شاهدان خوسار(خوانسار)

این سایت با هدف زنده نگاه داشتن یاد و خاطره دلاور مردان دفاع مقدس طراحی شده است.

شاهدان خوسار(خوانسار)

این سایت با هدف زنده نگاه داشتن یاد و خاطره دلاور مردان دفاع مقدس طراحی شده است.

شاهدان خوسار(خوانسار)
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
پیوندها

نوروز سال 1364 در خط مقدم پاسگاه زید

يكشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۵۵ ق.ظ


خدایا; پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن ندارم، امیدم به توست، پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفترهای دیروزم را ورق بزنی، رحمتت را در بهار طبیعت بر همه کسانیکه برایم با ارزشند جاری کن...


شهید عبدالله( پرویز) کلوشانی


فروردین سال 1364 برای ما فراموش نشدنی است. ما در خط مقدم پاسگاه زید (زید، پاسگاهی مرزی است و در حد فاصل منطقه کوشک و شلمچه قرار دارد) مستقر بودیم. هر چند خط مقدم بود و روبروی ما به فاصله 800 متری خط دشمن بود ولی خوب اوضاع بد هم نبود و می شود گفت روزگار خوشی داشتیم. بخصوص موشهای صحرایی مشکی رنگ که وقتی با سنگ و کلوخ از آن ها پذیرایی می کردیم بر می گشتند و چپ چپ نگاه می کردند. باور کنید این موش ها بحدی قدرت داشتند که تله موش ها را تا چند متری با خود می بردند. یکی دو روز به عید مانده بود تصمیم گرفتیم سفره هفت سین درست کنیم. هفت سین ما سوره یاسین(فرانی کوچک دارای سوره یاسین) ، سکه، سنبه اسلحه، ساعت، سرنیزه، سفره و رزمنده ایی به نام سعید بود که توافق کرده بودیم هنگام سال تحویل  در سفره بنشیند. البته سعید گفته بود که باید از من پذیرایی کنید و گرنه هفت سینتان را به شش سین تبدیل می کنم.  هوای بهار بسیار دل انگیز بود. عصرها با یک بلند گوی دستی با عراقی ها کل کل می کردیم. همانطور که گفتم فاصله ما با عراقی ها شاید 700 تا 800 متر بود.ساعت های خاصی قبل از غروب یک طلبه جوان با بلندگوی دستی به زبان عربی از عراقی ها دعوت می کرد تا به ما ملحق شوند و به آن ها اطمینان می داد در امان هستند. از طرف دیگر بلندگوی عراقی ها هم با زبان فارسی از ما می خواست که به آن ها ملحق شویم. گوینده عراقی می گفت که از گروه رجبی است و به عراق پناهده شده و شرایط خوبی دارد و در رفاه است. وقتی که طلبه رزمنده به او می گفت این رفاه تو به قیمت وطن فروشی چه ارزشی دارد. منافق آن سوی خط عصبانی می شد و فحش های رکیکی می داد. بگذریم فکر کنم روز سوم فروردین بود که سر و کله یک گروه دانشجوی اصفهانی در خط پیدا شد. به نظر می رسید مسئول آن ها شخصی به نام عبدالله کلوشانی است. کلوشانی به سنگر ما آمد و گفت که گروهی از دانشجوهای دانشگاه های صنعتی و اصفهان هستند. خود کلوشانی دانشجوی رشته مهندسی مواد دانشگاه صنعتی اصفهان بود. می گفت برای کمک به رزمندگان به جبهه آمده اند. در بدو ورود گفت که خاکریزها و سنگرها استحکام ندارد. خط را بررسی کرد و گفت که باید سنگرها از نو ساخته و سقف آنها با الوار پوشانده شود تا استحکام بیشتری داشته باشد. می گفت گونی های سنگرها باید پهن باشد. خلاصه در این 15 روزی که مهمان ما بود پدر همه ما را درآورده بود و عید ما را خراب کرده بود. برای ساخت سنگرها حسابی دستهای ما تاول زده بود. آقای مهندس حتی دستور دادند محل سرویس بهداشتی هم  تغییر کند. فکر کنم روز 17 فروردین بود که آرام آرام شال و کلاه کردند و تصمیم به رفتن گرفتند. او می گفت که 20 فروردین کلاس هایشان در دانشگاه شروع می شود. بچه ها همه خوشحال شده بودند و همه ما به خاطر رفتن آن ها با دممان گردو می شکستیم . خلاصه صبح از همه خدا حافظی کردند و رفتند. نزدیک های ظهر بود که ماشین تدارکات غذا آورده بود. وقتی که از سنگر برای گرفتن غذا خارج شدم دیدم که آقای مهندس کلوشانی دوباره به خط برگشته است. وقتی خبر را به بچه ها دادم آه و ناله همه درآمد. مهندس می گفت که در شهرک دارخویین( مقر اصلی لشکر 14 امام حسین)به حمام رفته و آماده رفتن به اصفهان بوده اندولی اعلام شده بود که اتوبوس ها روز 18 فروردین به اصفهان می روند به همین خاطر تصمیم گرفته بود شب را در خط بگذراند و مدت زمان بیشتر ی تجربیات مهندسی خود را در خط پیاده کند. آقای مهندس بعد از این که وسایلش را داخل سنگر ما گذاشت، برای رفع حاجت از سنگر خارج شد و به سرویس بهداشتی رفت. همزمان با رفتن او صدای یک خمپاره 120 سنگر را به لرزه درآورد. من به بیرون رفتم و دیدم خمپاره نزدیکی سرویس بهداشتی منفجر شده است. خیلی نگران شده بودم به سمت سرویس بهداشتی رفتم و دیدم خمپاره مستقیم به داخل چاه فاضلاب سرویس بهداشتی اصابت کرده است. ذکر این نکته خالی از لطف نیست که  فاضلاب های سرویس های بهداشتی صحرایی فقط پلاستیک برای رعایت بهداشت و جمع نشدن مگس ها پوشیده می شد. خیلی نگران آقای مهندسی شده بودم. احتمال دادم داخل سرویس ترکش خورده است. به سرعت پرده سرویس را کنار زدم و به داخل سرویس رفتم. دیدم آقای کلوشانی ایستاده و خوشبختانه سالم است ولی سر تا پای او را محتویات فاضلاب پوشانده است. چون سرویس سقف نداشت به همین خاطر با اصابت خمپاره به چاه فاضلاب محتویات آن به بالا پرتاب و به داخل سرویس ریخته بود که مهندس ما هم بی نصیب نمانده بود. خنده ام گرفته بود.   سریع لباس و آب در اختیار ایشان گذاشتیم تا زودتر از این شرایط خلاص شود.

