شاهدان خوسار(خوانسار)

این سایت با هدف زنده نگاه داشتن یاد و خاطره دلاور مردان دفاع مقدس طراحی شده است.

شاهدان خوسار(خوانسار)

این سایت با هدف زنده نگاه داشتن یاد و خاطره دلاور مردان دفاع مقدس طراحی شده است.

شاهدان خوسار(خوانسار)
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
پیوندها

امروز صبح با این پیام در مورد شهید محمدرضا عزیزی در وبلاگ مواجه شدم واقعاً شهدا زنده اند و ناظر بر اعمال و رفتار ما.


""  سلام .من محمد ۳۲ ساله اهل شهر رشت هستم امروز ۱۹ تیر سال ۹۵ هست، دیشب تمام مدت خواب میدیدم با یه پسر جوون باهم دور میزنیم و ایشون خیلی شاد و سرزنده بودن ، جزییات کمی از  خوابم یادم مونده فقط یادمه توی یه شهر کوچیک دور میزدیم.اما قبل از پاشدنم از خواب این جوون بهم گفت من شهید شدما!!! با تعجب اسمشو پرسیدم بهم یه میدون رو نشون داد گفت اسمش روشه، دیدم نوشته شهید محمد رضا عزیزی .... از خواب پاشدم چند بار اسمشو تکرار کردم که یادم بمونه و اومدم تو اینترنت سرچ کردم ، شهدای زیادی به این اسم بودن اما این عکسه نفر دوم تو سایت شما همون پسر جونه...من تا حالا خوانسار نیومدم و تا الان اصلا نمیدنستم کجاست ! اما ایشون و من سرحال و خوشحال ،دیشب تا صبح با هم خندیدیم و صحبت کردیم و گردش کردیم، ...‌حیف این جوونا که الان بین ما نیستن.   روحش شاد. از طرف من به خانوادش سلام برسونید.""



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۰:۵۵
محله پایتخت

خاطره ایی از اعزام به جبهه به گویش خوانساری

جمعه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۵۹ ب.ظ

این خاطریه مال خومو داشیا. چون یگ یاقائیژ یگ اندان منفیو. اگه ادونگو یاقایی منتشر کردین قضیه سیگاره حذف کردین.

سال 61 که بشتمین پادگان نجف آباد واسه آموزش. یگ شی مین خشم شبانه هاماژون ببرت از وسط یگ رود خونه ایی اطراف نجف آباد که تا بالای کمرمون بیشته به مین او اون جی وسط زمسون.

وقتی ورگردایمین من به شدت سرمام بخورت و تب و لرز شدیدیم دارت. فکره کردان یگ 15 رویی از آموزشمون بیدشته به.

من ژون ببرت دکتر. خیلی حالم ود به.خلاصه خب نگنایان. به خاطر همین ورژونگرنایان خوسار.

تا بومیمین به خومون بجنبمین بعد عید گنا وا ابی نگنا پادگان بشان.صبرم کرد امتحانا خرداد تموم گنا.

بعدژ هر رو اشیدان بسیج و التماسم کرت مون برسننده جبهه. آخه 15 روم آموزش بدیبه.

ابی حیصلم ندارت بشان آموزش. اونا اژونه وات نه باید دوبره بشه آموزش بینه. فکر کران طبرزدی بیدربه مین بسیج.

اندی پیلم کرت تا این که اژونوات تو که سرهامات بخورت. به شرطی که آقاجاند باره امضا کرو، اعزامد کرمین.  البته این جی بواژان واسه پادگانه جی اثر انگشت آقاجانمم جعل کرته به.

مکافاتیمون دارت، اول که قبیلژون ندکرت بعدژ جی خا اژونوات آقاجاند باره رضایت هادو. مگه آقاجانم اتومه رضایت هادو. بژونم بیات آقاجانم بیدرنی. آخه آقاجانم مین یگ رزی مین تیرون و کروند کارژه کرت. خلاصه راضی گناننده که آجیم امضا کرو.

چند رویی جی ری مخ آجیمم کار بکرت تا بومه امضا کرو. حتی بژم بیات اگه نوره امضا کره اشان از پشت بونه خوم پرت کران ژیر. آجیم اژوات: ژیر خاک شی شالا، ادگو گور بشه. تو بلد نیه شلوارد بکشه بالا. اونوقت چه جوری ادگو بشه با عراقیا بجنگه

وچه هاچین درسد ورخون. بژم بیدوات مانی حالا که مدرسا تعطیلو.

تازه اگه ادگو مون ژیر خاک بشان. باید بوره امضا کره تا مون بشان جبهه شاید ژیر خاک بشتان.

این جوری ژیر خاک رفتن خیلی ویدرو تا این که خوم از پشت بونه پرت کران ژیر!!

اژ وات: هالا مون یگ چیم  بوات، مون لال گنان مانی: تو جی زووند گزه گیر.

 

خلاصه با این پیله کرتن مون آجیم یگ رو بومه مین بسیج وا ورق رضایتش امضا کرت.

البته یکی از دلایلی که باعث گنا آجیم راضی گنو، این به که محمود و علی اصغر(احمد ) عزیزی جی بنا به با اون اعزامه بشنده جبهه.

خلاصه بنا گنا رو 5 تیر سال62 بشمین. مون یگ شی جی مین رز مون افطاریم هادا.  خیلی از وچایی که امونگوا بشمین اون شی بیدردنده

تازه وچا تا سحر جی بموندنده. مجبور گنایان سحری جی هادان. علی مقیمی و محمود عزیزی جی اون شی خیلی کمکژون کرت.

آخر شی واسه این که درخوسنده مین رزه بشتمین با فرغون لحاف کرسیمون بارت.  اون شی آجیم تاسکبابژ راس کرتبه. که خیلی خوشمزه گنابه.

اون شی به خاطر این که یکی از وچا  سیگارژ بکشابه خیلی کتکژ بخورت(معذرتم ادگو از دون ببخچدین اونمون پتو پیچ کرت وا تا اژخورت بیمونخوست بعدژ جی مین پتو چهار نفری بیمونخوست به درختا)

بعد سحر جی تا صاحب زیر لاحافا درخفتنده. صاحب ابوالقاسم مقیمی و فضل الله داشی کیسرای علی، بومنده مین رزه وا اوژون واکرت زیر لاحافا. داستانیمون دارت با اونا.

خلاصه سردون درد ناران، رو اعزام. محمود عزیزی، حسین کاظمی، ابریم غضنفری، رضا خالوحاجی( من ننان مین خاطره دست ببران اون وقت فامیلش خالوحاجی به نه فاطمی نیا)، باقر قاضی، غلامرضا جهانگیری، احمد عزیزی، علی پورهاشمی، حسن مجتبایی، جلال رنجبر، محمد بهرامی فر، علی ناشرالاحکام، غلامرضا میرشفیعی، مرتضی حبیبی وا یگ چند تایی تر از وچا جی هیدنده که یادم نی. البته عکس اعزامه هو که ژیر خاطریه منتشر کران.

چون ماه روزه به، مینیبوسه مون پر خورتنی کرتبه تا از حد ترخص که رد گنایمین بخورمین.

