شاهدان خوسار(خوانسار)

این سایت با هدف زنده نگاه داشتن یاد و خاطره دلاور مردان دفاع مقدس طراحی شده است.

شاهدان خوسار(خوانسار)

این سایت با هدف زنده نگاه داشتن یاد و خاطره دلاور مردان دفاع مقدس طراحی شده است.

شاهدان خوسار(خوانسار)
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
پیوندها

این خاطره توسط یکی از رزمندگان دفاع مقدس و هم محلی بزرگوار برایمان ارسال شده این خاطره در 3 قسمت منتشر می شود توصیه می کنیم حتماً آن را بخوانید. گوشه ایی کوچک از افتخارات این مرز و بوم است. نگارنده خاطره نوشته بود اگر می شود بدون نام منتشر کنیم ولی به نظر می رسد این اسناد بانام باید منتشر شود.

از راست به چپ: شهید علی مقیمی،  جانباز آزاده اکبر رسولی نسب و شهید حسن کرمی  این دو شهید در عملیات کربلای 5 به شهادت رسیدند.


 خاطره ایی از عملیات کربلای 5 با رمز یا زهرا نویسنده جانباز حاج ابوطالب عزیزی


قسمت اول

ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم             محتاج عطا و کرم فاطمه ایم

عمریست که از داغ غمش سوخته ایم             دلسوخته عمر کم فاطمه ایم

 

 این ایام مصادف با عملیات کربلای 5 است به همین مناسبت خاطره ای از عملیات کربلای 5 که یکی از بزرگ ترین عملیات های دفاع مقدس بود و با رمز مبارک یا فاطمه الزهرا(س) در منطقه شلمچه و شرق بصره انجام شد را به رشته تحریر در می آورم. ذکر این نکته نیز ضروری است که عملیات کربلای 5 از تاریخ 19/10/1365 تا اواسط اسفند همان سال حدوداً به مدت دو ماه  به طول انجامید. صحنه های عجیب و معجزه گونه ای در این عملیات اتفاق افتاده که به مرور نسبت به انتشار آن اقدام خواهم کرد. 

در پاییز سال 65 اعزام به جبهه ها در قالب سپاهیان محمد(ص) انجام می گرفت. به مرور جوان ها به جبهه ها اعزام و سازماندهی می شدند. با شناسایی منطقه و به مرور با آماده شدن گردان ها عملیاتی در منطقه ابوالخضیب(جنوب خرمشهر) طراحی شد. لشکر امام حسین نیز تعدادی از گردان های خود را برای انجام عملیات به اروند رود برد. گردان ما نیز به عنوان گردانی که باید در شب دوم عملیات وارد می شدیم به نخلستان های مجاور اروند در جنوب خرمشهر رفتیم. این عملیات با نام کربلای 4 در تاریخ 3/10/65 شروع شد. قرار بر این بود که گردان یونس لشکر 14 امام حسین(گردان غواصان ) پس از عبور از اروند رود و شکستن خط اول دشمن، گردان های عمل کننده ی  بعدی با قایق به آن سوی آب منتقل شوند و در منطقه جزیره ام الرصاص عملیات ادامه یابد. در همان لحظه شروع عملیات خبر رسید که عملیات توسط منافقین لو رفته و ما متحمل خسارات زیادی شده ایم و تعداد زیادی از رزمندگان لشکر در گردان های دیگر به شهادت رسده بودند.. هر چند  عملیات لو رفته بود و دشمن کاملاً از نحوه عملیات آگاه بود ولی با این وجود خط دشمن شکسته شد و گردان های خط شکن در آن سوی اروند مستقر شدند. در همان روز اول ارسال آذوغه و مهمات با مشکلات زیادی مواجه و تقریباً غیر ممکن بود. برآوردها حاکی از آن بود که در صورت ادامه عملیات با تلفات زیادی مواجه خواهیم بود. به همین دلیل برای جلوگیری از افزایش تلفات و هزینه های جانبی در رده های فرماندهی ارشد جنگ تصمیم گرفته شد عملیات متوقف شود.