مهندس کلوشانی فردای آن روز رفت . بعد از رفتن او بچه ها می گفتند حقش بود این چند روز خیلی ما را اذیت کرد. ولی الحق و النصاف نشان می داد که در آینده می تواند مدیر قدرتمندی باشد. عکس او هم همین را نشان می دهد. بعد از رفتن او من دیگر او را ندیدم. 

...........

در سال 70 برای یادواره شهدای دانشجو به دانشگاه صنعتی رفته بودم. برای خواندن نماز جماعت ظهر و عصر به مسجد دانشگاه رفته بودم. در ورودی مسجد عکس شهدای دانشگاه را زده بودند آنجا بود که متوجه شدم عبدالله کلوشانی در اوایل سال 1365 در ادامه عملیات والفجر 8 یعنی یکسال بعد از آن واقعه در منطقه فاو شهید شده است. 



شهید عبدالله کلوشانی نفر اول نشسته از راست


راوی یکی از رزمندگان خوانساری

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۹:۵۵
محله پایتخت

اولین سالگرد شهادت اسداله اورعی

پنجشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۳۰ ق.ظ

جمعه 9 بهمن مصادف با اولین سالگرد شهادت جانباز اسداله اورعی است. جانبازی که دلی به وسعت دریا داشت و با ارتباط بی نظیری که از طریق فضای مجازی با جوانان خوانسار برقرار گرده بود فصلی جدید را در مورد استفاده خوب از فضاهای مجازی در سطوح محلی ایجاد کرد.

سالگرد شهادت این جانباز خستگی ناپذیر ساعت 3 بعد از ظهر جمعه 9 بهمن در بهشت زهرای تهران- قطعه 232 ردیف 1 برگزار می شود. از همه دوستان دعوت می شود در این مجلس شرکت نمایند. 

در اینجا مطالب وبلاگ هادر چنین روزهایی در سال 1393 را باز نشر می کنم.


این عکس از نشست ایثارگران خوانساری مقیم مرکز در مسجد شهرک شهید محلاتی گرفته شده است. در مورد این گردهمایی اسداله سنگ تمام گذاشت و ایده اولیه را این شهید بزرگوار داد. علیرغم مشکلات جسمانی بیشترین انرژی را گذاشت. در این عکس شهید اورعی نفر اول ایستاده از چپ است و امام جماعت مسجد مرحوم حجه الاسلام غفوری هم حضور دارند.   

سایت شهرداری خوانسار

 پل شهادت ،اصلی ترین وسیله رسیدن به معبود است که شهدای گرانقدر با عبور از این گذرگاه درخشان برای همیشه جاویدان باقی می مانندوعزت و سربلندی را برای ملت شریف ایران به جای گذاشته و ثبات و استمرار خط سرخ حسین (ع) را با خون خود تضمین نمودند و راه شجاعت را به ما آموختند.

بار دیگر یکی از مردان الهی و هم تبار عاشورائیان به فیض عظیم شهادت نائل آمد و روح پاکش با ارواح شهیدان والا مقام خصوصا حضرت آقا سیدالشهداء و همرزمانش در عملیات کربلای 5 در ملکوت اعلی ماوی گزید و از روزی الهی بهره مند گردید.

شهادت آن جانباز سرافراز میدان های جهاد و شهادت و مجاهد محبوب  عرصه های نبرد نور علیه ظلمت ، فعال مجازی شهرخوانسار مدیر وبلاگ نگاه و نشان ،شهید اسدالله اورعی که سالها درد فراق و هجران همرزمان و همسنگران شهیدش را به امید وصال تحمل کرده بود، ضایعه ای جبران ناپذیر و سنگین است.

حیات عزتمندانه آن جانباز شریف و دلسوز و زندگی سراسر مجاهدت آن جانباز دلیر اسلام، مشحون فداکاری،استقامت ،گذشت،ایثار و جانفشانی در استمرار ارزشهای اصیل اسلام ناب محمدی(ص) و آرمان های کبیر حضرت امام خمینی(ره) و به تبع آن رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای است.

گرچه  وجود آن گرانقدر،با لبیک به ندای حق،به خیل عظیم شهدای والا مقام به خصوص گردان یازهرا پیوست و دیگر سایه ی پرمهر و محبتش را خانواده،بازماندگان و جوانان و مردم خوانسار را بر سر خود احساس نمیکنند  و فقدان آن دلداده ی آبادانی زادگاهش برای شهروندان خوانساری سخت و طاقت فرساست ،اما ثمره زندگی آن مرد الهی با تلاش و مجاهدت در عرصه های آتش و خون و جهاد فی سبیل الله و همچنین تحمل سالها رنج و مرارت در دوران پس از جنگ تحمیلی، برگ زرینی است که در پرونده آن جانباز دلاور می درخشد.

امیدواریم خداوند متعال بر درجات معنوی ایشان افزوده و بر خوان گسترده  اولیاء الله  و شهیدان والا مقام خصوصا ائمه معصومین (علیهم السلام) میهمان گرداند.

ضمن ارج نهادن به مقام شامخ آن شهید عزیز و محبوب و عرض تسلیت به خاندان محترم شهید اورعی برای جمیع بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل از خداوند منان مسئلت می نماییم.

 

و اما آخرین تصویر شهید اورعی در یادواره شهدای عملیات کربلای 5- 25 دیماه 93-حسینیه ارسور شهرستان خوانسار 

 


وبلاگ شاهدان خوسار

انا لله و انا الیه راجعون

به اطلاع  می رساند روح بلند جانباز سرافراز اسدالله اورعی مدیر وبلاگ نگاه و نشان عصر روز دوشنبه 6 بهمن به لقاء الله پیوست. این جانباز نمونه ای عینی از  صبر، استواری، ایمان، صداقت و ... بود.


وبلاگ واژه بیدار

از ملکوت قلوب شهدا به جز شهدا خبر ندارند ، 
سهم امروز تو عرش نشینی است و سهم ما حسرت و دل تنگی است.
دلمان تنگ می شود برای راهنمایی های پدرانه ات .

از خود که چیزی برای گفتن نداریم جز اینکه فرسنگ ها با مرام شمایان فاصله داریم.
و شما خوب این رسم را به ما آموختی که
باید از خود بگذری تا خدایی شوی 
شهادت خونی شدن نیست خودی شدن با خداست.