مینی بوسه وقتی نزدیکای دومنی برسا. حمله مون کرت به خوراکیا. هالا بخور و کی بخور، زردلی، گیلاس، البالی، نون پنیر وا ...

خلاصه اون رو اعزام گنایمین اصفون وا از وا جی  بشتمین انرژی اتمی شهرک دارخوئین گردان امام حسین از تیپ امام حسین. چند رو بعدژ جی سرمون از سنندج برنارت.

 

پ. ن: انتظار نداربدین اومحل یگ وچه پونزه شونزده ساله ای مثل من فکر ود به سرژ بینه خوسو.

 این عکسه جی از همون اعزامو 👇👇

    راوی ابوطالب عزیزی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۹
محله پایتخت

سه لام

امگو یگ خاطره ای از جبهه واسدون بواژان.

سال 63 مون با وچای خوسار خط مقدم جبهه منطقه عملیاتی فاو دردمین. فرمونده گردانمون شهید سید اکبر صادقی به.

چون اکثر وچا گردان خوساریدنده، به خاطر این که تماس بیسیم چیونجی خوساری به، مون بیسیم چی گردان هیدان. فاصلمون با عراقیا بعضی یاقا مین خط به پنجا متر جی نرسا.

جوری به که کنسرو ماهی یا کمپوت گیلاس و البالی و سو و گلابیمون  با دس پرته کرت واس عراقیا.

خطمون خیلی خطرناک به، ری این حساب مون مجبوریدان که شوما تا صاحبا خم هاچینان پا بیسیمه. ولی روا که خطر حمله کمتر به، یکی از وچام  هاچیژنا پا بیسمه.

یگ شی که تا صاحب کارم تموم گنا، نما( نماز) ورخوند که درخوسان. بعد نما شروعم کرت به سلام دادن به سه طرف.

ایزن که سمت مشهد ویسایان امدارت به امام رضا سلامم هادا یگهو دلم پرژ بکشا به سمت مشد، جوری که تا سلامم هادا بیمخوست زیر برمه.

اموات یا امام رضا الان چند سالو نگنو بوران مشد. پیل جی نداران. پس چه کران. ریم جی ورنترسو از کسی پیل غرض بکران. خود زونه. خیلی دلم تنگد گنو.

اینم بواتا و درخوفتان . چشمم گرم نگنابه که صدا ماشین تدارکات که صحبونه  نون و گرمکژ بارتبه بلند گنا.

چون اون منطقیه مین دید مستقیم عراقیها هیدمین،  رانندیه شروعژ کرت به بوق و داد و بیداد که بابا یکی بیو اینا تحویل گیرو، جالب این به که اومحل هیش کدوم از وچا مین سنگرمون درنیدنده، ننان کادرنده. خلاصه من چاره ایم ندارات مجبور کنایان وریسان وا آذوغیه تحویل گیران.

ابی خو از کلم بپرا وا بشه، شروعم کرت با گرمکا فالوده راس کران. بومان بشان لیوانا جلی سنگره بشوران یگ خمپاره ای بیکفت ری سنگره وا چند تا ترکشم نوش جان کرت. 

جوری که با هواپیماسر از مشدم برنارت. خلاصه بعد از یگ مدتی که یگ مقدار ریبرا گنایان هر شی با عصا  از مریض خونیه مین مشد اشیدان حرم  تا صاحبا.

خلاصه اسکان و صحبونه و نهاهار و شام همه مین مریض خونیه مفتی. وا زیارت دلچسب . اموات امام رضا نیکردان که هواسد به همه یاقاهو. وچا اون رو من از آرزوم تا اجابت آرزوم نیم ساعتژ  نکشا. مشخص گنا امام رضا نه مشد و نه خط مقدم بلکم هر یاقا که بواژدین بیدرو

.

جانباز اکبر بخشی نفر اول نشسته از چپ و در کنار ایشان شهید اکبر تولایی و شهید سید سعید میرباقری.

شهیدسیداکبر صادقی نفر اول ایستاده از راست.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۹
محله پایتخت

قسمتی از وصیت نامه شهید سید سعید میرباقری

پنجشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۱۶ ب.ظ


شهید سید سعید میرباقری:

شهید سعید است و شهادت سعادت، بار خدایا این بار از تو چیزی می خواهم که می دانم به این زودی ها نصیبم نمی کنی، از تو شهادت را می خواهم من به داشتن چنین والدینی افتخار می کنم که فرزندشان را در راه خدا تربیت کرده اند.

شهید سید سعید میرباقری تک فرزند پسر خانواده بوذ.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۱۶
محله پایتخت

به مناسبت عملیات بیت المقدس( فتح خرمشهر)

دوشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۱۰ ب.ظ
سوم خرداد مصادف با سال روز آزادسازی خرمشهر از چنگال بعثیان است. این روز نقطه عطفی مهم در جنگی که 8 سال بر ما تحمیل شد را رقم زد. به همین مناسبت روند عملیات که حدود 20 روز به طول انجامید را مرور می کنیم.

مرحله اول: در محور قرارگاه قدس (شمال کرخه کور) به دلیل هوشیاری دشمن و وجود استحکامات متعدد، پیشروی نیروها به سختی امکان پذیر بود و در این میان تنها تیپ های 43 بیت المقدس و 41 ثارالله موفق شدند از مواضع دشمن عبور کرده و منطقه ای در جنوب رودخانه کرخه را به عنوان سرپل تصرف کنند. عدم پوشش جناحین این یگان ها باعث شده بود که فشار شدید دشمن بر آن ها وارد شود. 

در محور قرارگاه فتح، یگان های خودی ضمن عبور از رودخانه به سرعت خود را به جاده اهواز – خرمشهر رسانده و به ایجاد استحکامات و جلوگیری از نقل و انتقالات و تحرکات دشمن در جاده مذکور پرداختند. 

در محور قرارگاه نصر، به دلیل تاخیر در حرکت و وجود با تلاق در کنار جاده اهواز – خرمشهر و هم چنین تمرکز دشمن در شمال خرمشهر، نیروهای این قرارگاه نتوانستند به اهداف مورد نظر دست یافته و با قرارگاه فتح الحاق کنند. 
الحاق کامل قرارگاه نصر با قرارگاه فتح و هم چنین تصرف اهداف مرحله اول قرارگاه قدس در دستور کار عملیات شب دوم قرار گرفت که با انجام آن تا حدودی اهداف مورد نظر محقق شد، لیکن برخی رخنه ها همچنان باقی بود تا این که سرانجام پس از 5 روز، جاده اهواز – خرمشهر از کیلومتر 68 تا کیلومتر 103 تثبیت و کلیه رخنه ها ترمیم شد. 

مرحله دوم: در این مرحله آزاد سازی خرمشهر از دستور کار عملیات خارج و تصمیم گرفته شد که قرارگاه های فتح و نصر از جاده اهواز – خرمشهر به سمت مرز پیشروی کنند و قرارگاه قدس نیز ماموریت یافت تا به صورت محدود برای تصرف سرپل در جنوب کرخه کور اقدام نماید و سپس آن را گسترش دهد. 

