعظم و ائمه اطهار می دیدم. در این لحظه نذر کردم که 10 بار آیه شریفه آیت الکرسی را بخوانم. همه ی دوستان در حال راز و نیاز بودند. یادم نیست که چه تعداد آیه الکرسی خوانده بودم که صدای پای فردی توجهم را جلب کرد. انگار در آن سیاهی چند نفر به ما نزدیک می شدند. به آن ها دستور ایست دادم. کمال با صدای بلند گفت "که شلیک نکنید منم کمال".

کمال و همراهانش که ٣ نفر بودند(دو نفر دیگر از بچه های گردان با برآنکارد برای حمل مجروحان آمده بودند)، سریع خودشان را به ما رساندند. او را در آغوش گرفتم. او گفت بچه های گردان همان اول شب قرارگاه را تصرف کرده اند و قبل از شروع عملیات نیروهای بعثی قرارگاه را ترک کرده بودند. گردان بدون هیچ مشکلی در همان دقایق اول مقر را تصرف کرده بود. او گفت که خوشبختانه در این مسافت یک و نیم کیلوتری تا قرارگاه هیچ نیروی عراقی وجود ندارد. ظاهراً نیروهای عراقی که در منطقه حضور داشته اند، پس از درگیری ما با تانک ها به عقب تر رفته بودند.  سریع مجروحانی که قادر به حرکت نبودند را داخل برانکاردها گذاشتیم و در یک ستون اقدام به برگشتن نمودیم. به دلیل این که کم کم هوا در حال روشن شدن بود متاسفانه نتوانستیم شهدا را با خود به عقب ببریم. حدود یک ساعت طول کشید تا ما به کنار قرارگاه رسیدیم. آنجا کادر گردان منتظرما بودند. من منتظر توبیخ شدن از سوی فرمانده گردان بودم. برخلاف تصورم استقبال خوبی از ما انجام شد. حاج اسماعیل  فرمانده گردان می گفت که این اشتباه شما لطف خدا بود که باعث سردرگمی عراقی ها شده و تمام برنامه های آن ها را نقش بر آب کرده است.

در این شرایط  آنقدر خسته بودم که متوجه نشدم چگونه تیمم نمودم و نماز صبح را خواندم و همانجا در کنار خاکریز به خواب عمیقی رفتم. ساعت حدود 9 صبح بود که با صدایی از خواب بیدار شدم. تدارکات گردان اقدام به توزیع آش رشته داغ کرده بود.

هر چند خوردن آش داغ لذت بخش بود ولی فکر بچه هایی که در آن شب پر خاطره به شهادت رسیده بودند و ما نتوانسته بودیم پیکر آن ها را بیاوریم واقعاً عذاب آور بود.  ساعتی پس از توزیع آش متوجه شدیم که از پشت ساختمان های گلی واقع در شرق قرارگاه تعدادی اتوبوس در حال پیاده کردن نیروهای عراقی است. دقایقی بعد نیروهای عراقی در دو ستون و به سرعت در حال نزدیک شدن به ما بودند. هر چه به آن ها فرمان  (ایست) دادیم بدون توجه سرشان را پایین انداخته و به قرارگاه نزدیک می شدند.

 ما با تیربار شروع به شلیک به سوی آن ها کردیم. تعدادی از آن ها به زمین افتادند و بقیه پا به فرار گذاشتند.پس از این که متوجه شدند داخل قرارگاه نیروهای ایران مستقر هستند  پیراهن های نظامی خود را درآورده و اسلحه خود را زمین گذاشته و برای تسلیم شدن به طرف ما حرکت کردند. ما تصمیم داشتیم آن ها را به اسارت درآوریم.  ولی در این لحظه از داخل نخلستان نیروهای عراقی شروع به شلیک به سوی این افراد نمودند و تعدادی از آن ها را کشته و یا زخمی کردند. افرادی که سالم مانده بودند به صورت سینه خیز خودشان را به خاکریز قرارگاه رساندند و تسلیم شدند. اینجا بود که فرق بین ما و عراقی ها در یک جنگ نابرابر مشخص می شد. آن صفا و صمیمیت ایرانی ها کجا و آن بی رحمی بعثی ها کجا که حتی به نیروهای خود هم رحم نمی کردند.

   بعد از ظهر به اتفاق یکی از فرماندهان تیم ها به داخل زیر زمین های واقع در قرار گاه رفتیم و باانواع و اقسام مهمات، لباس های نظامی، ساک های شخصی، کنسرو ماهی، پتوهای نو و ... مواجه شدیم. اینجا بود که به عمق عظمت کاری که شب گذشته انجام شده بود بیشتر پی بردیم. من هیچ تردیدی ندارم که کاری که شب گذشته انجام شده بود از الطاف خفیه الهی بود. هم آن اشتباه غیر قابل فهم و هم آن انهدام تانک ها همه از الطاف الهی بود که شامل حال ما شده بود.

 همچنان عملیات ادامه داشت. شب بعد یکی از گردان های لشگر برای ادامه عملیات به خط مقدم آمد. آن شب در کنار ادامه عملیات ما نیز موفق شدیم پیکر شهدا را به عقب منتقل کنیم. واحد زرهی لشگر نیز تانک ها را که همچنان بر روی جاده مستقر بودند رابه عقب منتقل کردند.                                    ابوطالب عزیزی

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۴
محله پایتخت