دل واژه :

کوچه هایمان را به نامشان کردیم، که 
هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم
بدانیم    
گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم...

طرح از وبلاگ واژه بیدار


وبلاگ چل چو

شاید هیج کدومتون اسدلله رو از نزدیک ندیده باشید اما من دیدمش همین چند روز پیش دیدمش

تو یادواره شهدا بعضی می گفتند: آقا راه گم کردی؟! شما کجا اینجا کجا؟ اما هیچ کدوم نمی دونستند من با اسدلله قرار دارم! نمی دونستند اسدلله قراره منو با خونواده ببره شیان! نمی دونستند اسدلله رو تخت بیمارستان تا چشمش به من افتاد با اینکه دفعه اولش بود که منو می دید و رمق بلند شدن نداشت از جا پرید و بغلم کرد!  نمی دونستند اسدلله تنها اصولگرایی بود که برای یه اصلاح طلب دون پایه مثل من، احترام قائل بود! نمی دونستند …

و من نمی دونستم کربلای پنج به این زودی اسدلله رو هم با خودش ببره!  که اگه می دونستم بی خیال …

اگر و اما زیاده تو ذهنم

اسدلله دیگه رفته

توی وبلاگ پسرم آخرین حرفاشو اینجوری نوشت:

سلام علیکم فنعم العقبی الدار

جناب اقای بچه چلچو (حاج ابوالفضل حاج زکی )

همین الان دوست دارم موردی را به شما متذکر شوم که انشااله ایینه تمام نمائی باشد برای همه اموری که در مسیر زندگیت با ان مواجه خواهی شد .

هرجا وهمیشه به پدرت احترام بگذار ،وی یکی از با صفا ترین انسانهای نمونه این فضای مجازی وهمینطور فضای واقعیست ،جدا اقامهدی (بابات)تا ابد برای تو واون خواهرت مایه مباهاتست وما خوانساریها به وجود ذیجود ایشان مفتخریم .

من بعنوان یکی از وبلاگداران خوانساری به شما بابت تشریف فرمائیتون به این حوزه عمیقا تبریک عرض میکنم ومطمئنم که شما با پشتوانه پدرتان الگوی خوبی برای سایر هم سن وسالان خودت خواهی شد .

از اینجا ببعد دیگه مربوط به پدرته لطفا نه خودت بخون ونه برای کسی بخون …

آقا مهدی تو رو  حضرت عباس کرد وکارا خودتو بهش یاد نده …..

ممنون.

اسداله اورعی دوستدار همه نوجوانان وجوانان خوانساری ،بامید روزیکه اقا ابوالفضل حاج زکی یکی از شاخصترین انسانهای قوی ایرانی در سرتا سر جهان بشه

===========

وشکو

فرمانروای دلهای وبستان خوانساریها آسمانی شد ...

بدون شک زمین جایگاه خوبی برای مرد خوب وبستان ما نبود

شاید آسمان و آسمانیان همنشینان قابلی باشند  برای مرد مهربانی

که دل در گرو ما وبستانی ها داد ه بود

تا با نفس گرمش امید و نشاط را به دلهامان هدیه نماید

نگاه و نشان نگاهی بود که از گلهای لاله ی ایران زمین

نشانه ها داشت ...!!

نگاه و نشان نشانی بود برای نگاهمان به زیبایی ها

داش اسدالله را هرگز ندیده بودم و افسوس که هرگز هم نخواهم دید ...!

هرگز فراموش نخواهیم کرد  نشاط و سرزندگی و امیدی را

که در نوشته ها و نظراتشان موج میزد

خوش به حال داش اسدلله که با نوشیدن جام شهادت سعادتمند شد

و  باید به حال خودم غبطه بخورم

مولایمان امام علی (ع) کلامی گهر بار دارند به این مضمون که :

زیانکارترین مردم آنهایی هستند که گمان میکنند فرصت دارند

بدا به حال من که وقتی ایشان در آخرین پست در وبلاگ "نگاه و نشان "

خبر از رفتن به خوانسار برای شرکت در یادواره ی شهدا داده بودند

و کامنت هم دادند برایم که:

"تشریف باردین (بدونبمین )

و من کم سعادتی را بهانه نموده ام و گفته ام : "من که سعادتم ندارت بوران و بدونوینان ...

ایشالا پسای تر... "

ان شاءالله دفعه بعد ...

و افسوس که دیگر دفعه بعدی نیست که نیست ....

بدون شک وبستان خوانساریها یکی از ارکان بی بدیل خود را از دست داده است

من نیز به نوبه ی خود این پرواز آسمانی را به خانواده ی محترم و معزز ایشان

و همچنین دوستان مجازی ام تبریک و تسلیت عرض مینمایم

روحش شاد و  یادش گرامی...

===============

کمش

چه اسم بامسمایی. نشانی بود که نگاه می‌کرد. نشانی از دورانی پرشکوه و فراموش شده. نشانی از رزمنده‌ی واقعی. رزمنده‌ای که تو جاده زمان حرکت کرده و نشانی از اون روزها رو برای امروز آورده. رزمنده‌ای که تو حرکتش به سمت امروز با چشمانی باز به اطرافش نگاه کرده و سعی کرده فرزند زمان خودش باشه...
از رفتنش ناراحت نیستم چون یکی از دوستان عزیزم به آرزوش رسیده. چون یک انسان خوب به مقصدی که دوست داشته رسیده. چون یک انسان از درد مدام رها شده. چون یک انسان شفا گرفته و دیگه نیاز نداره لبخند بزنه برای پنهان کردن رنجی که از درون تحلیلش می‌بره... 
اما نارحتم برای خودم. ناراحتم که دوستی خوب رو از دست دادم. ناراحتم که دیگه نمی‌تونم منتظر نظرش پای پست‌هام باشم. ناراحتم که دیگه نمی‌تونم نظرات بلندش رو دو سه بار بخونم و باش بحث کنم و باش مخالف باشم، بدون اینکه ذره‌ای نگران باشم از برخوردش با مخالفتم. ناراحتم که انسانی خوب رو که کنارم نفس می‌کشید از دست دادم...
وبلاگش رو مرور می‌کنم. نظراتش رو می‌خونم. نظراتی که براشون کلی زحمت می‌کشید. نظراتی که پر از تلاش برای فهمیدن و فهماندن بود. نظراتی که پر از تلاش برای دوستی بود. شوخی‌ها... جدی‌ها... حرف‌هاش رو می‌خونم و با خوندن هر جمله یادی ازش زنده می‌شه... 
...
و به خودم تسلی می‌دم که مگر آدمی چیست جز یاد؟

============

وبلاگ هیچکس

مگه میشه باشی و تنها بمونم؟
محاله نباشی!
محاله بتونم!
هیچوقت خشونت زخمهای جنگ، رأفت و لطافت و از روحش نتونست بگیره.
هیجوقت بالا بودن جایگاه و مقام و رتبه روحانیش، باعث نشد که از پاینتر از خودش روبگردونه.