دشمن با مشاهده جهت پیشروی نیروهای ایران به طرف مرز، لشکر های 5 و 6 خود را به عقب کشاند. به نظر می رسید این عقب نشینی با دو هدف انجام شده باشد: یکی جلوگیری از محاصره و انهدام این لشکرها، و دیگری تقویت هر چه بیشتر خطوط پدافندی بصره و خرمشهر. 
در پی این عقب نشینی که از ساعات اولیه روز 18/2/1361 آغاز شده بود، نیروهای قرارگاه قدس ضمن تعقیب نیروهای دشمن، تعدادی از آن ها را که از قافله عقب مانده بودند، به اسارت خود درآوردند و در نتیجه جاده اهواز – خرمشهر (تا انتهای جنوب منطقه ای که توسط قرارگاه نصر به عنوان سرپل تصرف شده بود) و نیز مناطقی همچون جفیر، پادگان حمید و هویزه آزاد شدند. 

مرحله سوم: در این مرحله، قرارگاه نصر ماموریت یافت تا حرکت خود را به سمت خرمشهر آغاز نماید. نیروهای عمل کننده که متشکل از چهار تیپ مستقل سپاه پاسداران و دو تیپ ارتش بودند، در آخرین ساعات روز 19/2/1361 عملیات خود را آغاز کردند؛ اما به دلیل هوشیاری دشمن و تمرکز نیرو در خطوط پدافندی اش، نیروهای خودی در انجام ماموریت خود توفیق نیافتند. تکرار این عملیات در روز بعد نیز به شکست انجامید. به همین خاطر تصمیم گرفته شد تا برای انجام عملیات نهایی فرصت بیشتری به یگان ها داده شود. هم چنین مقرر شد دو تیپ المهدی (عج) و امام سجاد علیه السلام از قرارگاه فجر نیز در حرکت بعدی استفاده شود. 


به وجود حضور گسترده هواپیماهای عراقی در آسمان منطقه، عقابان تیزپرواز نیروی هوایی ارتش در پشتیبانی از یکان های رزمنده، در صحنه عملیات بیت المقدس حضوری فعال داشتند و با بمباران پل شناور عراقی ها بر روی شط العرب و مناطق تجمع آنان در آن سوی رودخانه، نقش ارزنده ای در آزاد سازی خرمشهر ایفا کردند. 
در اواخر روز دوم خرداد، قرارگاه کربلا پس از بررسی آخرین وضعیت، تصمیم گرفت تا نیروها با ورود به شهر، آنرا از لوث وجود نیروهای عراقی پاک گردانند. و در سه بامداد روز سوم خرداد واحدهایی از رزمندگان ایران به آن سوی رودخانه وارد شدند. 
از طرف دیگر جمعی از نیروهای عراقی با استفاده از تاریکی شب و قایق اقدام به فرار کردند که تعدادی از این قایق ها توسط تکاوران نیروی دریایی هدف قرار گرفت و سرنشینان آن ها غرق شدند. 

نیروهای عراقی از ساعت سه و پنجاه دقیقه بامداد تا نیم بعد ازظهر روز سوم خرداد از سمت شلمچه 3 بار اقدام به پاتک کردند و تلاش نمودند تا از طریق جاده شلمچه – خرمشهر حلقه محاصره خرمشهر را بشکنند، اما هر بار با پایداری و مقاومت دلاورانه رزمندگان ایرانی مواجه شدند و با دادن خساراتی عقب نشینی کردند. 
در ساعت 11 صبح روز سوم خرداد در حالی که درگیری شدیدی بین قوای ایرانی و نیروهای عراقی در شمال نهر خین جریان داشت و دشمن در فکر شکستن حلقه محاصره خرمشهر بود، رزمندگان ایرانی از جناح غرب و خیابان کشتارگاه وارد شهر شدند. ناحیه گمرک خرمشهر در کنار اروند اندکی مقاومت کرد که آن هم به سرعت در هم شکسته شد. 
در ساعت 12 قوای ایران از سمت شمال و شرق وارد شهر شدند و نیروهای متجاوز بعثی که 24 ساعت در محاصره کامل قرار داشتند، راهی جز اسارت یا فرار و یا کشته شدن نداشتند. بدین جهت واحدهای عراقی گروه گروه به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند. 

در ساعت 2 بعد از ظهر، خرمشهر به طور کامل آزاد شد و پرچم پر افتخار جمهوری اسلامی ایران برفراز «مسجد جامع» و پل تخریب شده خرمشهر به اهتزاز درآمد. 
بدین ترتیب این شهر مقاوم که پس از 35 روز پایداری و مقاومت در 4 آبان 1359 به اشغال دشمن درآمده بود، پس از 578 روز (19 ماه) اسارت، بار دیگر به آغوش گرم میهن اسلامی بازگشت و پیکره پاک آن از لوث وجود متجاوزان تطهیر گردید. 
رزمندگان اسلام در اولین اقدام خود پس از آزاد سازی شهر، نماز شکر را در مسجد جامع خرمشهر اقامه کردند. خبر آزاد سازی خرمشهر به سرعت در همه جا طنین افکند و ملت ایران اسلامی را که مدت ها در آرزوی شنیدن چنین خبر مسرت بخشی بودند، غرق در شادی و سرور کرد. مردم به خیابان ها ریختند و با پخش شیرینی به جشن و شادی پرداختند. در پایان آن روز امت شهید پرور ایران با حضور در مساجد، نماز شکر به جای آورده و با فرا رسیدن شب به یمن پیروزی حق بر باطل بر پشت بام ها ندای الله اکبر سردادند.

کلیپ زیبایی از شهدای خوانسار توسط یکی از همشهری های گرامی ساخته و برای ما ارسال شده است. به مناسبت سالروز آزاد سازی خرمشهر این کلیپ زیبا را منتشر می کنیم.

افراد در عکس: 
ردیف اول از سمت راست: شهید احمد حافظی، شهید سید اکبر صادقی، جانباز ابراهیم غضنفری، شهید اکبر علی احمدی، و جانباز مسعود اسدی
ردیف دوم از سمت راست: شهید مجید علایی، محمد رضا فاطمی نیا( خالوحاجی)، شهید سید محمد مهدوی و نفر ایستاده چسبیده به ستون: شهید حبیب اله صالحیان
این عکس گردان موسی ابن جعفر لشگر 14 امام حسین است که در مسجد جامع خرمشهر گرفته شده است. فرمانده گردان سردار  شهید سید اکبر صادقی بوده است.
     

۲۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۱۰
محله پایتخت

مروری بر خاطرات تابستان سال 1364 در پاسگاه زید عراق

چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ

شهدای عکس بالا

نفرات اول تا چهارم ایستاده از راست:شهید محمود عزیزی، شهید سید سعید میرباقری، شهید جلال رنجبر و شهید گرجی

نفر اول ایستاده از چپ: شهید سید علی ناشرالاحکام

نفر اول نشسته از راست: شهید حسین کاظمی

نفر سوم نشسته از راست: شهید داود دهاقین

تابستان سال 1364 در خط مقدم پاسگاه زید بودیم. 