ایستاده از راست: شهید محمد عزیزی، شهید سید سعید میرباقری، شهید جلال رنجبر، شهید محمد علی گرجی، ابوطالب عزیزی، محمد علی جاگیری و شهید سید علی ناشرالاحکام

نشسته از راست: شهید حسین کاظمی، ابراهیم غضنفری، شهید داود دهاقین، محمد رضا فاطمی نیا( خالوحاجی)و سعید متین(زینلی)  به تایید یکی از ایثارگران افراد حاضر در عکس همه خوانساری هستند.


گردان ما نیز بدون این که وارد عمل شود به مقر اصلی لشکر برگشت. حال بچه ها به شدت گرفته شده بود و غم سنگینی بر اردوگاه شهید عرب (یکی از مقرهای لشگر 14 امام حسین) حاکم بود. با این حال و روز بچه ها اگر موفق به انجام عملیاتی نمی شدیم باید تعداد زیادی از نیروها به مرخصی فرستاده می شدند. به همین دلیل فرماندهان ارشد جنگ تصمیم به انجام عملیات جدیدی گرفتند و این موضوع در سخنرانی فرمانده لشکر (شهید خرازی) اعلام شد. این روند نیز طبیعی بود چون که حدود 100 هزار نفر بسیجی تحت نام سپاهیان محمد به جبهه آمده بودند.

لذا عملیات کربلای 5 به فاصله 15 روز طرح ریزی و در تاریخ 19 دی در منطقه شلمچه و شرق بصره شروع شد. ذکر این نکته ضروری است که از اوایل سال ١٣۶۴ ایران تصمیم به انجام عملیاتی در شرق بصره داشت. و برنامه ریزی و شناسایی منطقه از قبل در دستور کار بود. در این فاصله 15 روز میان عملیات کربلای 4 و کربلای 5 بر اساس یک تاکتیک مشخص تعدادی از لشکرها برای انحراف دشمن به غرب فرستاده شدند و چند عملیات محدود نیز انجام دادند. به همین دلیل دشمن به شدت سرگردان شده بود. در منطقه ای که عملیات باید انجام می شد دشمن در فاصله میان خط ما و خط خودش آب انداخته بود و موانع زیادی مانند مین های خورشیدی و سنگرها و کانال های  بتنی محکمی ساخته بود که نمونه آن در تصویر مشاهده می شود. واقعاً عبور از آن ها بسیار سخت بود. این منطقه نزدیک ترین منطقه به بصره بود و دشمن برای آن اهمیت زیادی قائل بود.

قرار بر این بود که گردان ما پس از ورود غواصان و گردان امیرالمومنین(ع) با استفاده از قایق در همان شب نوزدهم دی وارد شود. ما عصر روز 18 دی در خط اول خودی که یک خاکریز بلند که به اصطلاح به آن دژ گفته می شد مستقر شدیم و کاملاً آماده اجرای دستورات بودیم. همان شب اول گردان های خط شکن کارخود را به خوبی انجام و خط دشمن در همان ساعات اول شکسته شد. وظیفه ای که به عهده گردان ما بود توسط گردان های خط شکن انجام شد و به همین دلیل گردان ما وارد عملیات نشد. ما تا ظهر روز بعد در همان دژ مستقر بودیم. در روز اول تعداد اسرای عراقی آنقدر زیاد بود که انتقال آن ها به عقب با مشکلات جدی مواجه شده بود. ظهر روز اول عملیات  که خط اول دشمن کاملاً تصرف شده بود ما با قایق به آن طرف رفتیم. سنگرهای خط اول دشمن با کانل های بتنی به هم وصل بود. ارتفاع این کانال ها حدود 2 متر بود. و انواع و اقسام خوردنی و مهمات در سنگرها وجود داشت. موانع و استحکامات دشمن به حدی بود که ما به شدت از این که این موانع در کمترین زمان فرو ریخته متعجب شده بودیم.