آقا عسدالله

همین چند روز پیش اومدم تو نگاه و نشان و از نبودنت گلایه کردم.برات نوشتم کادره برا؟دلواپشتت گنایان!

انگار این نگرانی بی دلیل نبود، و حالا میفهمم توکه به لحظه کامنتها رو جواب میدادی، چرا هنوز کامنتمو حتی تایید نکردی!!!

چطوری باور کنم؟

چطور دلم میاد بگم :خدا رحمتت کنه.

========

وبلاگ درنگ نامه

انالله و انا الیه راجعون 

در پی خبر شوک آور و سنگین درگذشت دوست عزیز و مهربان ، دلسوز خوانسار و خوانساری ، فعال فضای مجازی ، رفیق و دلسوز جوانان شهر و مدیر وبلاگ نگاه و نشان : شهید اسدلله اورعی ( داش اسدلله عزیز ) ، این ضایعه بزرگ را به تمام فعالان فضای مجازی و عموم مردم خوانسار تسلیت گفته و از خداوند منان خواستار علو درجات برای این شهید بزرگوار هستیم .

امیدواریم بتوانیم ذره ای هم که شده ادامه دهنده ی راه این عزیز تازه سفر کرده باشیم .

داش اسدلله قرار بود حالا حالاها باهم باشیم . خوشحال بودم از روزهایی که قراره با هم کار کنیم ولی انگار شما فقط خواستین راه رو به ما نشان بدیند و عجله داشتین برای رفتن . رفتنی به سوی معبود و ....

دلم تنگ نظرات کامل و با کیفیتتون که همیشه قوت قلب و انگیزه دهنده ی ما بوده خیلی خیلی تنگ شده ...

============

وبلاگ خوانسار شهر من

مروز صبح خبری به دستم رسید که تنم به لرزه افتاد . امروز صبح متوجه شدم که (( نگاه و نشان )) صبح دیگری را تجربه نکرد . امروز فرزند دیگری از انقلاب چشم از جهان فروبست . امروز یکی از بهترین دوستان فضای مجازی پرکشید . امروز یکی دیگر از اسطوره های گذشت و فداکاری از پیش ما رفت .....

امروز دوستی را از دست دادم که برای در کنارش بودن برنامه ها داشتم . برای آموختن ایثار و ازخود گذشتگی از او ، صابون ها به دل خود مالیده بودم .....

نمیتوانم چیزی بگویم چون امروز احساس کردم بخشی از وجودم را از دست دادم .....

جانباز بزرگوار (( اسدالله اورعی )) ، دوست عزیز و گرامی مان و صاحب وبلاگ (( نگاه و نشان )) به درجه رفیع شهادت نائل آمدند .

روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد

===========

سنتوری

نگاه آسمانی پر کشید

گاهی وقتا سکوت همه ناگفته های ما رو از تو چشمامون به سادگی فریاد می زنه

به احــــترام عـــشق یـــــک دقـــــیقه ســـــکوت

رها کن این پرنده به آسمون پریده رو
برو
رها کن این تولد به انتها رسیده رو
برو

=========

خطم خالی

عمو عسداله هم رفت. به همین سادگی، و چه ناباورانه رفت.

جا مانده ای بود از غافله مردان دفاع. جانبازی بود از جنس مردان غیرت.

شهید اسداله اورعی دو، سه سالی بود که جدای از شرایط سنی و جسمی خودشو با جوانان شهرش همراه کرده بود. از همون آغاز وبلاگ نویسی با صمیمیت و سادگی شروع کرد. خیلی زود با جوانان امروزی خو گرفت و فهمید که باید از راه امروز(اینترنت) با اونا همراه شد. چیزی که هنوز خیلی از بزرگان و سروران ما نمی دونند. شیرینی گفتار و سادگی کلامش باعث شیفتگی دوستان مجازیش شده بود. دیگه کسی اونو آقای اورعی صدا نمی زد. حالا دیگه شده بود "حج عسداله"، "داش عسداله" و "عام عسداله" وبلاگ نویسان. و داش عسداله چه بزرگوارانه و با خوشرویی این اسامی رو پذیرفته بود و هیچگاه نگفت که "من مهندسم". 

تا قبل از آشنایی با عمو عسداله با ایثارگری جز پدرم ارتباط صمیمی نداشتم. ضمن احترام به همه ایثارگران دفاع مقدس، اونا رو جدای از نسل امروز و برقراری ارتباط رو امری محال می دونستم. اما با ورود حاج عسداله به جمع وبلاگ نویسان فهمیدم که همه چیز ممکنه. از همون اول با صفا و صمیمیت وارد شد. همه رو مجذوب خودش کرد. با صبر و حوصله جواب همه رو می داد و در بحث ها حضور فعال داشت. با شوخ طبعی و گویش شیرین خونساری خودشو در دل همه جا کرده بود.

همین دو هفته پیش بود در جواب کامتی که گفته بودم: "... حالا ما کی خدمت برسیم برای زیارتتون؟" با کلام خاص خودش جواب داد: "هر وخت که من نیستم ....حتما بیا باخونواده http://www.blogfa.com/cmt/images/20.gif......ادرس بدم یا خودتون بلدین .....نارمک ...اسداله اورعی ....0912498 "

اون روز نمی دونستم که عمو عسداله داره آماده سفر میشه. با مهدی حاجی زکی تماس گرفتم و قرار شد در اولین سفرش به تهران هماهنگ کنیم و بریم خونه عمو. ولی انگار حرف حرف خودش بود، "هر وخت که من نیستم". یعنی می دونست به زودی قراره بین ما نباشه و ما میریم دیدنش؟ آخه حاجی جون چطور میشه اومد خونه شما وقتی خودت نیستی؟! ... .

عمو عسداله شوخی شوخی حرفتو زدی و رفتی، قبل از اینکه مهمونات بیاند. باشه عیبی نداره. حالا ما موندیم این همه یادگاری از تو. حالا دو روزه که داریم میائیم توی وبلاگت و خودت نیستی که جواب بدی. می دونم خونه هم که بیائیم بدون تو صفایی نداره.