زید پاسگاهی است مرزی در حد فاصل منطقة کوشک و شلمچه، و یکی از مسیرهای تهاجم بعثی ها در ابتدای جنگ به خاک میهن عزیزمان و به واسطه جادة بین المللی که تا قبل از انقلاب در کنار این پاسگاه وجود داشت، تهاجم از این مسیر به سادگی صورت گرفت و نیروهای عراقی خود را به سه راه حسینیه رساندند و سپس به طرف خرمشهر حرکت کردند.
زید، با دلاوری های رزمندگان در عملیات رمضان آزاد شد؛ عملیاتی در ماه رمضان، در تیرماه 1361. بچه ها از زید گذشته بودند، اما موانع صعب العبور و ترفندهای جدید دشمن سبب شد مواضع ما در خاک دشمن تثبیت نشود و آخرین خط دفاعی در همین پاسگاه زید شکل بگیرد. پاسگاه زیدی که شهدای آن غالباً تشنه بودند و خیلی از آنها در موانع و خاکریزهای مثلثی به جا ماندند. با این حال که نتوانستیم مواضع خود را در خاک عراق تثبیت کنیم، اما رزمنده ها، چه سوار بر موتور و چه پیاده آنقدر تانک زدند، که عملیات رمضان معروف به شکار تانک شد.
بار دیگر سال 62 پاسگاه زید، یکی از محورهای حمله به دشمن در عملیات خیبر بود که این بار هم از این محور موفق به کسب نتیجه نشدیم. از آن زمان به بعد پاسگاه زید خط پدافندی شد.

خط دفاعی ما آنجا تثبیت شده بود. ایران در سال 1364 دوباره تصمیم گرفت با حفر تونلی عملیات جدیدی را شروع کند. تقریباً فاصله ما با عراقی ها 800 متر بود. تونل به نیمه های خود رسیده بود که عراق متوجه می شود. عراق بین خط ما و خودش را آب رها کرد. آن شبی که آب به سنگرها نفوذ کرد ما خط بودیم. تمام پتوهای ما خیس شده بود خیلی حالمان گرفته شده بود به خصوص بچه هایی که شب و روز کانال را حفر می کردند و خاک ها را با گونی به بیرون منتقل می کردند. به دستور فرماندهی لشگر 14 امام حسین خط مقدم به عقب تر منتقل شد ولی خط اصلی برای حفاظت و نگهبانی همان خط قبلی بود. برای پشتیبانی و جابجایی نیز بین دو خط و بر روی آب با فاصله پل شناور نصب شده بود و ما از طریق همین پل های شناور به خط جلویی می رفتیم. بین دو خاکریز که حدوداً 200 متر فاصله بود حدود 1 متر عمق آب بود. وسط تابستان و هوا خیلی گرم بود چند روزی بود که وسوسه شده بودم وسط روز بپرم داخل آب ولی خوب بر این وسوسه غلبه می کردم و به زمان دیگری موکول می کردم. یک روز که هوا خیلی گرم بود طاقت نیاوردم  وسط روز که معمولاً به دلیل گرما تردد کم بود بدون هیچ مکسی از خاکریز گذشتم و در حال حرکت بر روی پل شناور در عمیق ترین جا بدون معطلی به آب پریدم. انگار دنیا را به من داده بودند. چند دقیقه ای نگذشته بود و در حالی که از لذت خنکی در خیالات خودم غوطه ور بودم صدای زوزه وحشتناکی آمد و حس کردم صورتم داغ شد. چند لحظه ای گیج بودم به خودم آمدم و از آب بیرون پریدم. بله خمپاره ای کنارم خورده بود ولی عمل نکرده بود ولی موج آب به شدت به صورتم پاشیده بود. آن روز من سالم ماندم. اگر اون خمپاره عمل می کرد چیزی از من باقی نمی ماند. قسمت ما این بود که زنده بمانیم و تا پایان جنگ شاهد پرواز بهترین دوستانمان باشیم.  


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۷
محله پایتخت

شهدای خان طومان

دوشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۱۸ ب.ظ

در روز جمعه تکفیری های مستقر در اطراف شهرک خان طومان حومه حلب سوریه پایبندی به آتش بس را نادیده گرفته و ناجوانمردانه قواعد بازی را به هم زده با یورش به شهر تعدادی از بهترین عزیزان این مرز و بوم و دلیرمردان حزب الله لبنان و لشگر فاطمیون را به شهادت می رسانند. خدایا تو شاهد باش که این غیورمردان برای امنیت کشور خط دفاعی مقاومت را صدها کیلومتر آنسوی مرزها برده اند تا خانواده های ایرانی در امنیت کامل زندگی کنند. خدایا تو شاهدی که این تصاویر یادآور دفاع جانانه جوانان این مرز و بوم در مقابل بعثیان بود که دنیا پشت سر آن ها ایستاده بود. خدایا به حرمت خون شهیدان ما را شرمنده این شهدا نگردان. خدایا به ما توان ادامه راه این غیورمردان را عطا کن.

اسامی نهایی شهدای مازندرانی در خان‌طومان

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۸
محله پایتخت

نوروز سال 1364 در خط مقدم پاسگاه زید

يكشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۵۵ ق.ظ


خدایا; پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن ندارم، امیدم به توست، پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفترهای دیروزم را ورق بزنی، رحمتت را در بهار طبیعت بر همه کسانیکه برایم با ارزشند جاری کن...