بعداز ظهر فرمانده رده های مختلف در یکی از سنگرهای تصرف شده فرماندهی دشمن جمع شدیم و نقشه را فرمانده گردان برایمان تشریح کرد. بنا بود همان شب خط دوم دشمن را تصرف کنیم. بر اساس شناسایی که انجام شده بود، دشمن در خط دوم نیروی زیادی در سنگرها و کانال های ارتباطی آن مستقر کرده و تصمیم داشت پاتک سنگینی انجام دهد. برنامه عملیات این بود که قبل از پاتک دشمن، ما باید آن ها را غافلگیر می کردیم و به خط آنها می زدیم. نقشه عملیات گردان ما این بود که در یک محدوده مشخصی دو گروهان از دو طرف راه  دشمن را بسته و گروهان سوم که گروهان ما بود اقدام به پاکسازی خط دوم(کانال ها و سنگرهای بتنی و خاکریزهای نونی شکل ساخته شده در پشت کانال های بتنی) نماید. در سمت راست گردان ما نیز گردان امام حسن و در سمت چپ ما یکی از گردان های لشکر عاشورا( استان آذربایجان شرقی و غربی و زنجان) عمل نمایند. یادم است در آن شب ماه حدود ساعت 1 نیمه شب غروب می کرد و ما نیز باید عملیات را پس از غروب ماه شروع می کردیم.. پس از توجیه تیم های تحت امر و خواندن نماز مغرب و عشا در یک ستون حرکت کردیم. در کنار یکی از خاکریز ها که حدود 300 متر با کانال های دشمن فاصله داشت پناه گرفتیم. تمام پچه ها در حال راز و نیاز بودند. واقعاً زیر نور ماه چه چهره های مصمم و نورانی را می دیدم که واقعاً از توصیف آن ها عاجزم. به عنوان معاون فرمانده دسته در کنار تک تک بچه ها می نشستم و با آن ها خداحافظی و حلالیت می طلبیدم. حدود ساعت 12 شب صدای هلهله و صحبت کردن عراقی ها توجه ما را به خود جلب کرد. اطلاعات حاصل از آرایش دشمن نشان می داد که چند گردان از سپاه هفتم عراق به صورت فشرده در کانال ها مستقر شده و تصمیم داشتند که به لشکر عاشورا پاتک بزنند. پس از مشورت فرماندهان تصمیم گرفته شد در همان ساعت 12 ما عملیات را شروع کنیم. سریع 3 گروهان از هم جدا شده و در 3 ستون اقدام به حرکت به سمت کانال ها کردیم و با بستن کانال ها شروع به پرتاب نارنجک به داخل کانال های دشمن نمودیم. جنگ تن به تن سختی بین ما و دشمن شروع شده بود. رشادت بچه های گردان باعث شده بود،  هیچ راه فراری برای دشمن باقی نمانده باشد. افرادی از دشمن که که موفق به بالا آمدن از کانال می شدند، توسط رزمندگان هدف قرار می گرفتند و به هلاکت می رسیدند. البته تعدادی از نیروهای خودی نیز مانند فرمانده گروهان ما ( برادرخالقی) به شهادت رسیدند. تلفات دشمن در داخل کانال به حدی بود که صبح که ما برای در امان ماندن از آتش دشمن مجبور شدیم به داخل کانال برویم، داخل کانال مملو از اجساد عراقی ها بود به طوری که هنگام حرکت در داخل کانال تمام قسمت های لباس هایمان خونی شده بود و باید از روی جنازه ها می گذشتیم. پس از تصرف کامل خط دوم و خاکریزهای نونی شکل پشت آن ساعت 10 صبح گردان ما را به عقب منتقل کردند. خاکریزهای نونی شکل برای این طراحی شده بود که دشمن تصمیم داشت پس از تصرف کانال ها توسط ایرانی ها، از طریق این خاکریزها ما را غافلگیر کند. ولی عملاً دشمن موفق نشد از این خاکریزها که گفته می شد طراحی آن توسط کارشناسان اسرائیلی انجام شده است، استفاده کند. ذکر این نکته ضروری است که در لحظه لحظه هشت سال دفاع مقدس لطف خدا و امدادهای غیبی همیشه شامل حال رزمندگان بود. در این جنگ نابرابر ما با دشمنی مواجه بودیم که تا دندان مصلح بود و کشورهای غرب همه جانبه از آن حمایت می کردند و در طرف مقابل ما با نیروهای بسیجی به قول اصفهانی ها گتره ای(غیر قابل کنترل) و ارتشی مواجه بودیم که بعد از انقلاب نیاز به سازماندهی مجدد داشت. البته اگر چه ما از نظر توان نظامی با دشمن قابل مقایسه نبودیم ولی مدیریت حضرت امام(ره) و ایمان و صفا و صمیمیت رزمندگان بی نظیر بود.