نمی دونم چی بین تو و همرزمان شهیدت در یادواره شهدا گذشت که با این عجله بار سفر بستی. بنازم اون عهد و وفایی که بین شما بود. شاید دیر اومدند ولی بالاخره اومدند و هواییت کردند. شاید قرار بوده تو وسیله ای بشی برای ارتباط این دو نسل. نسل جوانان کربلایی و جوانان اینترنتی. و چه خوب این فاصله رو پر کردی و پیوندی ابدی به جا گذاشتی.

راستی عمو خوب جایی رفتی. خوش به حالت. ما هم دیر یا زود میائیم. فقط یه لطفی کن. به حرمت رفاقت و همکلامی این چند ساله، هوای مارو هم اون بالاها داشته باش. حواست باشه اونجا دیگه مارو قال نذاریا.

خداحافظ رفیق.

وبلاگ حرف های همشهری

رفتی که بازگردی و تا ما با خبر شدیم

ای پیشتاز قافله بی همسفر شدیم

ای دوست، ای عزیز، رهایی مبارکت

از همرهان خسته جدایی مبارکت

نگاه و نشان خاموش شد.

مدیر وبلاگ نگاه و نشان در جوار دوستانش آرام گرفت.

اینها نمونه هایی از پیامک های تکان دهنده امروز بود. 

اسداله اورعی را با همان نام دوست داشتنی نگاه و نشان در فضای مجازی می شناختیم . در قسمت نظرها خیلی فعالانه و با انگیزه حضور داشت و با قلمی ساده و متن هایی طولانی بهمون سر میزد. 

هرچند ساکن خوانسار نبود ولی این شهر را دوست داشت و بعضا با زبان شیرین خوانساری برامون نظر میگذاشت و در مورد مشکلات و موضوعات مطرح شده تحقیق و مطالعه می کرد.

دوست داشتم او را در سفر اخیرش به خوانسار و شرکت در مراسم یادبود دوستانش ببینم ولی چه حیف که آن شب در خوانسار نبودم. و باز هم مصداق شعر بیا تا قدر یکدیگر بدانیم شدیم.

بهرحال روح بلندش پر کشید و در کنار همرزمان شهیدش آرام گرفت. 

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

تصاویر تشییع جنازه شهید اسداله اورعی( منبع سایت خوانسار نیوز)


Asad (17)

Asad (15)

Asad (4)

Asad (3)


۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۳۰
محله پایتخت

به مناسبت روز حماسه و ایثار خوانسار

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۳۵ ق.ظ


در پاییز سال 1365 کاروان رزمندگان از سراسر کشور تحت نام سپاه محمد عازم جبهه ها می شود. در اوایل دی ماه عملیات کربلای 4 در منطقه ام الرصاص اروند رود آغاز می شود ولی به دلیل لو رفتن عملیات متوقف می شود. با وجود آمادگی سپاهیان، فرماندهان دفاع مقدس تصمیم به گشودن جبهه جدیدی در منطقه شلمچه می گیرند.به فاصله 15 روز عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه آغاز می شود. اکثر رزمندگان اعزامی از خوانسار هم به دو گردان امام سجاد و یا زهرا از لشکر 14 امام حسین می روند. فرمانده گردان امام سجاد سردار رشید سید اکبر صادقی است عملیات در شب 19 دی آغاز می شود و سپاه ایران به صورت معجزه آسایی تمام موانع پیشرفته نیروهای بعثی مانند آب گرفتکی بین خطوط مقدم، خورشیدی ها، کانال های سیمانی و خاکریزهای نونی شکل طراحی شده توسط کارشناسان اسرائیلی را پشت سر گذاشته و چند خط دشمن را به تصرف در می آورند. گردان امام سجاد در شب 24 دی وارد عمل می شود و به قلب دشمن نفوذ می کند. در این شب تعداد زیادی از رزمندگان خوانساری از جمله سید اکبر صادقی به شهادت می رسند و پیکر شهدای این عملیات در اواخر دی سال 1365 بر دوش مردم خداجوی شهر تشییع می شود. آری در شهری با 20 هزار جمعیت پیکر پاک تعداد زیادی از جوانان شهر  در یک مراسم بی نظیر تشییع و به خاک سپرده می شوند.عملیات تا اسفند سال 1365 ادامه می یابد و در ادامه عملیات تعداد دیگری از بهترین جوانان شهر به شهادت می رسند. لازم به ذکر است شهیدان مجید علایی، محمد حسین کاظمی و اکبر علی احمدی دومین شهید خانواده بودند و برادر کوچکتر شهید فضل الله نیکوصفت به نام سعید نیز در سال 1367 به شهادت می رسد. به یاد شهدای این عملیات تصاویری از مراسم تشییع شهدا و تعدادی از شهدای شهر منتشر می شود. در این عملیات سردار حسین خرازی فرمانده جانباز لشکر 14 امام حسین(ع) نیز به شهادت می رسد. در مرحل بعدی عملیات جوانان پر شور خوانسار جای شهدا را پر می کنند. حمید توحیدی دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه اصفهان درس را رها کرده و ضمن حضور در جبهه در مراحل بعدی عملیات به شهادت می رسد.





















 فرزند شهید خرازی چند ماه بعد از شهادتش به دنیا آمد.