شهید عبدالله( پرویز) کلوشانی


فروردین سال 1364 برای ما فراموش نشدنی است. ما در خط مقدم پاسگاه زید (زید، پاسگاهی مرزی است و در حد فاصل منطقه کوشک و شلمچه قرار دارد) مستقر بودیم. هر چند خط مقدم بود و روبروی ما به فاصله 800 متری خط دشمن بود ولی خوب اوضاع بد هم نبود و می شود گفت روزگار خوشی داشتیم. بخصوص موشهای صحرایی مشکی رنگ که وقتی با سنگ و کلوخ از آن ها پذیرایی می کردیم بر می گشتند و چپ چپ نگاه می کردند. باور کنید این موش ها بحدی قدرت داشتند که تله موش ها را تا چند متری با خود می بردند. یکی دو روز به عید مانده بود تصمیم گرفتیم سفره هفت سین درست کنیم. هفت سین ما سوره یاسین(فرانی کوچک دارای سوره یاسین) ، سکه، سنبه اسلحه، ساعت، سرنیزه، سفره و رزمنده ایی به نام سعید بود که توافق کرده بودیم هنگام سال تحویل  در سفره بنشیند. البته سعید گفته بود که باید از من پذیرایی کنید و گرنه هفت سینتان را به شش سین تبدیل می کنم.  هوای بهار بسیار دل انگیز بود. عصرها با یک بلند گوی دستی با عراقی ها کل کل می کردیم. همانطور که گفتم فاصله ما با عراقی ها شاید 700 تا 800 متر بود.ساعت های خاصی قبل از غروب یک طلبه جوان با بلندگوی دستی به زبان عربی از عراقی ها دعوت می کرد تا به ما ملحق شوند و به آن ها اطمینان می داد در امان هستند. از طرف دیگر بلندگوی عراقی ها هم با زبان فارسی از ما می خواست که به آن ها ملحق شویم. گوینده عراقی می گفت که از گروه رجبی است و به عراق پناهده شده و شرایط خوبی دارد و در رفاه است. وقتی که طلبه رزمنده به او می گفت این رفاه تو به قیمت وطن فروشی چه ارزشی دارد. منافق آن سوی خط عصبانی می شد و فحش های رکیکی می داد. بگذریم فکر کنم روز سوم فروردین بود که سر و کله یک گروه دانشجوی اصفهانی در خط پیدا شد. به نظر می رسید مسئول آن ها شخصی به نام عبدالله کلوشانی است. کلوشانی به سنگر ما آمد و گفت که گروهی از دانشجوهای دانشگاه های صنعتی و اصفهان هستند. خود کلوشانی دانشجوی رشته مهندسی مواد دانشگاه صنعتی اصفهان بود. می گفت برای کمک به رزمندگان به جبهه آمده اند. در بدو ورود گفت که خاکریزها و سنگرها استحکام ندارد. خط را بررسی کرد و گفت که باید سنگرها از نو ساخته و سقف آنها با الوار پوشانده شود تا استحکام بیشتری داشته باشد. می گفت گونی های سنگرها باید پهن باشد. خلاصه در این 15 روزی که مهمان ما بود پدر همه ما را درآورده بود و عید ما را خراب کرده بود. برای ساخت سنگرها حسابی دستهای ما تاول زده بود. آقای مهندس حتی دستور دادند محل سرویس بهداشتی هم  تغییر کند. فکر کنم روز 17 فروردین بود که آرام آرام شال و کلاه کردند و تصمیم به رفتن گرفتند. او می گفت که 20 فروردین کلاس هایشان در دانشگاه شروع می شود. بچه ها همه خوشحال شده بودند و همه ما به خاطر رفتن آن ها با دممان گردو می شکستیم . خلاصه صبح از همه خدا حافظی کردند و رفتند. نزدیک های ظهر بود که ماشین تدارکات غذا آورده بود. وقتی که از سنگر برای گرفتن غذا خارج شدم دیدم که آقای مهندس کلوشانی دوباره به خط برگشته است. وقتی خبر را به بچه ها دادم آه و ناله همه درآمد. مهندس می گفت که در شهرک دارخویین( مقر اصلی لشکر 14 امام حسین)به حمام رفته و آماده رفتن به اصفهان بوده اندولی اعلام شده بود که اتوبوس ها روز 18 فروردین به اصفهان می روند به همین خاطر تصمیم گرفته بود شب را در خط بگذراند و مدت زمان بیشتر ی تجربیات مهندسی خود را در خط پیاده کند. آقای مهندس بعد از این که وسایلش را داخل سنگر ما گذاشت، برای رفع حاجت از سنگر خارج شد و به سرویس بهداشتی رفت. همزمان با رفتن او صدای یک خمپاره 120 سنگر را به لرزه درآورد. من به بیرون رفتم و دیدم خمپاره نزدیکی سرویس بهداشتی منفجر شده است. خیلی نگران شده بودم به سمت سرویس بهداشتی رفتم و دیدم خمپاره مستقیم به داخل چاه فاضلاب سرویس بهداشتی اصابت کرده است. ذکر این نکته خالی از لطف نیست که  فاضلاب های سرویس های بهداشتی صحرایی فقط پلاستیک برای رعایت بهداشت و جمع نشدن مگس ها پوشیده می شد. خیلی نگران آقای مهندسی شده بودم. احتمال دادم داخل سرویس ترکش خورده است. به سرعت پرده سرویس را کنار زدم و به داخل سرویس رفتم. دیدم آقای کلوشانی ایستاده و خوشبختانه سالم است ولی سر تا پای او را محتویات فاضلاب پوشانده است. چون سرویس سقف نداشت به همین خاطر با اصابت خمپاره به چاه فاضلاب محتویات آن به بالا پرتاب و به داخل سرویس ریخته بود که مهندس ما هم بی نصیب نمانده بود. خنده ام گرفته بود.   سریع لباس و آب در اختیار ایشان گذاشتیم تا زودتر از این شرایط خلاص شود.

مهندس کلوشانی فردای آن روز رفت . بعد از رفتن او بچه ها می گفتند حقش بود این چند روز خیلی ما را اذیت کرد. ولی الحق و النصاف نشان می داد که در آینده می تواند مدیر قدرتمندی باشد. عکس او هم همین را نشان می دهد. بعد از رفتن او من دیگر او را ندیدم. 

...........

در سال 70 برای یادواره شهدای دانشجو به دانشگاه صنعتی رفته بودم. برای خواندن نماز جماعت ظهر و عصر به مسجد دانشگاه رفته بودم. در ورودی مسجد عکس شهدای دانشگاه را زده بودند آنجا بود که متوجه شدم عبدالله کلوشانی در اوایل سال 1365 در ادامه عملیات والفجر 8 یعنی یکسال بعد از آن واقعه در منطقه فاو شهید شده است. 



شهید عبدالله کلوشانی نفر اول نشسته از راست


راوی یکی از رزمندگان خوانساری

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۹:۵۵
محله پایتخت

اولین سالگرد شهادت اسداله اورعی

پنجشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۳۰ ق.ظ

جمعه 9 بهمن مصادف با اولین سالگرد شهادت جانباز اسداله اورعی است. جانبازی که دلی به وسعت دریا داشت و با ارتباط بی نظیری که از طریق فضای مجازی با جوانان خوانسار برقرار گرده بود فصلی جدید را در مورد استفاده خوب از فضاهای مجازی در سطوح محلی ایجاد کرد.

سالگرد شهادت این جانباز خستگی ناپذیر ساعت 3 بعد از ظهر جمعه 9 بهمن در بهشت زهرای تهران- قطعه 232 ردیف 1 برگزار می شود. از همه دوستان دعوت می شود در این مجلس شرکت نمایند. 

در اینجا مطالب وبلاگ هادر چنین روزهایی در سال 1393 را باز نشر می کنم.


این عکس از نشست ایثارگران خوانساری مقیم مرکز در مسجد شهرک شهید محلاتی گرفته شده است. در مورد این گردهمایی اسداله سنگ تمام گذاشت و ایده اولیه را این شهید بزرگوار داد. علیرغم مشکلات جسمانی بیشترین انرژی را گذاشت. در این عکس شهید اورعی نفر اول ایستاده از چپ است و امام جماعت مسجد مرحوم حجه الاسلام غفوری هم حضور دارند.   

سایت شهرداری خوانسار

 پل شهادت ،اصلی ترین وسیله رسیدن به معبود است که شهدای گرانقدر با عبور از این گذرگاه درخشان برای همیشه جاویدان باقی می مانندوعزت و سربلندی را برای ملت شریف ایران به جای گذاشته و ثبات و استمرار خط سرخ حسین (ع) را با خون خود تضمین نمودند و راه شجاعت را به ما آموختند.

بار دیگر یکی از مردان الهی و هم تبار عاشورائیان به فیض عظیم شهادت نائل آمد و روح پاکش با ارواح شهیدان والا مقام خصوصا حضرت آقا سیدالشهداء و همرزمانش در عملیات کربلای 5 در ملکوت اعلی ماوی گزید و از روزی الهی بهره مند گردید.