نظرات  (۱۳)

۲۵ دی ۹۲ ، ۱۴:۱۰ خوانسارنیوز
با عرض تشکر و قدردانی از زحمات شما. این وبلاگ در خوانسارنیوز به صورت ویژه معرفی شد
پاسخ:
ممنون از اظهار لطفتون
و چه ایثارهایی که برای ایران عزیزمان و دفاع از شرف وحیثیتمان انجام شد که قلم قاصر از نوشتن آنهاست ...
از خود گذشتگی هایی که در غالب واژه هرگز نمی گنجنند ...

ممنون از بابت یادآوری آن روزگاران ...
پاسخ:
و ممنون از جملات زیبای شما
۲۴ دی ۹۲ ، ۲۲:۳۳ خـــُلـــِدستان



  مــــرحبا = پاتخت خوسار  + حـبذا  =جناب ابوطالب عزیزی + درود بر رزمندگان اسلام

 احسنت = جانبازان دفاع مقدس +  طیب الله = مـــردم  ایران + سلام= شهیدان

پاسخ:
و درود بر شما برادر عزیز
بینان این همین حج رضاو که مین هیئت چهارده معصوم درو.
چنی تیتیش مامانی به وفتی جوون به
پاسخ:
ممنون
سلام


نمی شه همه خاطره را در یک مطلب منتشر می کردید.
پاسخ:
با تشکر از اظهار نظرتون این خاطره به صورت کامل در یکی از پیام های یادی از عملیات کربلای 5 با رمز یازهرا موجود است.
ادامه
مثلا بچه‌های خلبان هواپیمای اف 5 در خاطراتشان برای ما تعریف می‌کردند: در آموزش‌هایی که در آمریکا دیده بودیم، به ما گفته بودند که اگر این چراغ در کابین هواپیما روشن شد، شما فقط باید بدانید که جعبه‌ای به نام A15 تاریخ مصرفش تمام شده و به تکنسین اطلاع بدهید؛ ما هم به او می‌گفتیم و می‌آمد آن قطعه را در می‌آورد و یکی دیگر به جایش می‌گذاشت. ما حق نداشتیم بدانیم داخلش چیست. با توجه به اطلاعاتی که ایرانی‌ها داشتند همه کار در زمان شاه دست مستشاران آمریکایی بود، خلبان یا تکنسین ایرانی حق نداشت آن جعبه را باز کند و ببیند داخلش چیست. اما درزمان جنگ خلبانان ما چند تا از مجموعه‌ها را باز کردند. مثلا یک مجموعه متشکل شده بود از 4 تا 5 تا بلبرینگ که همین بلبرینگ‌های تبریز خود ما بود. در بلبرینگ سازی تبریز تولید شده بود آمریکایی‌ها مثلا دانه‌ای نیم دلار از ما می‌خریدند. چهار تا بلبرینگ را سر جمع از ما خریده بودند 2 دلار. برده بودند و گذاشته بودند در یک جعبه و آورده بودند و به ما مثلا هزار دلار داده بودند. بعد این را طوری طراحی کرده بودن که بلبرینگ از کار افتادند و فرسوده شدند آن چراغ روشن بشود و خلبان به آن تکنسین پرواز می‌گفت آن چراغ روشن شده، او هم می‌آمد و آن قطعه را در می‌آورد و یکی دیگر به جایش می‌گذاشت و حق هم نداشت آن را باز کند و ببیند داخلش چه چیزی است. اگر باز می‌کرد توسط ساواک دستگیر می‌شد. می‌خواهم بگویم تفاوت سطح اطلاعاتی که آمریکایی‌ها و ایرانی‌ها چقدر بوده است. بعد حالا با این سطح اطلاعات که یعنی زیر صفر که در واقع شما تصور کنید خلبان ما در واقع یک راننده بود که به او گفته بودند این دنده و این هم کلاچ و این هم ترمز شما فقط برو؛ و اگر خراب شد این خرابی اصلاً به تو هیچ ربطی ندارد.