۳۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۴ ، ۰۹:۳۵
محله پایتخت

بازخوانی فرهنگ جبهه قسمت اول

دوشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۲۰ ب.ظ

از سمت راست جانباز حمید سعدتیار و شهید علیرضا اسحاقی

از امروز تصمیم دارم در مورد فرهنگ و رسومات رزمندگان در جبهه برایتان بنویسم. شاید جوانان امروز کمتر بدانند همه حضور در جبهه جنگیدن نبود. قبل از این که وارد آداب و رسومات جبهه ها بشوم. بهتر است چگونگی حضور در جبهه ها را بازگو کنم. قبل از حضور در جبهه اگر سن کمتر از 18 سال بود ابتدا باید رضایت پدر یا مادر را به صورت کتبی می گرفتی. حداقل سن هم 15 سال بود اگر این شرایط مهیا نبود مثلا سن و سالت کمتر از 15 سال بود باید هم در شناسنامه ات دست می بردی و هم از طریق تهدید و یا جعل کردن امضا، مدارک مورد نیاز برای حضور در جبهه ها را تهیه می کردی البته اکثر پدر و مادر ها با توجه به جو آن دوران، نفس گرم حضرت امام و نیاز به دفاع در مقابل دشمن متجاوز رضایت می دادند و عده ای هم که رضایت نمی دادند با برنامه ریزی امضا کسب و مقدمات انجام می شد. سپس باید حدود 45 الی 90 روز آموزش می دیدی. بر و بچه های بسیجی  خوانساری در پادگان های نجف آباد و  اصفهان آموزش می دیدند. این دوره آموزشی خیلی سخت و طاقت فرسا بود. آموزش پادگان نجف آباد که دیگر نگو و نپرس. در روزها آموزش و در شب ها هم اکثراً با خشم و رزم شبانه همراه بود. فرق رزم و خشم شبانه این بود که رزم شبانه با اطلاع قبلی ولی خشم شبانه بدون اطلاع قبلی و معمولاً نیمه های شب بود. شب هایی که احتمال خشم شبانه وجود داشت با پوتین(البته نه با پوتین رئیس جمهور روسیه) می خوابیدیم. چون آرزو دارم اون جور شبها  نصیب گرگ بیابان هم نشود که اگر هنگام خشم فرصت به پا کردن پوتین ها را از دست می دادی تا آخر خشم پای برهنه بودی.  مثلاً اولین شبی که تازه از خونه آجی ( مامان) به پادگان رفتیم از خستگی بعد از خوردن شام خوابیدیم شب ما را از خواب بیدار کردند من یکی از پوتین هایم را پیدا نکردم. آن شب ما را از وسط رودخانه آن هم در زمستان عبور دادند. بعد از چند دهه هنوز آن شب سخت را با تمام وجود احساس می کنم. درطول این دوره برخی از بچه ها پس می زدند ودوره را ترک و به خانه بر می گشتند ولی خوب این افراد معمولاً بعداً آماده می شدند و در دوره های بعد شرکت می کردند. من هم تصمیم گرفته بودم دوره را ترک کنم. آخر کرسی ذغالی آجی و آب گوشت تخم و پتل پلو(برنج به همراه گندم پوست کنده) و آش شیردون گیپا( آش سیرابی) روزهای سرد زمستان که از دبیرستان به خانه می آمدم وسوسه ام کرده بود ولی نهایتاً ترجیح دادم بمانم و تا آخر دوره ماندم. روز آخر دوره به میدان تیر رفته و دوره به پایان می رسید و به شهر خود بر می گشتیم. اکثر بچه ها در اولین فرصت به جبهه اعزام می شدند. مسیر اعزام به جبهه بچه های خوانسار رفتن به پادگان های الغدیر یا 15 خرداد اصفهان و با اتوبوس اعزام شدن به جبهه ها بود. معمولاً اتوبوس ها بعد از ظهر از مسیر اصفهان نجف آباد خرم آباد دزفول  به اهواز می رفتند. یعنی ما باید از خوانسار به اصفهان و دوباره همین مسیر را تا سه راهی دامنه برمی گشتیم. غروب آفتاب های مسیر حرکت خیلی غم انگیز بود. در اتوبوس بچه ها از هر دری با هم صحبت می کردند و اکثر مواقع بین راه مثلاً الیگودرز، خرم آباد یا اندیمشک شام را مهمان مردم یا بسیج بودیم. در اعزام های بعدی جای خالی رزمندگانی که در سفرهای قبلی با ما بودند و در عملیات ها شهید شده بودند به شدت احساس می شد و معمولاً خاطرات در اتوبوس ها بازگویی می شد.

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۴ ، ۱۴:۲۰
محله پایتخت

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

جمعه, ۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۴۰ ب.ظ

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۴ ، ۱۳:۴۰
محله پایتخت
در شهریور سال 1359 با چراغ سبز استکبار جهانی و استعمار پیر صدام مغرور به ایران حمله می کند. 5 ماه تا دومین سالگرد پیروزی انقلاب باقی مانده بود. با سرنگونی شاه در سال 1357 ارتش نیز تقریباً از هم پاشیده بو به مرور در حال تشکیل ساختار جدید با محوریت نیروهای انقلاب بود و طبیعی بود که به طور کامل با شرایط انقلاب سازگار نشده باشد. با این شرایط با شروع جنگ تحمیلی عراق بر ایران علیرغم دفاع جانانه مردم به خصوص استان خوزستان در آبان خرمشهر سقوط می کند و به دست نیروهای بعثی می افتد و آبادان محاصره می شود. با سقوط خرمشهر موج نیروهای مردمی از اقصی نقاط کشور راهی جبهه ها می شوند و جلوی نفوذ بیشتر دشمن را می گیرند. در سال 1360 جنگ وارد مرحله جدیدی می شود. حصر آبادان شکسته می شود و در سال 1361 خرمشهر باز پس گرفته می شود. 


نیروهای مردمی به خصوص قشر نوجوان و جوان فعالانه به جبهه می روند. در خوانسار دبیرستان دکتر شریعتی اصلی ترین نقش را در اعزام ایفا می کند. خیل دانش آموزان از این دبیرستان و هنرستان آیت الله طالقانی راهی جبهه می شوند. اوج اعزام های دبیرستان در سال 1361 اتفاق می افتد. در این سال حسین تائبی که دانش آموز سال سوم ریاضی دبیرستان است به همراه دوستانش به جبهه ها می رود و در عملیات محرم به شهادت می رسند.
برادر او به نام محمد صادق(ناصر) که در زمان شهادت حسین 10 سال بیشتر نداشت از سال 1361 تا سال 1366 گریان همرزمان برادرش را بدرقه می کند و طی این سال ها نظاره گر پیوستن آن ها به حسین می شود. ناصر می گفت اوج تنهایی من در سال 1365 اتفاق می افتد که تقریباً اکثر دوستان برادر شهیدش از جمله سردار سید اکبر صادقی به شهادت می رسند. ناصر بعد از کربلای 5 دیگر طاقت ماندن در خوانسار را ندارد و با اصرار  زیاد در اوایل سال 1366 در سن 16 سالگی زمانی که کلاس سوم ریاضی بود به جبهه می رود. در گردان یا زهرا( س) از لشگر امام حسین (ع) مستقر می شود. گردان برای عملیات کربلای 10 به غرب می رود و در خط مستقر می شود. عده ای از رزمندگان خوانساری تصمیم می گیرند از حضور ناصر در عملیات جلوگیری کنند. آن ها موضوع عدم حضور را به ناصر می گویند. هر چه ناصر گریه و اصرار می کند که 6 سال است که منتظر چنین زمانی بوده، اصرارش بی نتیجه است. در آن زمان ابراهیم جدیدی برادر شهید سعید جدیدی راننده آمبولانس بوده و می خواسته تعدادی از مجروحان را به عقب ببرد. ناصر را هم با او می فرستند. ناصر قبل از سوار آمبولانس شدن کوه های دور دست را نشان می دهد و می گوید من به عقب می روم و در آنجا شهید می شوم و شما از کارتان پشیمان می شوید ولی باز به عمق حرف های او توجه نمی شود. آقای جدیدی می گفت:  در حال برگشت به عقب بودیم. ناصر کنار من نشسته بود و غمگینانه سکوت کرده بود. هنگام گذشتن از یک پیچ خمپاره ای جلو آمبولانس منفجر شد وقتی گرد و خاک تمام شد و من به خودم آمدم دیدم ناصر انگار سال هاست که به خواب رفته. آری ناصر تائبی به همین سادگی شربت شهادت را می نوشد و به برادرش ملحق می شود. یاد این شهیدان عزیز گرامی باد