شهادت آن جانباز سرافراز میدان های جهاد و شهادت و مجاهد محبوب  عرصه های نبرد نور علیه ظلمت ، فعال مجازی شهرخوانسار مدیر وبلاگ نگاه و نشان ،شهید اسدالله اورعی که سالها درد فراق و هجران همرزمان و همسنگران شهیدش را به امید وصال تحمل کرده بود، ضایعه ای جبران ناپذیر و سنگین است.

حیات عزتمندانه آن جانباز شریف و دلسوز و زندگی سراسر مجاهدت آن جانباز دلیر اسلام، مشحون فداکاری،استقامت ،گذشت،ایثار و جانفشانی در استمرار ارزشهای اصیل اسلام ناب محمدی(ص) و آرمان های کبیر حضرت امام خمینی(ره) و به تبع آن رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای است.

گرچه  وجود آن گرانقدر،با لبیک به ندای حق،به خیل عظیم شهدای والا مقام به خصوص گردان یازهرا پیوست و دیگر سایه ی پرمهر و محبتش را خانواده،بازماندگان و جوانان و مردم خوانسار را بر سر خود احساس نمیکنند  و فقدان آن دلداده ی آبادانی زادگاهش برای شهروندان خوانساری سخت و طاقت فرساست ،اما ثمره زندگی آن مرد الهی با تلاش و مجاهدت در عرصه های آتش و خون و جهاد فی سبیل الله و همچنین تحمل سالها رنج و مرارت در دوران پس از جنگ تحمیلی، برگ زرینی است که در پرونده آن جانباز دلاور می درخشد.

امیدواریم خداوند متعال بر درجات معنوی ایشان افزوده و بر خوان گسترده  اولیاء الله  و شهیدان والا مقام خصوصا ائمه معصومین (علیهم السلام) میهمان گرداند.

ضمن ارج نهادن به مقام شامخ آن شهید عزیز و محبوب و عرض تسلیت به خاندان محترم شهید اورعی برای جمیع بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل از خداوند منان مسئلت می نماییم.

 

و اما آخرین تصویر شهید اورعی در یادواره شهدای عملیات کربلای 5- 25 دیماه 93-حسینیه ارسور شهرستان خوانسار 

 


وبلاگ شاهدان خوسار

انا لله و انا الیه راجعون

به اطلاع  می رساند روح بلند جانباز سرافراز اسدالله اورعی مدیر وبلاگ نگاه و نشان عصر روز دوشنبه 6 بهمن به لقاء الله پیوست. این جانباز نمونه ای عینی از  صبر، استواری، ایمان، صداقت و ... بود.


وبلاگ واژه بیدار

از ملکوت قلوب شهدا به جز شهدا خبر ندارند ، 
سهم امروز تو عرش نشینی است و سهم ما حسرت و دل تنگی است.
دلمان تنگ می شود برای راهنمایی های پدرانه ات .

از خود که چیزی برای گفتن نداریم جز اینکه فرسنگ ها با مرام شمایان فاصله داریم.
و شما خوب این رسم را به ما آموختی که
باید از خود بگذری تا خدایی شوی 
شهادت خونی شدن نیست خودی شدن با خداست.

دل واژه :

کوچه هایمان را به نامشان کردیم، که 
هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم
بدانیم    
گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم...

طرح از وبلاگ واژه بیدار


وبلاگ چل چو

شاید هیج کدومتون اسدلله رو از نزدیک ندیده باشید اما من دیدمش همین چند روز پیش دیدمش

تو یادواره شهدا بعضی می گفتند: آقا راه گم کردی؟! شما کجا اینجا کجا؟ اما هیچ کدوم نمی دونستند من با اسدلله قرار دارم! نمی دونستند اسدلله قراره منو با خونواده ببره شیان! نمی دونستند اسدلله رو تخت بیمارستان تا چشمش به من افتاد با اینکه دفعه اولش بود که منو می دید و رمق بلند شدن نداشت از جا پرید و بغلم کرد!  نمی دونستند اسدلله تنها اصولگرایی بود که برای یه اصلاح طلب دون پایه مثل من، احترام قائل بود! نمی دونستند …

و من نمی دونستم کربلای پنج به این زودی اسدلله رو هم با خودش ببره!  که اگه می دونستم بی خیال …

اگر و اما زیاده تو ذهنم

اسدلله دیگه رفته

توی وبلاگ پسرم آخرین حرفاشو اینجوری نوشت:

سلام علیکم فنعم العقبی الدار

جناب اقای بچه چلچو (حاج ابوالفضل حاج زکی )

همین الان دوست دارم موردی را به شما متذکر شوم که انشااله ایینه تمام نمائی باشد برای همه اموری که در مسیر زندگیت با ان مواجه خواهی شد .

هرجا وهمیشه به پدرت احترام بگذار ،وی یکی از با صفا ترین انسانهای نمونه این فضای مجازی وهمینطور فضای واقعیست ،جدا اقامهدی (بابات)تا ابد برای تو واون خواهرت مایه مباهاتست وما خوانساریها به وجود ذیجود ایشان مفتخریم .

من بعنوان یکی از وبلاگداران خوانساری به شما بابت تشریف فرمائیتون به این حوزه عمیقا تبریک عرض میکنم ومطمئنم که شما با پشتوانه پدرتان الگوی خوبی برای سایر هم سن وسالان خودت خواهی شد .

از اینجا ببعد دیگه مربوط به پدرته لطفا نه خودت بخون ونه برای کسی بخون …

آقا مهدی تو رو  حضرت عباس کرد وکارا خودتو بهش یاد نده …..

ممنون.

اسداله اورعی دوستدار همه نوجوانان وجوانان خوانساری ،بامید روزیکه اقا ابوالفضل حاج زکی یکی از شاخصترین انسانهای قوی ایرانی در سرتا سر جهان بشه

===========

وشکو

فرمانروای دلهای وبستان خوانساریها آسمانی شد ...

بدون شک زمین جایگاه خوبی برای مرد خوب وبستان ما نبود

شاید آسمان و آسمانیان همنشینان قابلی باشند  برای مرد مهربانی

که دل در گرو ما وبستانی ها داد ه بود

تا با نفس گرمش امید و نشاط را به دلهامان هدیه نماید

نگاه و نشان نگاهی بود که از گلهای لاله ی ایران زمین

نشانه ها داشت ...!!

نگاه و نشان نشانی بود برای نگاهمان به زیبایی ها

داش اسدالله را هرگز ندیده بودم و افسوس که هرگز هم نخواهم دید ...!

هرگز فراموش نخواهیم کرد  نشاط و سرزندگی و امیدی را

که در نوشته ها و نظراتشان موج میزد

خوش به حال داش اسدلله که با نوشیدن جام شهادت سعادتمند شد

و  باید به حال خودم غبطه بخورم

مولایمان امام علی (ع) کلامی گهر بار دارند به این مضمون که :

زیانکارترین مردم آنهایی هستند که گمان میکنند فرصت دارند

بدا به حال من که وقتی ایشان در آخرین پست در وبلاگ "نگاه و نشان "

خبر از رفتن به خوانسار برای شرکت در یادواره ی شهدا داده بودند

و کامنت هم دادند برایم که:

"تشریف باردین (بدونبمین )

و من کم سعادتی را بهانه نموده ام و گفته ام : "من که سعادتم ندارت بوران و بدونوینان ...