حالا این آدم می‌آید چه می‌کند، همین ایرانی بمب طراحی می‌کند.
پاسخ:
سعید جان باز هم تشکر نیازی نیست که نظرات را به چند قسمت تقسیم کنی چون که بلاگ تعداد حروفی که پیام قبول می کنه خیلی زیاده.
ادامه
بچه‌های سپاه خیلی ناراحت شده بودند که چرا حالا که آزمایش خوب انجام شده، فرمانده جلوی آزمایش را گرفته است.

وقتی هواپیمایی می‌آمد من کار فیلم برداری و عکاسی را انجام می‌دادم. بچه‌ها خیلی ناراحت شده بودند که چرا؟ حالا که خوب انجام شده چرا باید شهید بابایی جلوی آزمایش‌ها را بگیرد.

هواپیما نشست و من رفتم خدمتشان و ایشان گفتند: «من آن بالا که بودم پیش خودم گفتم که این بعدی هرچه که هست اگر حتی یک دانه سنگ است حیف است ما اینجا در تپه‌ها بیندازیم. برویم در خط و همین سنگ راهم آنجا بیندازیم بر سر دشمن.» گفتند: «نهایتش این است که شاید تو سر دو نفر بخورد شاید هم خورد در یک سنگر. من دیدم حیف است این هرچه که است به هر حال بسته شده زیر هواپیما و به هر حال هواپیما هم این را انداخته، حالا که این اتفاق افتاد پس برویم این را روی خط سمت عراقی‌ها بیندازیم.»

بچه‌ها خیلی خوشحال شدند وقتی فهمیدند دلیل فرمانده برای جلوگیری از آزمایش چه بود و استدلال وی این بود که این بمب را در بیابان‌های خودمان هدر ندهیم و در زمین دشمن استفاده کنیم.

بعد خلبان رفت جلو در خط مقدم و ما دیگر نتوانستیم فیلم برداری کنیم.

مشکل فقط سره این بود که یک یا دوبار بمب رها بشود تا این کاری که بچه‌های ایرانی کردند مورد اعتماد خلبانان قرار بگیرد تا ببینند که این مطابق با همان استانداردهای بمب‌های آمریکایی است و مشکلی ندارد. این اتفاق که افتاد دیگر کم کم با این بمب‌های ساخت داخل راحت شدند.

*خبری که بعد آمد

خلبانی که بمب را برد، چقدر ذوق کرده بود و می‌گفت اولینش جایی خورد که نمی‌دانم کجا بود اما دود خیلی زیادی رفت هوا. مثل این که به انبار مهمات خورده بود.

پدافند خیلی قوی بود. در مرز و خط اولی که رزمنده‌ها در برابر نیروهای عراقی قرار می‌گرفتند، هواپیما تا لب مرز نزدیک به زمین پرواز می‌کرد و لب خط سینه هواپیما را خلبان بلند می‌کرد و همزمان بمب یا راکد را شلیک می‌کرد و هواپیما به حالت پشت رو اوج می‌گرفت و به سمت عقب برمی گشت برای همین نمی‌شد هدف دقیقی را زد و اگر غیر از این عمل می‌کردند خطر زدن هواپیما توسط دشمن خیلی بالا بود.

یادم می‌آید خلبان «بردستانی» که دو یا سه دفعه در منطقه بمب‌های آزمایشی را برده بود و انداخته بود، آنقدر به سطح زمین نزدیک پرواز کرده بود که وقتی برگشت زیر شکم هواپیمایش سبز شده بود. خودش می‌گفت به سر نخل‌ها گرفته است؛ حالا شما ببینید این چقدر پایین پرواز می‌کرده تا توسط پدافند دشمن مورد حمله قرار نگیرد. اگر در سطح پایینی به وارد مرز می‌شدیم پدافند می‌زد و اگر یک خورده بالا می‌رفت موشک‌هایشان می‌زد.

این بود که آن خلبان می‌گفت نمی‌دانم بمب اول کجا خورده بود و فقط میدانست دوده غلیظی هوا را پر کرده است.

بعدها این قدر کار طراحی بمب‌ها حرفه‌ای و مورد رضایت خلبانان نیروی هوایی شده بود که کار شبانه روز شده بود، و کارهای تحقیقاتی انجام می‌شد تا جایی که غیر از ساخت بمب به گروه سفارش هم می‌دادند حالا دیر می‌آمدند به ما می‌گفتند که مثلا فلان بمب را می

بمب صوتی، بمب با ترکش ضخیم می‌خواستند. یا می‌گفتند بمبی می‌خواهیم که این قدر قوی باشد تا وقتی که منفجر شد، ترکش‌هایش بتواند تانکر سوخت را بترکاند.