شهید ناصر تائبی در سال هایی که رزمندگان خوانساری را بدرقه می کرد



 شهید ناصر تائبی در سال 1366 در جبهه ( نفر چهارم ایستاده از چپ)


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۴ ، ۰۹:۱۴
محله پایتخت

دیروز عطر یاس 50 غواص شهید شهرمان را بهشتی کرد

جمعه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۲۵ ب.ظ
8shohada
ظهر روز پنج شنبه پیکر 50 شهید غواص خط‌شکن و گمنام فضای شهر را عطرآگین کرده و حال و هوایی آسمانی آفریدند.

مردم شهیدپرور خوانسار با حضور پرشکوه و آغوش گرم این معراجیان ملکوتی را بدرقه کردند، در این میان خانواده شهدا به چشم می‌خوردند که بوی عزیزانشان را استشمام کرده و با شبنم دیده این بزم را همراهی‌ می‌کردند.

همچنین در این میان جوانان شهر به چشم می‌خوردند که شراب معنویت مستشان کرده بود و با شهدا تجدید پیمان می‌کردند، آری که آنها چه زیبا قمار عاشقانه کردند و یکه‌تاز میدان دلدادگی شدند.

 50 غواص خط‌شکن و گمنام با عبور از شهرستان های اران و بید گل، کاشان و گلپایگان ظهر پنج شنبه مهمان مردم شهید پرور خوانسار شدند. 
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد. آن ها خط شکنان گران یونس بودند که در عملیات کربلای 4 به تاریخ  5 دی ماه 1365 در منطقه اروند رود به خط دشمن زده بودند و به دلیل لو رفتن عملیات توسط بعثی های تکفیری اسیر و با دست های بسته زنده به گور شده بودند و اکنون پس از 29 سال با پیامی نو به کشور بازگشته اند. 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۵
محله پایتخت

تابستان سال 1363 در خط مقدم پاسگاه زید بودیم. به واسطه رها کردن آب توسط عراق در خطوط دفاعی خاکریزهای دفاعی حدود 50 متر به عقب منتقل شد. سنگرهای نگهبانی در همان خاکریزی قرار داشت که قبل از آب گرفتگی پشت آن مستقر بودیم. سنگرهای استراحت پشت خاکریز دوم بود. بین دو خاکریز دریاچه ای از آب تشکیل شده بود که برای رفت و آمد بین خط نگهبانی و خط استراحت پل های شناوری روی آن تعبیه شده بود. بعضی وقت ها به دلیل گرمای شدید هوا وسط روز شنا می کردیم. بعد از ظهر یک روز گرم بعد از پایان نگهبانی تصمیم گرفتم به آب بزنم. با لباس  پریدم وسط آب. چند دقیقه ای از ورودم به آب نگذشته بود و در حال لذت بردن از خنکی آب سوت وحشتناکی مرا غافلگیر کرد. هیچ کاری نمی توانستم انجام بدهم. موج آب به حدی شدید به صورتم خورد که تمام صورتم قرمز و داغ شده بود. بعد از خارج شدن از شوک متوجه شدم خمپاره ای  به فاصله دو سه متری من فرود آمده بود ولی منفجر نشده بود. آری آن روز عمر من تمام نشده بود. چون اگر خمپاره منفجر شده بود تکه تکه می شدم/ 


افراد حاضر در عکس از راست: شهید مجید علایی، جانباز محمد بهرامی فر، شهید حسین تائبی، شهید مهدی شبانی و شهید جمشید خراسانی


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۰:۱۶
محله پایتخت

نگاهی به عملیات رمضان در سال 1361

چهارشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۴ ق.ظ
عملیات رمضان یکی از عملیات های بزرگ تهاجمی جمهوری اسلامی ایران بود که در تاریخ 23 تیر سال 1361 در ساعت 21 و 30 دقیقه که آن زمان مصادف با ماه مبارک رمضان بود، با رمز مقدس یا صاحب الزمان(عج) ادرکنی آغاز شد. این عملیات از سوی فرماندهی مشترک سپاه و ارتش در قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) در منطقه شلمچه و شرق بصره در چهار محور و در پنج مرحله با هدف از بین بردن سپاه سوم عراق و توپخانه های دشمن که شهرهای مرزی را مورد هدف قرار می داد و نیز محاصره شهر بصره در منطقه ای به وسعت 1500 کیلومتر انجام شد و اولین عملیاتی بود که دلاورمردان سپاه اسلام با پیروزی وارد خاک عراق شدند.

در ایامی که عملیات رمضان در حال انجام بود، استان خوزستان هوایی گرم و سوزان با حرارتی بالای 50 درجه داشت. در این عملیات تعدادی از رزمندگان اسلام که با زبان روزه در حال نبرد با دشمن بودند به فیض شهادت نائل آمده و با لبهایی خشک به عشق زیارت اباعبدالله الحسین(ع) آسمانی شدند و به سوی خدا پرواز کردند.

یکی از رزمندگان ایران اسلامی از میان گنجینه خاطرات خود از دفاع مقدس ملت ایران، خاطره ای از شهدای مظلوم عملیات رمضان را این گونه نقل می کند:

عملیات رمضان در تیر ماه سال 1361 در هوای گرم و داغ خوزستان آغاز شد و جنگیدن با دشمن در آن هوای گرم خیلی سخت بود. مرحله سوم این عملیات در ماه مرداد که اوج گرمای هوا بود و درجه حرارت به بالای 50 درجه می رسید، انجام می شد.