ایشالا پسای تر... "

ان شاءالله دفعه بعد ...

و افسوس که دیگر دفعه بعدی نیست که نیست ....

بدون شک وبستان خوانساریها یکی از ارکان بی بدیل خود را از دست داده است

من نیز به نوبه ی خود این پرواز آسمانی را به خانواده ی محترم و معزز ایشان

و همچنین دوستان مجازی ام تبریک و تسلیت عرض مینمایم

روحش شاد و  یادش گرامی...

===============

کمش

چه اسم بامسمایی. نشانی بود که نگاه می‌کرد. نشانی از دورانی پرشکوه و فراموش شده. نشانی از رزمنده‌ی واقعی. رزمنده‌ای که تو جاده زمان حرکت کرده و نشانی از اون روزها رو برای امروز آورده. رزمنده‌ای که تو حرکتش به سمت امروز با چشمانی باز به اطرافش نگاه کرده و سعی کرده فرزند زمان خودش باشه...
از رفتنش ناراحت نیستم چون یکی از دوستان عزیزم به آرزوش رسیده. چون یک انسان خوب به مقصدی که دوست داشته رسیده. چون یک انسان از درد مدام رها شده. چون یک انسان شفا گرفته و دیگه نیاز نداره لبخند بزنه برای پنهان کردن رنجی که از درون تحلیلش می‌بره... 
اما نارحتم برای خودم. ناراحتم که دوستی خوب رو از دست دادم. ناراحتم که دیگه نمی‌تونم منتظر نظرش پای پست‌هام باشم. ناراحتم که دیگه نمی‌تونم نظرات بلندش رو دو سه بار بخونم و باش بحث کنم و باش مخالف باشم، بدون اینکه ذره‌ای نگران باشم از برخوردش با مخالفتم. ناراحتم که انسانی خوب رو که کنارم نفس می‌کشید از دست دادم...
وبلاگش رو مرور می‌کنم. نظراتش رو می‌خونم. نظراتی که براشون کلی زحمت می‌کشید. نظراتی که پر از تلاش برای فهمیدن و فهماندن بود. نظراتی که پر از تلاش برای دوستی بود. شوخی‌ها... جدی‌ها... حرف‌هاش رو می‌خونم و با خوندن هر جمله یادی ازش زنده می‌شه... 
...
و به خودم تسلی می‌دم که مگر آدمی چیست جز یاد؟

============

وبلاگ هیچکس

مگه میشه باشی و تنها بمونم؟
محاله نباشی!
محاله بتونم!
هیچوقت خشونت زخمهای جنگ، رأفت و لطافت و از روحش نتونست بگیره.
هیجوقت بالا بودن جایگاه و مقام و رتبه روحانیش، باعث نشد که از پاینتر از خودش روبگردونه.

آقا عسدالله

همین چند روز پیش اومدم تو نگاه و نشان و از نبودنت گلایه کردم.برات نوشتم کادره برا؟دلواپشتت گنایان!

انگار این نگرانی بی دلیل نبود، و حالا میفهمم توکه به لحظه کامنتها رو جواب میدادی، چرا هنوز کامنتمو حتی تایید نکردی!!!

چطوری باور کنم؟

چطور دلم میاد بگم :خدا رحمتت کنه.

========

وبلاگ درنگ نامه

انالله و انا الیه راجعون 

در پی خبر شوک آور و سنگین درگذشت دوست عزیز و مهربان ، دلسوز خوانسار و خوانساری ، فعال فضای مجازی ، رفیق و دلسوز جوانان شهر و مدیر وبلاگ نگاه و نشان : شهید اسدلله اورعی ( داش اسدلله عزیز ) ، این ضایعه بزرگ را به تمام فعالان فضای مجازی و عموم مردم خوانسار تسلیت گفته و از خداوند منان خواستار علو درجات برای این شهید بزرگوار هستیم .

امیدواریم بتوانیم ذره ای هم که شده ادامه دهنده ی راه این عزیز تازه سفر کرده باشیم .

داش اسدلله قرار بود حالا حالاها باهم باشیم . خوشحال بودم از روزهایی که قراره با هم کار کنیم ولی انگار شما فقط خواستین راه رو به ما نشان بدیند و عجله داشتین برای رفتن . رفتنی به سوی معبود و ....

دلم تنگ نظرات کامل و با کیفیتتون که همیشه قوت قلب و انگیزه دهنده ی ما بوده خیلی خیلی تنگ شده ...

============

وبلاگ خوانسار شهر من

مروز صبح خبری به دستم رسید که تنم به لرزه افتاد . امروز صبح متوجه شدم که (( نگاه و نشان )) صبح دیگری را تجربه نکرد . امروز فرزند دیگری از انقلاب چشم از جهان فروبست . امروز یکی از بهترین دوستان فضای مجازی پرکشید . امروز یکی دیگر از اسطوره های گذشت و فداکاری از پیش ما رفت .....

امروز دوستی را از دست دادم که برای در کنارش بودن برنامه ها داشتم . برای آموختن ایثار و ازخود گذشتگی از او ، صابون ها به دل خود مالیده بودم .....

نمیتوانم چیزی بگویم چون امروز احساس کردم بخشی از وجودم را از دست دادم .....

جانباز بزرگوار (( اسدالله اورعی )) ، دوست عزیز و گرامی مان و صاحب وبلاگ (( نگاه و نشان )) به درجه رفیع شهادت نائل آمدند .

روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد

===========

سنتوری

نگاه آسمانی پر کشید

گاهی وقتا سکوت همه ناگفته های ما رو از تو چشمامون به سادگی فریاد می زنه

به احــــترام عـــشق یـــــک دقـــــیقه ســـــکوت

رها کن این پرنده به آسمون پریده رو
برو
رها کن این تولد به انتها رسیده رو
برو

=========

خطم خالی

عمو عسداله هم رفت. به همین سادگی، و چه ناباورانه رفت.

جا مانده ای بود از غافله مردان دفاع. جانبازی بود از جنس مردان غیرت.

شهید اسداله اورعی دو، سه سالی بود که جدای از شرایط سنی و جسمی خودشو با جوانان شهرش همراه کرده بود. از همون آغاز وبلاگ نویسی با صمیمیت و سادگی شروع کرد. خیلی زود با جوانان امروزی خو گرفت و فهمید که باید از راه امروز(اینترنت) با اونا همراه شد. چیزی که هنوز خیلی از بزرگان و سروران ما نمی دونند. شیرینی گفتار و سادگی کلامش باعث شیفتگی دوستان مجازیش شده بود. دیگه کسی اونو آقای اورعی صدا نمی زد. حالا دیگه شده بود "حج عسداله"، "داش عسداله" و "عام عسداله" وبلاگ نویسان. و داش عسداله چه بزرگوارانه و با خوشرویی این اسامی رو پذیرفته بود و هیچگاه نگفت که "من مهندسم". 