صاعقه از اولین بمب‌های مدرن بود. بعد از مدتی بچه‌ها آمدند گفتند راکت می‌خواهیم. نیرو هوایی گفته اگر می‌توانید برایمان راکت بسازید.

*فرق بمب با راکت

راکد بمبی است که وقتی هواپیما رهایش می‌کند تازه موتور روشن می‌کند تا جلو برود. مثلا در یک منطقه‌ای نمی‌شود هواپیما نزدیک شود چون مورد اصابت قرار می‌گیرد. از مسافتی عقب تر این بمب را رها می‌کنند و هواپیما با خلبان برمی‌گردد. راکد هر چقدر موتورش قوی تر باشد و سوخت بیشتری داشته باشد می‌تواند جلوتر برد و بعد زمین می‌افتد. بمبی که موتور دارد را راکد میگویند.

بچه‌ها با قرار دادن چهار تا منور کاتیوشا آن‌ها را بر روی هم نصب کردند و اصول طراحی ذوالفقارها از همین جا آغاز شد. چهار تا موشک کنار هم گذاشتن و و نصب کردن و شلیک کردن آن‌ها خودش داستانی دارد. همه این‌ها را انجام دادند و مولودهایی به نام ذوالفقار، ذوالفقار 11 و ذوالفقار 12 در عرصه نیروی هوایی متولد شدند.

یک روز آمدند گفتند که از نیرو هوایی پاکستان آمدند. تبلیغات شده و می‌خواهند از شما خرید کنند. البته بعدها فهمیدیم که آمدند ما را بررسی کنند. ولی به هر حال ما مشکلی نداشتیم و آن مجموعه آمدند و بازدید کردند.

می‌خواهم بگویم در بحث پشتیبانی جبهه، دانشگاهی‌ها چگونه دانش خود را به کار گرفتند تا خط مقدم موفق تر عملیات کنند.

در واحد سمعی بصری تمام سیر تولید را از تخریب و فرآیند تولید تا بهره برداری همه را مستند می‌کردم.

*وقتی دست مستشاران آمریکایی کوتاه شد

وقتی من میگویم ساخته شد. این کلمه ساخته شد وقتی شما هیچی نداری فقط خدا می‌داند که چه سیری را انجام داده است.
ادامه
چند مدل بمب هم ساختیم بعد بین خلبان‌ها بحث بود که حالا چه کسی حاضر است بمب را آزمایش کند. نه نمی‌گفتند اما چهره‌ها نشان می‌داد که راضی نیستند. خدا شهید خلبان «عباس بابایی» رحمت کند، به یکی از این خلبان‌ها که حالا اسمش را نمی‌برم گفتند فلانی تو بیا این کار را انجام بده. قرار شد که هواپیمای اف 5 را ببرند برای پرواز و گفتند تو این کار را انجام بده و من هم که فرمانده هستم می‌نشینم کابین عقب و تو را تنها آن بالا نمی‌فرستم. بعد خودش که فرمانده عملیات بود، در کابین عقب نشست. چرا که شهید بابایی خلبان اف 14 بود. آمد کابین اف 5 نشست عقب تا اگر اتفاقی برای خلبان افتاد برای خودش هم بیفتد. رفته بودیم در تپه‌ها آنجا آزمایش را انجام دادیم. اولین بمبی که ساخته بودیم به نام صاعقه. فکر کنم 400 پوندی بود، رها شد.