در یکی از روزهای عملیات تعدادی از رزمندگان، برای انتقال مجروحینی که شب قبل جهت غافلگیری و حمله به نیروهای خط مقدم دشمن اعزام شده بودند، به خط مقدم عملیات رفتند، مدتی بعد که دوباره برگشتند، با گریه به ما گفتند که همه مجروحین شهید شده اند، از آن ها سوال کردیم که آیا عراقی ها به رزمندگان مجروح ما تیر خلاصی زده بودند که در جواب به ما گفتند نه، آن ها از تشنگی به شهادت رسیده بودند. وقتی که طبق دستور فرماندهی به عقب برمی گشتیم، دیدم که تعدادی از رزمندگان روی زمین افتاده اند، بعضی از آن ها را می شناختم، وقتی به بالای سرشان رفتم، متوجه شدم که زخمی نشده اند ولی تکان هم نمی خوردند؛ سرم را که روی سینه هایشان می گذاشتم صدای قلبشان که آرام می زد را می شنیدم . لبهایشان خشک شده بود. هر کس که در این گرمای طاقت فرسا می جنگید، نیازی به تیر و ترکش نداشت فقط کافی بود که چند ساعت آب به او نرسد تا تشنگی کارش را تمام کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۱:۳۴
محله پایتخت

مردم برای شهدای مظلوم غواص سنگ تمام گذاشتند

سه شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۴۵ ب.ظ

 برای تشییع شهدای غواص ساعت 4 به میدان امام خمینی رفته بودم. مسیر میدان امام خمینی، خیابان فردوسی، خیابان جمهوری تا بهارستان را به صورت پیاده طی کردم. قرار بود شهدا را از ستاد مشترک سپاه در میدان کلاهدوز پیروزی به سمت بهارستان، خیابان جمهوری، خیابان فردوسی، میدان امام و خیابان امام تشییع کنند. ساعت حرکت از بهارستان ساعت 4 بود. تمام مسیر مملو از جمعیت بود و اوج جمعیت در میدان بهارستان و خیابان مجاهدین اسلام بود. به دلیل ازدحام جمعیت شهدا ساعت 7 به بهارستان رسیدند. در میدان بهارستان جای سوزن انداختن نبود. در قسمتی از مسیر موج جمعیت مردم را حرکت می داد. یاد آن روزها بخیر. آری این غواصان در شب 4 دی سال 1365 در منطقه جریره ام الرصاص به خط دشمن زده بودند. قرار بود بعد از باز شدن مسیر توسط غواصان سایر گردان ها نیز وارد عمل شوند. گردان ما در نخلستان های منتهی به رودخانه اروند مستقر شده بود و اماده ورود به عملیات بودیم. نیمه های شب خبر رسید که عملیات لو رفته و تعدادی از غواصان گردان یونس در وسط اروند با غناسه هدف قرار گرفته اند . خبرها حاکی از این بود که با همان نشان های رمز میان گردان ها خط شکن بچه ها را در آب می زدند. غم سنگینی فضای نخلستان های حاشیه اروند را فرا گرفته بود. تعدادی از غواصان هم بعد از عبور از عرض رودخانه در خط دشمن به اسارت درآمده بودند. با تمام این مشکلات خط دشمن شکسته شده بود و تعدادی از رزمندگان در آن سوی اروند مستقر شده بودند. به دلیل تلفات زیاد با درایت عملیات متوقف و دستور عقب نشینی صادر شد و ما به مقر لشگر بر گشتیم. می گفتند حسین خرازی به شدت گریسته بود و از خدا طلب مرگ کرده بود. البته 15 روز بعد از آن عملیات یعنی در تاریخ 19 دی 1365 عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه شروع شد و به دشمن ضربه سنگینی وارد شد. حسین خرازی هم اسفند سال 1365 در همین عملیان به شهادت رسید. بگذریم چند روز پیش مشخص شد که دشمن بعثی همان زمان غواصان را به صورت دست بسته زنده به گور کرده است. البته امروز مردم تهران در تشییع این شهدای مظلوم سنگ تمام گذاشتند. باید بودی و می دیدی که مردم از هر رنگ و نژادی و با هر عقیده ای امت واحده شده بودند و آن چنان اشک می ریختند که فکر می کردی امروز یکی از عزیزانشان را از دست داده اند. امروز آسمان تهران صاف صاف بود. بو و عطر شهدا شهر را آسمانی کرده بود و آسمان شهر را نورانی. آری شما 29 سال پیش در دفاع از کشور در اوج مظلومیت و با دستان بسته جان دادید و امروز با ورودتان فضای کشور را عطرآگین کردید. شما با دست بسته مقاومت کردید! ما با دست باز چه کرده ایم. شهدا شرمنده ایم. شهدا ما را هم دریابید. سلام ما را به مولایمان حسین(ع) برسانید. 

و اما در مورد حرکت تفرقه انگیز عده ای نادان در توهین به دولت و تیم هسته ای باید بگویم که در شرایطی که همه طیف های سیاسی و اجتماعی برای ادای احترام به این گلگون کفنان سنگ تمام گذاشتند عده ای اندک با بروشورهای هدف دار در جهت تضعیف مذاکرات هسته ای هر حرکتی می توانستند انجام دادند. البته اکثریت مردم به این حرکت های جهت دار بی اعتنا بودند. ولی مذاکراتی که به گفته مذاکره کنندگان هماهنگ با مواضع مقامات عالی رتبه نظام انجام می شود باید این گونه مورد بی مهری و تخریب واقع شود. اگر مخالفان دولت احمدی نژاد هم با بروشورهای اختلاس های و تخلفات انجام شده توسط نزدیک ترین افراد به دولت پاکدستان (رحیمی، بقایی و خاوری و زنجانی) در تشییع پیکر شهدا شرکت می کردند از نظر منتقدان هسته ای که مدافعان تمام قد دولت قبل هستند پذیرفتنی بود. شهدا امروز اوج مظلومیت شما بود آنجا که عده ای نادان بدون توجه به جو معنوی مراسم،  سعی در گل آلود کردن این آب زلال برآمدند تا ماهی مقاصد سیاسی خود را بگیرند. 

حضور مردم در میدان بهارستان/از حمل دست نوشته‌های حسن باقری توسط یک پسربچه تا حضور مادران شهدا با صندلی‌های تاشو




۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۴۵
محله پایتخت