تا قبل از آشنایی با عمو عسداله با ایثارگری جز پدرم ارتباط صمیمی نداشتم. ضمن احترام به همه ایثارگران دفاع مقدس، اونا رو جدای از نسل امروز و برقراری ارتباط رو امری محال می دونستم. اما با ورود حاج عسداله به جمع وبلاگ نویسان فهمیدم که همه چیز ممکنه. از همون اول با صفا و صمیمیت وارد شد. همه رو مجذوب خودش کرد. با صبر و حوصله جواب همه رو می داد و در بحث ها حضور فعال داشت. با شوخ طبعی و گویش شیرین خونساری خودشو در دل همه جا کرده بود.

همین دو هفته پیش بود در جواب کامتی که گفته بودم: "... حالا ما کی خدمت برسیم برای زیارتتون؟" با کلام خاص خودش جواب داد: "هر وخت که من نیستم ....حتما بیا باخونواده http://www.blogfa.com/cmt/images/20.gif......ادرس بدم یا خودتون بلدین .....نارمک ...اسداله اورعی ....0912498 "

اون روز نمی دونستم که عمو عسداله داره آماده سفر میشه. با مهدی حاجی زکی تماس گرفتم و قرار شد در اولین سفرش به تهران هماهنگ کنیم و بریم خونه عمو. ولی انگار حرف حرف خودش بود، "هر وخت که من نیستم". یعنی می دونست به زودی قراره بین ما نباشه و ما میریم دیدنش؟ آخه حاجی جون چطور میشه اومد خونه شما وقتی خودت نیستی؟! ... .

عمو عسداله شوخی شوخی حرفتو زدی و رفتی، قبل از اینکه مهمونات بیاند. باشه عیبی نداره. حالا ما موندیم این همه یادگاری از تو. حالا دو روزه که داریم میائیم توی وبلاگت و خودت نیستی که جواب بدی. می دونم خونه هم که بیائیم بدون تو صفایی نداره.

نمی دونم چی بین تو و همرزمان شهیدت در یادواره شهدا گذشت که با این عجله بار سفر بستی. بنازم اون عهد و وفایی که بین شما بود. شاید دیر اومدند ولی بالاخره اومدند و هواییت کردند. شاید قرار بوده تو وسیله ای بشی برای ارتباط این دو نسل. نسل جوانان کربلایی و جوانان اینترنتی. و چه خوب این فاصله رو پر کردی و پیوندی ابدی به جا گذاشتی.

راستی عمو خوب جایی رفتی. خوش به حالت. ما هم دیر یا زود میائیم. فقط یه لطفی کن. به حرمت رفاقت و همکلامی این چند ساله، هوای مارو هم اون بالاها داشته باش. حواست باشه اونجا دیگه مارو قال نذاریا.

خداحافظ رفیق.

وبلاگ حرف های همشهری

رفتی که بازگردی و تا ما با خبر شدیم

ای پیشتاز قافله بی همسفر شدیم

ای دوست، ای عزیز، رهایی مبارکت

از همرهان خسته جدایی مبارکت

نگاه و نشان خاموش شد.

مدیر وبلاگ نگاه و نشان در جوار دوستانش آرام گرفت.

اینها نمونه هایی از پیامک های تکان دهنده امروز بود. 

اسداله اورعی را با همان نام دوست داشتنی نگاه و نشان در فضای مجازی می شناختیم . در قسمت نظرها خیلی فعالانه و با انگیزه حضور داشت و با قلمی ساده و متن هایی طولانی بهمون سر میزد. 

هرچند ساکن خوانسار نبود ولی این شهر را دوست داشت و بعضا با زبان شیرین خوانساری برامون نظر میگذاشت و در مورد مشکلات و موضوعات مطرح شده تحقیق و مطالعه می کرد.

دوست داشتم او را در سفر اخیرش به خوانسار و شرکت در مراسم یادبود دوستانش ببینم ولی چه حیف که آن شب در خوانسار نبودم. و باز هم مصداق شعر بیا تا قدر یکدیگر بدانیم شدیم.

بهرحال روح بلندش پر کشید و در کنار همرزمان شهیدش آرام گرفت. 

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

تصاویر تشییع جنازه شهید اسداله اورعی( منبع سایت خوانسار نیوز)


Asad (17)

Asad (15)

Asad (4)

Asad (3)


۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۳۰
محله پایتخت

به مناسبت روز حماسه و ایثار خوانسار

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۳۵ ق.ظ


در پاییز سال 1365 کاروان رزمندگان از سراسر کشور تحت نام سپاه محمد عازم جبهه ها می شود. در اوایل دی ماه عملیات کربلای 4 در منطقه ام الرصاص اروند رود آغاز می شود ولی به دلیل لو رفتن عملیات متوقف می شود. با وجود آمادگی سپاهیان، فرماندهان دفاع مقدس تصمیم به گشودن جبهه جدیدی در منطقه شلمچه می گیرند.به فاصله 15 روز عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه آغاز می شود. اکثر رزمندگان اعزامی از خوانسار هم به دو گردان امام سجاد و یا زهرا از لشکر 14 امام حسین می روند. فرمانده گردان امام سجاد سردار رشید سید اکبر صادقی است عملیات در شب 19 دی آغاز می شود و سپاه ایران به صورت معجزه آسایی تمام موانع پیشرفته نیروهای بعثی مانند آب گرفتکی بین خطوط مقدم، خورشیدی ها، کانال های سیمانی و خاکریزهای نونی شکل طراحی شده توسط کارشناسان اسرائیلی را پشت سر گذاشته و چند خط دشمن را به تصرف در می آورند. گردان امام سجاد در شب 24 دی وارد عمل می شود و به قلب دشمن نفوذ می کند. در این شب تعداد زیادی از رزمندگان خوانساری از جمله سید اکبر صادقی به شهادت می رسند و پیکر شهدای این عملیات در اواخر دی سال 1365 بر دوش مردم خداجوی شهر تشییع می شود. آری در شهری با 20 هزار جمعیت پیکر پاک تعداد زیادی از جوانان شهر  در یک مراسم بی نظیر تشییع و به خاک سپرده می شوند.عملیات تا اسفند سال 1365 ادامه می یابد و در ادامه عملیات تعداد دیگری از بهترین جوانان شهر به شهادت می رسند. لازم به ذکر است شهیدان مجید علایی، محمد حسین کاظمی و اکبر علی احمدی دومین شهید خانواده بودند و برادر کوچکتر شهید فضل الله نیکوصفت به نام سعید نیز در سال 1367 به شهادت می رسد. به یاد شهدای این عملیات تصاویری از مراسم تشییع شهدا و تعدادی از شهدای شهر منتشر می شود. در این عملیات سردار حسین خرازی فرمانده جانباز لشکر 14 امام حسین(ع) نیز به شهادت می رسد. در مرحل بعدی عملیات جوانان پر شور خوانسار جای شهدا را پر می کنند. حمید توحیدی دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه اصفهان درس را رها کرده و ضمن حضور در جبهه در مراحل بعدی عملیات به شهادت می رسد.





















 فرزند شهید خرازی چند ماه بعد از شهادتش به دنیا آمد.

۳۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۴ ، ۰۹:۳۵
محله پایتخت