یک بمب که طراحی می‌شود خیلی مهم است که نصب آن درست انجام بشود و بعد رو هوا که می‌آید (استی بل) بیاید پایین. یعنی لق نزند و صاف بیاید و بشود با آن هدف را زد. یک یا دو بار اولیه یک مقداری مشکل داشت ولی فکر کنم بار سوم ما بود که به محض این که بمب سالم آمد پایین می‌خواستند بمب اصلی را بیاورند. چون بمب اولی داخلش را به جای تی ان تی با گچ پر کرده بودند و آزمایشی بود. اولین آزمایشی که انجام شد که بمب رها شد و (استی بل) آمد پایین و مشکلی نداشت. خدا رحمت کنه شهید بابایی از داخل کابین اعلام کرد که پروازهای بعدی انجام نشد.
ادامه
بخشی از مجموعه تجهیزات برای نیروی هوایی ارتش می‌ساخت؛ چون هواپیماهایمان دیگر سلاح، بمب و راکت نداشتند و می‌خواستند بجنگند. بنابراین دانشجویان و نخبگان دانشگاه‌های خودمان بمب و راکت می‌ساختند برای هواپیماها تا بتوانند در منطقه مقاومت کنند.

آن موقع این‌گونه بود که وقتی خواستیم یک بمب 250 پوندی که برای هواپیما بسازیم و بعد می‌خواستیم آزمایش کنیم هیچ کسی حاضر نمی‌شد. زیرا یک چیزی بود که استاندارد از نظر نیرو هوایی... بعد بحث هواپیما شوخی بردار نبود... چون بمب دو تا قلاب دارد و دو تا قلاب هم به کف هواپیما آویزان است. مشکل اینجا بود که به فرض شاید یکی از قلاب‌ها رها بشود و دیگری جدا نشود و ممکن بود خود هواپیما منفجر بشود.

ما هم در شرایطی بودیم که هم هواپیما کم داشتیم و هم خلبان. سلاح و مهمات برای هواپیما اصلاً نداشتیم. زمان ریسکی هم نبود که بگوییم حالا بیاییم و ریسکی کنیم که حالا یک هواپیما از دست بدهیم یا یک خلبان. حتی ذره‌ای هم جایی برای این حرف‌ها نبود.

به هر حال آن مشکلات بود و بچه‌هایی که از دانشگاه آمده بودند.

فکر می‌کنم این یک قسمت از صحبت‌های من را کسی تا کنون تعریف نکرده باشد.

بچه‌هایی بودن که مثلا در زمان کنکور رتبه‌های دو رقمی بودند. دو رقمی زمان خودشان آمده بودند و با دل و جان کار می‌کردند. شب‌هایی می‌شد که نمی‌فهمیدید چه کسی و چه زمانی خوابش برد. آنقدر طرف کار کرده که یک گوشه‌ای یک کناری استراحت می‌کرد. مهندس پرواز خودش می‌آمد بالا سر دستگاه تراش نگاه می‌کرد و می‌ایستاد کار می‌کرد. مثلا اگر یکی می‌گفت برو (متریال) بیاورید، هیچ‌کسی این حرف را نمی‌زد که متریال آوردن که کاره من نیست؛ و بگوید من باید بنشینم پای کامپیوتر و بمب طراحی کنم. همهٔ این کارها را هم انجام می‌دادند. مثلا ابایی نداشتن که به عنوان مدیر و مسئول بروند برای بچه‌ها غذا بیاورند. یعنی هر کسی هر کاری که می‌توانست انجام می‌داد. این همان روحیه‌ای است که در صنایع خودکفایی سپاه حاکم بود.
ادامه
طی آبان ماه همان سال، گردان 8 در منطقه پل ذهاب مورد حمله کمین عراقی قرار گرفت که تعداد زیادی شهید شدند. من با بچه‌ها نبودم، ما در یک مجموعه‌ای بودیم که ما را بردند مخابرات.

می‌گفتند: «سعید گلاب بخش» معروف به «محسن چریک» بچه‌های گردان 8 را برده بود و رزمنده‌ها شب را در دره‌ای مانده بودند که ظاهراً عراقی‌ها از آن خبردار بودند. حالا یا ستون پنجمی‌ها خبر داده بودند یا به طریقی لو رفته بود. عراقی‌ها شب در آن دره شروع می‌کنند به منور زدن. یکی از بچه‌ها که توانسته بود آن شب خودش را از معرکه نجات بدهد تعریف می‌کرد و می‌گفت: دره در ظلمت شب مثل روز سفید شده بود؛ و آن‌ها ما را به رگبار می‌بستند.

گردان 8 شاید 2 یا 3 ماه بیشتر وجود نداشت. آنقدر کم شدند که گردان 8 با الباقی گردان 7 قاطی شد و گردان 9 شکل گرفت. بعد از گردان 9 بود که رفت در قالب لشکر. تیپ و سپاه و... .

گردان 9 هنوز یک تشکلی دارد که هر چند وقت یک‌بار بچه‌های گردان 9 یک گرده همایی دارند. من خودم هنوز موفق نشدم در جلساتشان شرکت کنم، آن‌ها دور هم جمع می‌شوند و از خاطراتشان می‌گویند. بچه‌های گردان 9 که در واقع بعید می‌دانم از گردان 1، 2، 3 کسی زنده مانده باشد اما 4، 5، 6، 7، 8 و گردان 9 این‌ها بازماندگانشان تحت عنوان گردان 9 می‌آیند دوره هم جمع می‌شوند.

ما هم دیگر وارد برنامه‌های مخابراتی سپاه شدیم. آن زمان من جوان 19 ساله‌ای بیش نبود.

در مناطق میان سر، جوان رود و پاوه حضور داشتم و بعد از مدتی ماجرایی پیش آمد که من رفتم تهران و بعد از مدتی هم که وزارت سپاه تشکیل شد ما را فرستادند برای تشکیلات اولیه وزارت سپاه. آنجا بودیم که در وزارت سپاه یک تشکیلاتی راه اندازی شد به نام صنایع خودکفایی سپاه. هدف صنایع خودکفایی سپاه این بود که بتواند نیازمندی‌های جبهه را با توان داخلی تأمین کند، من در بخش سمعی بصیری بودم و ثبت و ضبط مستندات بر عهده من بود.

مصطفی آذرمی گفت: در اولین آزمایش وقتی بمبها رها شد، استی بل آمد پایین و مشکلی نداشت. خدا رحمت کند شهید بابایی را، از داخل کابین اعلام کرد که پروازهای بعدی انجام نشود.

به گزارش فارس، مصطفی آذرمی، عضو بازنشسته سپاه است که از روزهای دفاع مقدس و دوران جوانی خود ناگفته‌هایی درس آموز دارد، آذرمی سال‌های ابتدایی جنگ را در جبهه گذرانده و پس از آن در واحد سمعی بصری سپاه خدمت کرده است. او امروز در واحد احصاء تاریخ شفاهی باغ موزه دفاع مقدس تهران فعالیت می‌کند، وی از آن روزهای آغاز جنگ و تشکیل سپاه این‌گونه می‌گوید: «ابتدا که وارد سپاه شدیم، جنگ آغاز نشده بود. نیمه اول سال 59 وارد سپاه شدم. در دوره آموزشی بودیم که جنگ شروع شد، با شروع حملات رژیم بعثی، نیروهای ما را تقسیم کردند. تعداد زیادی از بچه‌ها را تحت عنوان گردان 8 اعزام کردند. آن زمان سپاه گردان - گردان بود. قبل از ما گردان 7 رفته بود و ما گردان 8 بودیم.

هر چند وقت یک‌بار که اعضای گردان‌ها شهید می‌شدند و گردان کوچک می‌شد، گردان‌ها را با هم ادغام می‌کردند. که مثلا گردان 1 و 2 با هم می‌شد گردان 3. بعد از مدتی که گردان 4 و 5 هم می‌رفتند و آن‌ها هم شهید می‌شدند، بچه‌های گردان 3، 4، 5 را با هم ادغام می‌کردند که گردان 6 ایجاد می‌شد. از گردان 1 تا 6 هر کسی مانده بود وارد گردان 7 شد. ما که دوره‌های جدید بودیم گردان 8 را تشکیل دادیم.
پاسخ:
ممنون دوست عزیز از لطفی که به سایت دارید.
لطفاً افراد عکس را معرفی کنید.
سپاس که این خاطرات زیبا و غرورآفرین را قرار می دهید
من خاطرات جنگ را خیلی دوس دارم (البته نه خود جنگ بلکه خاطره اون رشادتها و فداکاریهارا)
اگه خاطره ای در خصوص چگونگی تصرف فاو و سپس علت عقب نشینی ما از آنجا دارید لطفا پست کنید
پاسخ:
ممنون
چشم قسمت های بعدی خاطره که تموم شد حتماً در مورد فاو هم مطلب منتشر می کنم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی