شاهدان خوسار(خوانسار)

این سایت با هدف زنده نگاه داشتن یاد و خاطره دلاور مردان دفاع مقدس طراحی شده است.

شاهدان خوسار(خوانسار)

این سایت با هدف زنده نگاه داشتن یاد و خاطره دلاور مردان دفاع مقدس طراحی شده است.

شاهدان خوسار(خوانسار)
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
پیوندها

خاطره ای از عملیات کربلای 5 با رمز یازهرا (قسمت آخر)

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۰۴ ب.ظ

شهید سید سعید میرباقری( سمت راست) و شهید مجتبی شجاعی

همانطور که در قسمت قبلی نوشتم در مرحله دوم عملیات کربلای 5 گردان یازهرا می بایست قرارگاه یکی از تیپ های سپاه هفتم عراق که در فاصله 300 متری خط مقدم واقع شده بود را آزاد نماید. ولی به اتفاق تعدادی از افرادی که در جلوی ستون حرکت می کردیم و تقریباً 35 نفر بودیم به جای این که وارد قرارگاه شویم و طبق نقشه عمل کنیم،به اشتباه تا تقریباً یک و نیم کیلومتری عمق مواضع دشمن رفته بودیم.ما زمانی متوجه اشتباه خود شدیم که با تعدادی تانک و صدای گفتگوی عراقی ها مواجه شدیم. در آن شرایط حساس با یک تصمیم جمعی موفق به از کار انداختن تعداد قابل توجهی تانک شدیم. تعدادی از تانک ها نیز فرار را بر قرار ترجیح دادند. پس از اتمام درگیری اقدام به پانسمان زخم های مجروحین نمودیم. سپس پیکر پاک شهدا را هم از روی جاده به کنار منتقل کردیم.

  

پس از پایان درگیری، سکوت مطلقی منطقه را فرا گرفته بود. بچه ها کنار جاده نشسته بودند و منتظر تصمیم گیری بودند. من به کنار گلستانه رفتم.  متاسفانه زانوی او به شدت متلاشی شده بود و مشخص بود که درد زیادی را تحمل می کند. با این اوضاع  وخیمش به من گفت که بهترین تصمیم این است که افراد سالم مجروحین و شهدا را رها کنند و تا آنجایی که امکان پذیر است خودشان را نجات دهند. به او گفتم که هیچ تضمینی وجود ندارد که ما بتوانیم سالم از منطقه خارج شویم. به او گفتم که نه من و نه هیچ کدام از افراد سالم نمی پذیرند که بدون مجروحین از آنجا خارج شوند. واقعاً در آن شرایط گرفتن تصمیم صحیح خیلی سخت بود. لحظات حساس و طاقت فرسایی بود. با تمام وجود دست به آسمان دراز کردم و از خداوند متعال خواستم که همچنان که در انهدام تانک ها به ما کمک کرد، در این لحظه نیز ما را مورد لطف خود قرار داهد تا بتوانیم تصمیم صحیحی بگیریم تا در آینده دچار عذاب وجدان نشویم. پس از آن سرم را به زمین گذاشتم و به شدت گریستم. به یاد آوردم که چند شب پیش در همین منطقه تعدادی از دوستان عزیزم در گردان امام سجاد(مجید علایی، سید سعید میرباقری، حسن کرمی، حمید بهارلویی، اکبر تولایی، سیداکبر صادقی،سید سعید میرباقری و...) به شهادت رسیده بودند. در این شرایط طوری از خود بیخود شده بودم که سعید به من گفت که آهسته تر گریه کنم چون که اطراف ما پر از نیروهای دشمن است و ممکن است متوجه صداهای ما شوند.

با این گریه احساس آرامش عجیبی پیدا کرده بودم. در این زمان یکی از بچه ها سریع خودش را به من رساند و گفت که با روشن شدن منور دشمن متوجه شده که یک ستون از عراقی ها در آن سوی جاده در حرکت هستند.. خودم را به بالای جاده رساندم و مشاهده کردم که یک ستون عراقی به سرعت در حال دور شدن از کنار جاده است. همچنان فکرم مشغول تصمیم گیری در مورد انتخاب بهترین راه  در این شرایط حساس بود.  

 

افراد حاضر در عکس

ایستاده از راست: جمال گلی، حمید شجاعی، جانباز علی پورهاشمی، ماشاء اله نعمتی، محمد بهرامی فر، شهید مرتضی حبیبی، محمدخانی، شوکتی، شهید داود دهاقین، حمید عبدالرحیمی، پرویز بختیاری، ابراهیم غضنفری، عبداله پریخان، حسن مجتبایی، محمد نورورزی، علی اصغر عزیزی( احمد آقا)، محمودی، محمود رحمانی

نشسته از راست: شهید ناصر تائبی، محمدرضا فاطمی نیا(خالوحاجی) شهید سید علی ناشرالاحکام، شهید حسین کاظمی، شهید جلال رنجبر، علی اصغر میرشفیعی، ابوطالب عزیزی، ساجدی، ناشناس، شهید محمود عزیزی، حسین جهانگیری

این ایده به ذهنم خطور کرد که به تنهایی از کنار جاده به عقب بروم تا از وضعیت نیروهای خودی و دشمن اطلاعاتی کسب کنم. تصمیم خودم را با مسئول تیمها و سعید در میان گذاشتم. به دلیل این که عملاً مسئولیت نیروها در آن شرایط با مجروح شدن فرمانده دسته به عهده من بود، با این تصمیم مخالفت شد. کمال اسدی که یکی از شجاع ترین فرماندهان تیم ها بود گفت که حاضر است با یکی از بچه ها به عقب برود و اطلاعاتی در مورد موقعیت نیروهای خودی و دشمن کسب کند. این تصمیم تقریباً مورد پذیرش همه بچه ها قرار گرفت. به آن دو بزرگوار گفتم که در کنار جاده حرکت کنید و از کنار جاده منحرف نشوید و برای بررسی اوضاع بی گدار به آب نزنید. تا آنجایی که به خاطر داشتم در تمام مسیر حرکت ما از خط خودی تا آنجا در کنار جاده حرکت کرده بودیم. با آن دو روبوسی کردم و از ما جدا شدند.

  ساعت از حدود 2 نیمه شب گذشته بود اوضاع منطقه تقریباً آرام شده بود. منورهای زیادی بالای سر ما روشن می شد و هر از گاهی تعدادی خمپاره در کنار جاده منفجرمی شد. هر چه به صبح نزدیک می شدیم بر شدت گلوله باران منطقه افزوده می شد.

حالا به ساعت  سه و نیم صبح نزدیک شده بودیم و از آن دو نفر خبری نبود. دوباره اضطراب عجیبی مانند خوره به جانم افتاده بود. به بالای سر سعید رفتم و دیدم که در شرایطی که به شدت کم رمق شده در حال گفتن ذکر است . به او گفتم که به شدت نگران هستم. او گفت این نگرانی را به بچه ها منتقل نکن و در گوش بچه ها ذکر فالله خیرا حافظاً و هو ارحم الراحمین را بخوان. سریع به کنار تک تک بچه ها رفتم و شروع به خواندن ذکر مورد اشاره سعید کردم.

کم کم به ساعت 5 صبح نزدیک می شدیم. در آن شرایط تنها راه نجات را توسل به خدا، پیامبر اعظم و ائمه اطهار می دیدم. در این لحظه نذر کردم که 10 بار آیه شریفه آیت الکرسی را بخوانم. همه ی دوستان در حال راز و نیاز بودند. یادم نیست که چه تعداد آیه الکرسی خوانده بودم که صدای پای فردی توجهم را جلب کرد. انگار در آن سیاهی چند نفر به ما نزدیک می شدند. به آن ها دستور ایست دادم. کمال با صدای بلند گفت "که شلیک نکنید منم کمال".

کمال و همراهانش که ٣ نفر بودند(دو نفر دیگر از بچه های گردان با برآنکارد برای حمل مجروحان آمده بودند)، سریع خودشان را به ما رساندند. او را در آغوش گرفتم. او گفت بچه های گردان همان اول شب قرارگاه را تصرف کرده اند و قبل از شروع عملیات نیروهای بعثی قرارگاه را ترک کرده بودند. گردان بدون هیچ مشکلی در همان دقایق اول مقر را تصرف کرده بود. او گفت که خوشبختانه در این مسافت یک و نیم کیلوتری تا قرارگاه هیچ نیروی عراقی وجود ندارد. ظاهراً نیروهای عراقی که در منطقه حضور داشته اند، پس از درگیری ما با تانک ها به عقب تر رفته بودند.  سریع مجروحانی که قادر به حرکت نبودند را داخل برانکاردها گذاشتیم و در یک ستون اقدام به برگشتن نمودیم. به دلیل این که کم کم هوا در حال روشن شدن بود متاسفانه نتوانستیم شهدا را با خود به عقب ببریم. حدود یک ساعت طول کشید تا ما به کنار قرارگاه رسیدیم. آنجا کادر گردان منتظرما بودند. من منتظر توبیخ شدن از سوی فرمانده گردان بودم. برخلاف تصورم استقبال خوبی از ما انجام شد. حاج اسماعیل  فرمانده گردان می گفت که این اشتباه شما لطف خدا بود که باعث سردرگمی عراقی ها شده و تمام برنامه های آن ها را نقش بر آب کرده است.

در این شرایط  آنقدر خسته بودم که متوجه نشدم چگونه تیمم نمودم و نماز صبح را خواندم و همانجا در کنار خاکریز به خواب عمیقی رفتم. ساعت حدود 9 صبح بود که با صدایی از خواب بیدار شدم. تدارکات گردان اقدام به توزیع آش رشته داغ کرده بود.

هر چند خوردن آش داغ لذت بخش بود ولی فکر بچه هایی که در آن شب پر خاطره به شهادت رسیده بودند و ما نتوانسته بودیم پیکر آن ها را بیاوریم واقعاً عذاب آور بود.  ساعتی پس از توزیع آش متوجه شدیم که از پشت ساختمان های گلی واقع در شرق قرارگاه تعدادی اتوبوس در حال پیاده کردن نیروهای عراقی است. دقایقی بعد نیروهای عراقی در دو ستون و به سرعت در حال نزدیک شدن به ما بودند. هر چه به آن ها فرمان  (ایست) دادیم بدون توجه سرشان را پایین انداخته و به قرارگاه نزدیک می شدند.

 ما با تیربار شروع به شلیک به سوی آن ها کردیم. تعدادی از آن ها به زمین افتادند و بقیه پا به فرار گذاشتند.پس از این که متوجه شدند داخل قرارگاه نیروهای ایران مستقر هستند  پیراهن های نظامی خود را درآورده و اسلحه خود را زمین گذاشته و برای تسلیم شدن به طرف ما حرکت کردند. ما تصمیم داشتیم آن ها را به اسارت درآوریم.  ولی در این لحظه از داخل نخلستان نیروهای عراقی شروع به شلیک به سوی این افراد نمودند و تعدادی از آن ها را کشته و یا زخمی کردند. افرادی که سالم مانده بودند به صورت سینه خیز خودشان را به خاکریز قرارگاه رساندند و تسلیم شدند. اینجا بود که فرق بین ما و عراقی ها در یک جنگ نابرابر مشخص می شد. آن صفا و صمیمیت ایرانی ها کجا و آن بی رحمی بعثی ها کجا که حتی به نیروهای خود هم رحم نمی کردند.

   بعد از ظهر به اتفاق یکی از فرماندهان تیم ها به داخل زیر زمین های واقع در قرار گاه رفتیم و باانواع و اقسام مهمات، لباس های نظامی، ساک های شخصی، کنسرو ماهی، پتوهای نو و ... مواجه شدیم. اینجا بود که به عمق عظمت کاری که شب گذشته انجام شده بود بیشتر پی بردیم. من هیچ تردیدی ندارم که کاری که شب گذشته انجام شده بود از الطاف خفیه الهی بود. هم آن اشتباه غیر قابل فهم و هم آن انهدام تانک ها همه از الطاف الهی بود که شامل حال ما شده بود.

 همچنان عملیات ادامه داشت. شب بعد یکی از گردان های لشگر برای ادامه عملیات به خط مقدم آمد. آن شب در کنار ادامه عملیات ما نیز موفق شدیم پیکر شهدا را به عقب منتقل کنیم. واحد زرهی لشگر نیز تانک ها را که همچنان بر روی جاده مستقر بودند رابه عقب منتقل کردند.                                    ابوطالب عزیزی

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۴
محله پایتخت

خاطره ای از عملیات کربلای 5 با رمز یا زهرا (قسمت دوم)

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۰۰ ب.ظ

قسمت دوم


 از راست به چپ: نفر اول سردار شهید سید اکبر صادقی فرمانده کردان امام سجاد(ع) که در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید. نفر دوم شهید احمد تائبی و نفر سوم شهید اسداله سرپرست

در قسمت قبلی نوشتم که در شب دوم عملیات کربلای 5، به صورت ناباورانه ای خط دشمن به تصرف نیروهای ما درآمد. عملیات آن شب حدود ساعت 12 شب آغاز و تا ساعت 5 صبح ادامه یافت. پس از یک درگیری 5 ساعته خط دشمن کاملاً به تصرف ما در آمد. با روشن شدن هوا دشمن شروع به پاتک کرد که با واکنش شجاعانه نیروهای گردان ما مواجه شد.

کانال بتنی که سنگرهای خط دوم دشمن را به هم متصل می کرد مملو از اجساد عراقی شده بود. در داخل کانال و سنگرها افرادی از دشمن که زنده مانده بودند به مرور تسلیم می شدند. ساعت 10 صبح کادر لشگر تصمیم گرفت گردان تازه نفسی را جایگزین ما کند. ما به مقر لشگر واقع در نخل های جنوب خرمشهر برگشتیم. آنجا بود که تازه متوجه شدم حدود 90 نفر از نیروهای مخلص گردان شهید یا مجروح شده اند. حالت عجیبی بین بچه ها بوجود آمده بود و تقریباً کسی نبود که بتواند جلوی بغض خود را بگیرد. هر کسی گوشه ای نشسته بود و سر بر بالین برده بود و گریه می کرد. فرمانده گروهان ما برادر خالقی بود که همان اول عملیات به شهادت رسیده بود. او فردی بسیار جدی، شجاع و سخت گیر بود. بعد از ظهر همان روز فرمانده گردان طی جلسه ای دستاوردهای عملیات را تشریح و اعلام نمود که در نبرد شب گذشته  خدود 600 نفر از نیروهای عراقی کشته و یا به اسارت ما درآمده اند. گردان ما متشکل از 3 گروهان مقداد، ذوالفقار و ابوذر بود. به دلیل کاهش نیروها، مجدداً در قالب دو گروهان سازمان دهی شدیم و آماده شدیم تا در صورت نیاز مجدداً وارد عملیات شویم.

هر لحظه خبرهای تلخ و شیرینی از عملیات می رسید. ما دو شب در مقر استراحت کردیم. خبر رسید در یکی از موقعیت های عملیاتی، لشکر ما با مقاومت دشمن مواجه شده بود. بر اساس شناسایی های انجام شده مشخص شده بود که آن منطقه مقر یکی از تیپ های سپاه هفتم عراق بود که در آن تعداد قابل توجهی انبار مهمات و تجهیزات و آذوغه وجود داشت. مقاومت دشمن نیز به این دلیل بود که تا حد امکان بتواند تجهیزات و تدارکات را خارج و یا از بین ببرد. مقاومت دشمن به حدی بود که در دو شب متوالی دو گردان لشگر به نام امام سجاد و امیرالمومنین نتوانسته بودند آنجا را تصرف کنند و تعداد قابل توجهی از نیروهای دو گردان شهید و یا مجروح شده بودند.

تعداد زیادی از بهترین دوستانم مانند مجید علایی، سید سعید میرباقری، سید اکبر صادقی(فرمانده گردان امام سجاد)، بهارلویی، کرمی و ... که در گردان امام سجاد بودند، در شب 21 دی در نزدیکی های همان مقر به شهادت رسیده بودند.

صبح روز 22 دی 1365 کادر لشکر تصمیم می گیرد که گردان های تازه نفس را برای مراحل بعدی عملیات آماده نگهدارد و از گردان های وارد عمل شده یکی از گردان ها را که گردان ما بود، مجدداً وارد عملیات نماید. حدود ساعت 1 بعد از ظهر  کادر گردان را  که شامل فرماندهان گروهان ها، معاونان ، فرماندهان دسته و معاونان فرمانده دسته ها بودند برای شناسایی منطقه به خط بردند. با دو دستگاه تویوتا عازم خط مقدم شدیم. آتش دشمن به حدی سنگین بود که در 3 نوبت مجبور شدیم از خودروها پیاده شده و در کنار خاکریز پناه بگیریم. نهایتاً با صلوات و ذکر دعا بدون هیچ مشکلی به خط رسیدیم . فرمانده گردان(حاج اسماعیل) پشت خاکریز شروع به تشریح وضعیت منطقه کرد. مشخص شد که در آن سوی خاکریز در فاصله 300 متری خط خودی همان قرارگاه که پیشروی در آن متوقف شده بود قرار دارد و دشمن در آن مقاومت شدیدی نشان داده است. قرار بر این بود که گردان ما از سمت چپ با حمایت تعدادی تانک در یک اقدام سریع قرارگاه را دور زده و وارد قرارگاه شود. وقتی که به روی خاکریزها برای مشاهده قرارگاه رفتیم دشمن لبه خاکریز را با تیرهای رسام( تیرهایی که کاملاً قرمز رنگ بوده و شلیک کننده به راحتی مسیر حرکت آن را می دید) می زد. ما واقعاً کار بسیار سختی در پیش داشتیم. فرمانده گردان به ما گفت که ادامه عملیات در گرو آزاد سازی این نقطه از موقعیت دشمن است.

 نزدیک غروب آفتاب نیروهای گردان را هم به خط آوردند. در شرایطی که به دلیل آتش سنگین دشمن امکان جمع کردن نیروهای دسته فراهم نبود فرمانده دسته(سعید گلستانه) و من به صورت جدا شروع به توجیه نیروهای دسته نمودیم. باید حدود ساعت 10 شب حرکت می کردیم و پس از عبور از خاکریز خودمان باید حدود 300 متر یا همان 300 قدم با حمایت تانک ها سریع به جلو حرکت می کردیم و در سمت چپ مسیر حرکت به قرار گاه وارد و سنگرهای داخل قرارگاه را پاکسازی می نمودیم. بچه ها در کنار خاکریز نشسته و به راز و نیاز مشغول بودند. بعد از خواندن نماز مغرب و عشا منتظر فرمان عملیات بودیم. دشمن به شدت با انواع و اقسام سلاح ها منطقه را زیر آتش قرار داده بود. بعد از نماز مغرب و عشا متوجه شدم که یک ستون نظامی در کنار خاکریز در حال حرکت است. این ستون یکی از گردان های لشگر ثارالله کرمان بود که با فاصله و به طور منظمی در حال حرکت بود. در همان لحظه حرکت ستون، دشمن شروع به گلوله باران منطقه کرد. در یک لحظه دود و باروت و گرد و خاک عجیبی فضای منطقه را پر کرد. صدای ناله و ذکر و صلوات بچه ها با هم در آمیخته بود یکی تقاضای کمک می کرد دیگری در حال گفتن اشهد آن لا اله الاالله بود و ما نیز که سالم مانده بودیم در آن گرد و غبار و دود و آتش عملاً قادر به انجام کاری نبودیم. چند دقیقه ای گذشت تا گرد و غبارها کنار رفت. ما با صحنه عجیبی مواجه بودیم. تعداد زیادی از برادران کرمانی ما به شهادت رسیده و یا مجروح شده بودند. به سرعت مجروحین را پانسمان و به عقب فرستادیم.

در آن شرایط دسته ما نیز یک شهید و دو مجروح داد. به شدت حالمان گرفته شده بود حدود ساعت 9 شب بود که فرمانده لشکر با تعدادی از فرماندهان به خط مقدم آمدند. زمان حرکت فرا رسیده بود. با فاصله یک متری از یکدیگر و در یک ستون شروع به حرکت کردیم. همه ما می دانستیم که باید بعد از 300 متر حرکت به قرارگاهی که در سمت چپ مان بود وارد می شدیم و قرار گاه را تصرف می کردیم. بعد از حرکت یکی از تانک ها را زدند و در همان زمان حس کردم پایم داغ شده است. ترکش ریزی به ساق پایم اصابت کرده بود. البته مشکل خاصی نداشتم. بعد از اصابت ترکش دوباره دنبال دسته به حرکت خود ادامه دادم. ناگهان متوجه شدم که در آن سوی جاده تعداد زیادی از نیروهای عراقی با هم بلند بلند به عربی صحبت می کنند. در این لحظه که به خود آمدم از قرارگاه و بقیه نیروهای گردان که حدود 160 نفر بودند هیچ خبر و اثری نبود. در همین حین متوجه شدم که تعداد زیادی تانک بر روی جاده در حال شلیک هستند. بله دسته ما و چند نفر از دسته 2 که حدود 35 نفر بودیم به اشتباه به عمق دشمن نفوذ کرده بودیم و بر اساس نقشه عملیات عمل نکرده بودیم. به نظر می رسید ما در محاصره دشمن هستیم. به شدت گیج شده بودیم. من سریع کنار گلستانه رفتم و به او گفتم که ظاهراً اشتباه آمده ایم. او نیز گفت من هم متوجه شده ام. سریع به بچه ها گفتیم  که در کنار جاده با فاصله از هم موضع گیری کنند. ما در جایی سنگر گرفته بودیم که در بالای سر ما تعدادی تانک در حال شلیک کردن بودند و دائم نقاط دور دست را می زدند. واقعاً بسیار تعجب بر انگیز بود که ما 35 نفر نتوانسته بودیم به نقشه عمل کنیم و چه اشتباه وحشتناکی را مرتکب شده بودیم.

  نشستن و دست روی دست گذاشتن هیچ فایده ای نداشت باید با یک فکر جمعی  خودمان را از این مخمصه نجات می دادیم. آهسته به بالای جاده خزیدم و با دیدن تانک ها واقعاً یکه خوردم. با فرمانده دسته و با فرمانده تیم ها و بچه ها در آن شیر تو شیر شروع به مشورت کردیم. یک نظر این بود که از همان کنار جاده برگردیم. نظر دیگر این بود که اگر برگردیم با کمین دشمن مواجه و قتل عام می شویم. یکی از بچه ها به نام کمال اسدی پیشنهاد داد که تانک ها را با نارنجک بزنیم. استدلالش این بود که ما که در این شرایط کشته می شویم و در بهترین حالت اسیر می شویم. پس بهتر است برای این که کاری کرده باشیم تانک ها را با نارنجک های دستی بزنیم. طرح او نیز این بود که همزمان تعدادی از نیروهای داوطلب به تعداد تانک ها در یک حرکت سریع به بالای تانک ها برویم و با باز کردن در تانک ها، نارنجک ها را داخل تانک بیاندازیم تا افراد داخل آن ها از بین بروند. من هم با این نظر موافق بودم.  کار سختی در پیش داشتیم. تانک ها دقیقا 18 دستگاه بود. تعدادی از بچه ها که تجربه بیشتری داشتند و داوطلب بودند، انتخاب شدند و به آن ها گفتیم که هر کدام از آن ها باید در کوتاه ترین زمان از تانک بالا رفته و در آن را باز کرده نارنجک را داخل آن بیاندازد. من و سعید گلستانه بچه ها را دو گروه کردیم. یکی از آن تانک های لعنتی هم سهمیه من بود. اصلا متوجه نشدم که چگونه به بالای تانک رفتم و در آن را باز کردم و نارنجک را در داخل آن انداختم. 13 نفر از بچه ها موفق شدند تانک ها را بزنند و 5 دستگاه تانک نیز پس از این که متوجه موضوع شدند از جاده پایین رفته و شروع به فرار کردن کردند.

عراقی ها از روی تانک های در حال فرار شروع به شلیک گلوله از تیربارها کردند. در همین زمان زانوی گلستانه مورد اصابت تیر قرار گرفت و 3 نفر از بچه ها نیز شهید شدند و چند نفر هم مجروح شدند. سریع مجروحین را به پشت جاده بردیم و به آرپی جی زن ها گفتم که تانک ها را بزنند. یکی از آرپی جی زن ها موفق شد یکی از تانک ها بزند. با منهدم شدن آن تانک بقیه تانکها دیگر شلیک نکردند و فرار را بر قرار ترجیح دادند. در این زمان دوباره سکوت مطلقی منطقه را فرا گرفته بود. فقط گاهی صدای آه و ناله مجروحان می آمد. سعید از من خواست که افراد سالم مجروحان و شهدا را رها کرده و جان خود را نجات دهند. هیچ کدام از بچه ها موافق نبودند که مجروحان را در آن جا رها کنیم و به عقب بر گردیم. در یک شرایط به شدت حساس و سختی قرار گرفته بودیم که کوچکترین اشتباه ممکن بود منجر به خسارت جبران ناپذیری شود.(ادامه دارد)                                  نویسنده:ابوطالب عزیزی

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۰
محله پایتخت

این خاطره توسط یکی از رزمندگان دفاع مقدس و هم محلی بزرگوار برایمان ارسال شده این خاطره در 3 قسمت منتشر می شود توصیه می کنیم حتماً آن را بخوانید. گوشه ایی کوچک از افتخارات این مرز و بوم است. نگارنده خاطره نوشته بود اگر می شود بدون نام منتشر کنیم ولی به نظر می رسد این اسناد بانام باید منتشر شود.

از راست به چپ: شهید علی مقیمی،  جانباز آزاده اکبر رسولی نسب و شهید حسن کرمی  این دو شهید در عملیات کربلای 5 به شهادت رسیدند.


 خاطره ایی از عملیات کربلای 5 با رمز یا زهرا نویسنده جانباز حاج ابوطالب عزیزی


قسمت اول

ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم             محتاج عطا و کرم فاطمه ایم

عمریست که از داغ غمش سوخته ایم             دلسوخته عمر کم فاطمه ایم

 

 این ایام مصادف با عملیات کربلای 5 است به همین مناسبت خاطره ای از عملیات کربلای 5 که یکی از بزرگ ترین عملیات های دفاع مقدس بود و با رمز مبارک یا فاطمه الزهرا(س) در منطقه شلمچه و شرق بصره انجام شد را به رشته تحریر در می آورم. ذکر این نکته نیز ضروری است که عملیات کربلای 5 از تاریخ 19/10/1365 تا اواسط اسفند همان سال حدوداً به مدت دو ماه  به طول انجامید. صحنه های عجیب و معجزه گونه ای در این عملیات اتفاق افتاده که به مرور نسبت به انتشار آن اقدام خواهم کرد. 

در پاییز سال 65 اعزام به جبهه ها در قالب سپاهیان محمد(ص) انجام می گرفت. به مرور جوان ها به جبهه ها اعزام و سازماندهی می شدند. با شناسایی منطقه و به مرور با آماده شدن گردان ها عملیاتی در منطقه ابوالخضیب(جنوب خرمشهر) طراحی شد. لشکر امام حسین نیز تعدادی از گردان های خود را برای انجام عملیات به اروند رود برد. گردان ما نیز به عنوان گردانی که باید در شب دوم عملیات وارد می شدیم به نخلستان های مجاور اروند در جنوب خرمشهر رفتیم. این عملیات با نام کربلای 4 در تاریخ 3/10/65 شروع شد. قرار بر این بود که گردان یونس لشکر 14 امام حسین(گردان غواصان ) پس از عبور از اروند رود و شکستن خط اول دشمن، گردان های عمل کننده ی  بعدی با قایق به آن سوی آب منتقل شوند و در منطقه جزیره ام الرصاص عملیات ادامه یابد. در همان لحظه شروع عملیات خبر رسید که عملیات توسط منافقین لو رفته و ما متحمل خسارات زیادی شده ایم و تعداد زیادی از رزمندگان لشکر در گردان های دیگر به شهادت رسده بودند.. هر چند  عملیات لو رفته بود و دشمن کاملاً از نحوه عملیات آگاه بود ولی با این وجود خط دشمن شکسته شد و گردان های خط شکن در آن سوی اروند مستقر شدند. در همان روز اول ارسال آذوغه و مهمات با مشکلات زیادی مواجه و تقریباً غیر ممکن بود. برآوردها حاکی از آن بود که در صورت ادامه عملیات با تلفات زیادی مواجه خواهیم بود. به همین دلیل برای جلوگیری از افزایش تلفات و هزینه های جانبی در رده های فرماندهی ارشد جنگ تصمیم گرفته شد عملیات متوقف شود.

ایستاده از راست: شهید محمد عزیزی، شهید سید سعید میرباقری، شهید جلال رنجبر، شهید محمد علی گرجی، ابوطالب عزیزی، محمد علی جاگیری و شهید سید علی ناشرالاحکام

نشسته از راست: شهید حسین کاظمی، ابراهیم غضنفری، شهید داود دهاقین، محمد رضا فاطمی نیا( خالوحاجی)و سعید متین(زینلی)  به تایید یکی از ایثارگران افراد حاضر در عکس همه خوانساری هستند.


گردان ما نیز بدون این که وارد عمل شود به مقر اصلی لشکر برگشت. حال بچه ها به شدت گرفته شده بود و غم سنگینی بر اردوگاه شهید عرب (یکی از مقرهای لشگر 14 امام حسین) حاکم بود. با این حال و روز بچه ها اگر موفق به انجام عملیاتی نمی شدیم باید تعداد زیادی از نیروها به مرخصی فرستاده می شدند. به همین دلیل فرماندهان ارشد جنگ تصمیم به انجام عملیات جدیدی گرفتند و این موضوع در سخنرانی فرمانده لشکر (شهید خرازی) اعلام شد. این روند نیز طبیعی بود چون که حدود 100 هزار نفر بسیجی تحت نام سپاهیان محمد به جبهه آمده بودند.

لذا عملیات کربلای 5 به فاصله 15 روز طرح ریزی و در تاریخ 19 دی در منطقه شلمچه و شرق بصره شروع شد. ذکر این نکته ضروری است که از اوایل سال ١٣۶۴ ایران تصمیم به انجام عملیاتی در شرق بصره داشت. و برنامه ریزی و شناسایی منطقه از قبل در دستور کار بود. در این فاصله 15 روز میان عملیات کربلای 4 و کربلای 5 بر اساس یک تاکتیک مشخص تعدادی از لشکرها برای انحراف دشمن به غرب فرستاده شدند و چند عملیات محدود نیز انجام دادند. به همین دلیل دشمن به شدت سرگردان شده بود. در منطقه ای که عملیات باید انجام می شد دشمن در فاصله میان خط ما و خط خودش آب انداخته بود و موانع زیادی مانند مین های خورشیدی و سنگرها و کانال های  بتنی محکمی ساخته بود که نمونه آن در تصویر مشاهده می شود. واقعاً عبور از آن ها بسیار سخت بود. این منطقه نزدیک ترین منطقه به بصره بود و دشمن برای آن اهمیت زیادی قائل بود.

قرار بر این بود که گردان ما پس از ورود غواصان و گردان امیرالمومنین(ع) با استفاده از قایق در همان شب نوزدهم دی وارد شود. ما عصر روز 18 دی در خط اول خودی که یک خاکریز بلند که به اصطلاح به آن دژ گفته می شد مستقر شدیم و کاملاً آماده اجرای دستورات بودیم. همان شب اول گردان های خط شکن کارخود را به خوبی انجام و خط دشمن در همان ساعات اول شکسته شد. وظیفه ای که به عهده گردان ما بود توسط گردان های خط شکن انجام شد و به همین دلیل گردان ما وارد عملیات نشد. ما تا ظهر روز بعد در همان دژ مستقر بودیم. در روز اول تعداد اسرای عراقی آنقدر زیاد بود که انتقال آن ها به عقب با مشکلات جدی مواجه شده بود. ظهر روز اول عملیات  که خط اول دشمن کاملاً تصرف شده بود ما با قایق به آن طرف رفتیم. سنگرهای خط اول دشمن با کانل های بتنی به هم وصل بود. ارتفاع این کانال ها حدود 2 متر بود. و انواع و اقسام خوردنی و مهمات در سنگرها وجود داشت. موانع و استحکامات دشمن به حدی بود که ما به شدت از این که این موانع در کمترین زمان فرو ریخته متعجب شده بودیم.

بعداز ظهر فرمانده رده های مختلف در یکی از سنگرهای تصرف شده فرماندهی دشمن جمع شدیم و نقشه را فرمانده گردان برایمان تشریح کرد. بنا بود همان شب خط دوم دشمن را تصرف کنیم. بر اساس شناسایی که انجام شده بود، دشمن در خط دوم نیروی زیادی در سنگرها و کانال های ارتباطی آن مستقر کرده و تصمیم داشت پاتک سنگینی انجام دهد. برنامه عملیات این بود که قبل از پاتک دشمن، ما باید آن ها را غافلگیر می کردیم و به خط آنها می زدیم. نقشه عملیات گردان ما این بود که در یک محدوده مشخصی دو گروهان از دو طرف راه  دشمن را بسته و گروهان سوم که گروهان ما بود اقدام به پاکسازی خط دوم(کانال ها و سنگرهای بتنی و خاکریزهای نونی شکل ساخته شده در پشت کانال های بتنی) نماید. در سمت راست گردان ما نیز گردان امام حسن و در سمت چپ ما یکی از گردان های لشکر عاشورا( استان آذربایجان شرقی و غربی و زنجان) عمل نمایند. یادم است در آن شب ماه حدود ساعت 1 نیمه شب غروب می کرد و ما نیز باید عملیات را پس از غروب ماه شروع می کردیم.. پس از توجیه تیم های تحت امر و خواندن نماز مغرب و عشا در یک ستون حرکت کردیم. در کنار یکی از خاکریز ها که حدود 300 متر با کانال های دشمن فاصله داشت پناه گرفتیم. تمام پچه ها در حال راز و نیاز بودند. واقعاً زیر نور ماه چه چهره های مصمم و نورانی را می دیدم که واقعاً از توصیف آن ها عاجزم. به عنوان معاون فرمانده دسته در کنار تک تک بچه ها می نشستم و با آن ها خداحافظی و حلالیت می طلبیدم. حدود ساعت 12 شب صدای هلهله و صحبت کردن عراقی ها توجه ما را به خود جلب کرد. اطلاعات حاصل از آرایش دشمن نشان می داد که چند گردان از سپاه هفتم عراق به صورت فشرده در کانال ها مستقر شده و تصمیم داشتند که به لشکر عاشورا پاتک بزنند. پس از مشورت فرماندهان تصمیم گرفته شد در همان ساعت 12 ما عملیات را شروع کنیم. سریع 3 گروهان از هم جدا شده و در 3 ستون اقدام به حرکت به سمت کانال ها کردیم و با بستن کانال ها شروع به پرتاب نارنجک به داخل کانال های دشمن نمودیم. جنگ تن به تن سختی بین ما و دشمن شروع شده بود. رشادت بچه های گردان باعث شده بود،  هیچ راه فراری برای دشمن باقی نمانده باشد. افرادی از دشمن که که موفق به بالا آمدن از کانال می شدند، توسط رزمندگان هدف قرار می گرفتند و به هلاکت می رسیدند. البته تعدادی از نیروهای خودی نیز مانند فرمانده گروهان ما ( برادرخالقی) به شهادت رسیدند. تلفات دشمن در داخل کانال به حدی بود که صبح که ما برای در امان ماندن از آتش دشمن مجبور شدیم به داخل کانال برویم، داخل کانال مملو از اجساد عراقی ها بود به طوری که هنگام حرکت در داخل کانال تمام قسمت های لباس هایمان خونی شده بود و باید از روی جنازه ها می گذشتیم. پس از تصرف کامل خط دوم و خاکریزهای نونی شکل پشت آن ساعت 10 صبح گردان ما را به عقب منتقل کردند. خاکریزهای نونی شکل برای این طراحی شده بود که دشمن تصمیم داشت پس از تصرف کانال ها توسط ایرانی ها، از طریق این خاکریزها ما را غافلگیر کند. ولی عملاً دشمن موفق نشد از این خاکریزها که گفته می شد طراحی آن توسط کارشناسان اسرائیلی انجام شده است، استفاده کند. ذکر این نکته ضروری است که در لحظه لحظه هشت سال دفاع مقدس لطف خدا و امدادهای غیبی همیشه شامل حال رزمندگان بود. در این جنگ نابرابر ما با دشمنی مواجه بودیم که تا دندان مصلح بود و کشورهای غرب همه جانبه از آن حمایت می کردند و در طرف مقابل ما با نیروهای بسیجی به قول اصفهانی ها گتره ای(غیر قابل کنترل) و ارتشی مواجه بودیم که بعد از انقلاب نیاز به سازماندهی مجدد داشت. البته اگر چه ما از نظر توان نظامی با دشمن قابل مقایسه نبودیم ولی مدیریت حضرت امام(ره) و ایمان و صفا و صمیمیت رزمندگان بی نظیر بود.


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۱
محله پایتخت

در باره انتخابات ریاست جمهوری

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۵۲ ب.ظ

بسمه تعالی


 پیرو درخواست بازدیدکنندگان وبلاگ در خصوص نظر مدیریت وبلاگ در مورد کاندیداهای ریاست جمهوری، به اطلاع می ساند این وبلاگ نظری در مورد کاندیداها ندارد و معتقد است همه کاندیداها صالح هستند و تاییدیه شورای نگهبان را با خود دارند. ما معتقدیم مردم ایران تحلیل گران خوبی هستند و به راحتی می توانند تشخیص دهند کدام یک از افراد در گذشته  عملکرد بهتری داشته است. به طور حتم وضعیت تورم، نرخ رشد اقتصادی، تعامل با جامعه جهانی و ده ها شاخص دیگر می تواند راهنمای خوبی برای انتخاب از میان نامزدهای محترم ریاست جهموری باشد.

مدیریت وبلاگ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۵۲
محله پایتخت

امروز صبح با این پیام در مورد شهید محمدرضا عزیزی در وبلاگ مواجه شدم واقعاً شهدا زنده اند و ناظر بر اعمال و رفتار ما.


""  سلام .من محمد ۳۲ ساله اهل شهر رشت هستم امروز ۱۹ تیر سال ۹۵ هست، دیشب تمام مدت خواب میدیدم با یه پسر جوون باهم دور میزنیم و ایشون خیلی شاد و سرزنده بودن ، جزییات کمی از  خوابم یادم مونده فقط یادمه توی یه شهر کوچیک دور میزدیم.اما قبل از پاشدنم از خواب این جوون بهم گفت من شهید شدما!!! با تعجب اسمشو پرسیدم بهم یه میدون رو نشون داد گفت اسمش روشه، دیدم نوشته شهید محمد رضا عزیزی .... از خواب پاشدم چند بار اسمشو تکرار کردم که یادم بمونه و اومدم تو اینترنت سرچ کردم ، شهدای زیادی به این اسم بودن اما این عکسه نفر دوم تو سایت شما همون پسر جونه...من تا حالا خوانسار نیومدم و تا الان اصلا نمیدنستم کجاست ! اما ایشون و من سرحال و خوشحال ،دیشب تا صبح با هم خندیدیم و صحبت کردیم و گردش کردیم، ...‌حیف این جوونا که الان بین ما نیستن.   روحش شاد. از طرف من به خانوادش سلام برسونید.""



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۰:۵۵
محله پایتخت

خاطره ایی از اعزام به جبهه به گویش خوانساری

جمعه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۵۹ ب.ظ

این خاطریه مال خومو داشیا. چون یگ یاقائیژ یگ اندان منفیو. اگه ادونگو یاقایی منتشر کردین قضیه سیگاره حذف کردین.

سال 61 که بشتمین پادگان نجف آباد واسه آموزش. یگ شی مین خشم شبانه هاماژون ببرت از وسط یگ رود خونه ایی اطراف نجف آباد که تا بالای کمرمون بیشته به مین او اون جی وسط زمسون.

وقتی ورگردایمین من به شدت سرمام بخورت و تب و لرز شدیدیم دارت. فکره کردان یگ 15 رویی از آموزشمون بیدشته به.

من ژون ببرت دکتر. خیلی حالم ود به.خلاصه خب نگنایان. به خاطر همین ورژونگرنایان خوسار.

تا بومیمین به خومون بجنبمین بعد عید گنا وا ابی نگنا پادگان بشان.صبرم کرد امتحانا خرداد تموم گنا.

بعدژ هر رو اشیدان بسیج و التماسم کرت مون برسننده جبهه. آخه 15 روم آموزش بدیبه.

ابی حیصلم ندارت بشان آموزش. اونا اژونه وات نه باید دوبره بشه آموزش بینه. فکر کران طبرزدی بیدربه مین بسیج.

اندی پیلم کرت تا این که اژونوات تو که سرهامات بخورت. به شرطی که آقاجاند باره امضا کرو، اعزامد کرمین.  البته این جی بواژان واسه پادگانه جی اثر انگشت آقاجانمم جعل کرته به.

مکافاتیمون دارت، اول که قبیلژون ندکرت بعدژ جی خا اژونوات آقاجاند باره رضایت هادو. مگه آقاجانم اتومه رضایت هادو. بژونم بیات آقاجانم بیدرنی. آخه آقاجانم مین یگ رزی مین تیرون و کروند کارژه کرت. خلاصه راضی گناننده که آجیم امضا کرو.

چند رویی جی ری مخ آجیمم کار بکرت تا بومه امضا کرو. حتی بژم بیات اگه نوره امضا کره اشان از پشت بونه خوم پرت کران ژیر. آجیم اژوات: ژیر خاک شی شالا، ادگو گور بشه. تو بلد نیه شلوارد بکشه بالا. اونوقت چه جوری ادگو بشه با عراقیا بجنگه

وچه هاچین درسد ورخون. بژم بیدوات مانی حالا که مدرسا تعطیلو.

تازه اگه ادگو مون ژیر خاک بشان. باید بوره امضا کره تا مون بشان جبهه شاید ژیر خاک بشتان.

این جوری ژیر خاک رفتن خیلی ویدرو تا این که خوم از پشت بونه پرت کران ژیر!!

اژ وات: هالا مون یگ چیم  بوات، مون لال گنان مانی: تو جی زووند گزه گیر.

 

خلاصه با این پیله کرتن مون آجیم یگ رو بومه مین بسیج وا ورق رضایتش امضا کرت.

البته یکی از دلایلی که باعث گنا آجیم راضی گنو، این به که محمود و علی اصغر(احمد ) عزیزی جی بنا به با اون اعزامه بشنده جبهه.

خلاصه بنا گنا رو 5 تیر سال62 بشمین. مون یگ شی جی مین رز مون افطاریم هادا.  خیلی از وچایی که امونگوا بشمین اون شی بیدردنده

تازه وچا تا سحر جی بموندنده. مجبور گنایان سحری جی هادان. علی مقیمی و محمود عزیزی جی اون شی خیلی کمکژون کرت.

آخر شی واسه این که درخوسنده مین رزه بشتمین با فرغون لحاف کرسیمون بارت.  اون شی آجیم تاسکبابژ راس کرتبه. که خیلی خوشمزه گنابه.

اون شی به خاطر این که یکی از وچا  سیگارژ بکشابه خیلی کتکژ بخورت(معذرتم ادگو از دون ببخچدین اونمون پتو پیچ کرت وا تا اژخورت بیمونخوست بعدژ جی مین پتو چهار نفری بیمونخوست به درختا)

بعد سحر جی تا صاحب زیر لاحافا درخفتنده. صاحب ابوالقاسم مقیمی و فضل الله داشی کیسرای علی، بومنده مین رزه وا اوژون واکرت زیر لاحافا. داستانیمون دارت با اونا.

خلاصه سردون درد ناران، رو اعزام. محمود عزیزی، حسین کاظمی، ابریم غضنفری، رضا خالوحاجی( من ننان مین خاطره دست ببران اون وقت فامیلش خالوحاجی به نه فاطمی نیا)، باقر قاضی، غلامرضا جهانگیری، احمد عزیزی، علی پورهاشمی، حسن مجتبایی، جلال رنجبر، محمد بهرامی فر، علی ناشرالاحکام، غلامرضا میرشفیعی، مرتضی حبیبی وا یگ چند تایی تر از وچا جی هیدنده که یادم نی. البته عکس اعزامه هو که ژیر خاطریه منتشر کران.

چون ماه روزه به، مینیبوسه مون پر خورتنی کرتبه تا از حد ترخص که رد گنایمین بخورمین.

مینی بوسه وقتی نزدیکای دومنی برسا. حمله مون کرت به خوراکیا. هالا بخور و کی بخور، زردلی، گیلاس، البالی، نون پنیر وا ...

خلاصه اون رو اعزام گنایمین اصفون وا از وا جی  بشتمین انرژی اتمی شهرک دارخوئین گردان امام حسین از تیپ امام حسین. چند رو بعدژ جی سرمون از سنندج برنارت.

 

پ. ن: انتظار نداربدین اومحل یگ وچه پونزه شونزده ساله ای مثل من فکر ود به سرژ بینه خوسو.

 این عکسه جی از همون اعزامو 👇👇

    راوی ابوطالب عزیزی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۹
محله پایتخت

سه لام

امگو یگ خاطره ای از جبهه واسدون بواژان.

سال 63 مون با وچای خوسار خط مقدم جبهه منطقه عملیاتی فاو دردمین. فرمونده گردانمون شهید سید اکبر صادقی به.

چون اکثر وچا گردان خوساریدنده، به خاطر این که تماس بیسیم چیونجی خوساری به، مون بیسیم چی گردان هیدان. فاصلمون با عراقیا بعضی یاقا مین خط به پنجا متر جی نرسا.

جوری به که کنسرو ماهی یا کمپوت گیلاس و البالی و سو و گلابیمون  با دس پرته کرت واس عراقیا.

خطمون خیلی خطرناک به، ری این حساب مون مجبوریدان که شوما تا صاحبا خم هاچینان پا بیسیمه. ولی روا که خطر حمله کمتر به، یکی از وچام  هاچیژنا پا بیسمه.

یگ شی که تا صاحب کارم تموم گنا، نما( نماز) ورخوند که درخوسان. بعد نما شروعم کرت به سلام دادن به سه طرف.

ایزن که سمت مشهد ویسایان امدارت به امام رضا سلامم هادا یگهو دلم پرژ بکشا به سمت مشد، جوری که تا سلامم هادا بیمخوست زیر برمه.

اموات یا امام رضا الان چند سالو نگنو بوران مشد. پیل جی نداران. پس چه کران. ریم جی ورنترسو از کسی پیل غرض بکران. خود زونه. خیلی دلم تنگد گنو.

اینم بواتا و درخوفتان . چشمم گرم نگنابه که صدا ماشین تدارکات که صحبونه  نون و گرمکژ بارتبه بلند گنا.

چون اون منطقیه مین دید مستقیم عراقیها هیدمین،  رانندیه شروعژ کرت به بوق و داد و بیداد که بابا یکی بیو اینا تحویل گیرو، جالب این به که اومحل هیش کدوم از وچا مین سنگرمون درنیدنده، ننان کادرنده. خلاصه من چاره ایم ندارات مجبور کنایان وریسان وا آذوغیه تحویل گیران.

ابی خو از کلم بپرا وا بشه، شروعم کرت با گرمکا فالوده راس کران. بومان بشان لیوانا جلی سنگره بشوران یگ خمپاره ای بیکفت ری سنگره وا چند تا ترکشم نوش جان کرت. 

جوری که با هواپیماسر از مشدم برنارت. خلاصه بعد از یگ مدتی که یگ مقدار ریبرا گنایان هر شی با عصا  از مریض خونیه مین مشد اشیدان حرم  تا صاحبا.

خلاصه اسکان و صحبونه و نهاهار و شام همه مین مریض خونیه مفتی. وا زیارت دلچسب . اموات امام رضا نیکردان که هواسد به همه یاقاهو. وچا اون رو من از آرزوم تا اجابت آرزوم نیم ساعتژ  نکشا. مشخص گنا امام رضا نه مشد و نه خط مقدم بلکم هر یاقا که بواژدین بیدرو

.

جانباز اکبر بخشی نفر اول نشسته از چپ و در کنار ایشان شهید اکبر تولایی و شهید سید سعید میرباقری.

شهیدسیداکبر صادقی نفر اول ایستاده از راست.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۹
محله پایتخت

قسمتی از وصیت نامه شهید سید سعید میرباقری

پنجشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۱۶ ب.ظ


شهید سید سعید میرباقری:

شهید سعید است و شهادت سعادت، بار خدایا این بار از تو چیزی می خواهم که می دانم به این زودی ها نصیبم نمی کنی، از تو شهادت را می خواهم من به داشتن چنین والدینی افتخار می کنم که فرزندشان را در راه خدا تربیت کرده اند.

شهید سید سعید میرباقری تک فرزند پسر خانواده بوذ.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۱۶
محله پایتخت

به مناسبت عملیات بیت المقدس( فتح خرمشهر)

دوشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۱۰ ب.ظ
سوم خرداد مصادف با سال روز آزادسازی خرمشهر از چنگال بعثیان است. این روز نقطه عطفی مهم در جنگی که 8 سال بر ما تحمیل شد را رقم زد. به همین مناسبت روند عملیات که حدود 20 روز به طول انجامید را مرور می کنیم.

مرحله اول: در محور قرارگاه قدس (شمال کرخه کور) به دلیل هوشیاری دشمن و وجود استحکامات متعدد، پیشروی نیروها به سختی امکان پذیر بود و در این میان تنها تیپ های 43 بیت المقدس و 41 ثارالله موفق شدند از مواضع دشمن عبور کرده و منطقه ای در جنوب رودخانه کرخه را به عنوان سرپل تصرف کنند. عدم پوشش جناحین این یگان ها باعث شده بود که فشار شدید دشمن بر آن ها وارد شود. 

در محور قرارگاه فتح، یگان های خودی ضمن عبور از رودخانه به سرعت خود را به جاده اهواز – خرمشهر رسانده و به ایجاد استحکامات و جلوگیری از نقل و انتقالات و تحرکات دشمن در جاده مذکور پرداختند. 

در محور قرارگاه نصر، به دلیل تاخیر در حرکت و وجود با تلاق در کنار جاده اهواز – خرمشهر و هم چنین تمرکز دشمن در شمال خرمشهر، نیروهای این قرارگاه نتوانستند به اهداف مورد نظر دست یافته و با قرارگاه فتح الحاق کنند. 
الحاق کامل قرارگاه نصر با قرارگاه فتح و هم چنین تصرف اهداف مرحله اول قرارگاه قدس در دستور کار عملیات شب دوم قرار گرفت که با انجام آن تا حدودی اهداف مورد نظر محقق شد، لیکن برخی رخنه ها همچنان باقی بود تا این که سرانجام پس از 5 روز، جاده اهواز – خرمشهر از کیلومتر 68 تا کیلومتر 103 تثبیت و کلیه رخنه ها ترمیم شد. 

مرحله دوم: در این مرحله آزاد سازی خرمشهر از دستور کار عملیات خارج و تصمیم گرفته شد که قرارگاه های فتح و نصر از جاده اهواز – خرمشهر به سمت مرز پیشروی کنند و قرارگاه قدس نیز ماموریت یافت تا به صورت محدود برای تصرف سرپل در جنوب کرخه کور اقدام نماید و سپس آن را گسترش دهد. 

دشمن با مشاهده جهت پیشروی نیروهای ایران به طرف مرز، لشکر های 5 و 6 خود را به عقب کشاند. به نظر می رسید این عقب نشینی با دو هدف انجام شده باشد: یکی جلوگیری از محاصره و انهدام این لشکرها، و دیگری تقویت هر چه بیشتر خطوط پدافندی بصره و خرمشهر. 
در پی این عقب نشینی که از ساعات اولیه روز 18/2/1361 آغاز شده بود، نیروهای قرارگاه قدس ضمن تعقیب نیروهای دشمن، تعدادی از آن ها را که از قافله عقب مانده بودند، به اسارت خود درآوردند و در نتیجه جاده اهواز – خرمشهر (تا انتهای جنوب منطقه ای که توسط قرارگاه نصر به عنوان سرپل تصرف شده بود) و نیز مناطقی همچون جفیر، پادگان حمید و هویزه آزاد شدند. 

مرحله سوم: در این مرحله، قرارگاه نصر ماموریت یافت تا حرکت خود را به سمت خرمشهر آغاز نماید. نیروهای عمل کننده که متشکل از چهار تیپ مستقل سپاه پاسداران و دو تیپ ارتش بودند، در آخرین ساعات روز 19/2/1361 عملیات خود را آغاز کردند؛ اما به دلیل هوشیاری دشمن و تمرکز نیرو در خطوط پدافندی اش، نیروهای خودی در انجام ماموریت خود توفیق نیافتند. تکرار این عملیات در روز بعد نیز به شکست انجامید. به همین خاطر تصمیم گرفته شد تا برای انجام عملیات نهایی فرصت بیشتری به یگان ها داده شود. هم چنین مقرر شد دو تیپ المهدی (عج) و امام سجاد علیه السلام از قرارگاه فجر نیز در حرکت بعدی استفاده شود. 


به وجود حضور گسترده هواپیماهای عراقی در آسمان منطقه، عقابان تیزپرواز نیروی هوایی ارتش در پشتیبانی از یکان های رزمنده، در صحنه عملیات بیت المقدس حضوری فعال داشتند و با بمباران پل شناور عراقی ها بر روی شط العرب و مناطق تجمع آنان در آن سوی رودخانه، نقش ارزنده ای در آزاد سازی خرمشهر ایفا کردند. 
در اواخر روز دوم خرداد، قرارگاه کربلا پس از بررسی آخرین وضعیت، تصمیم گرفت تا نیروها با ورود به شهر، آنرا از لوث وجود نیروهای عراقی پاک گردانند. و در سه بامداد روز سوم خرداد واحدهایی از رزمندگان ایران به آن سوی رودخانه وارد شدند. 
از طرف دیگر جمعی از نیروهای عراقی با استفاده از تاریکی شب و قایق اقدام به فرار کردند که تعدادی از این قایق ها توسط تکاوران نیروی دریایی هدف قرار گرفت و سرنشینان آن ها غرق شدند. 

نیروهای عراقی از ساعت سه و پنجاه دقیقه بامداد تا نیم بعد ازظهر روز سوم خرداد از سمت شلمچه 3 بار اقدام به پاتک کردند و تلاش نمودند تا از طریق جاده شلمچه – خرمشهر حلقه محاصره خرمشهر را بشکنند، اما هر بار با پایداری و مقاومت دلاورانه رزمندگان ایرانی مواجه شدند و با دادن خساراتی عقب نشینی کردند. 
در ساعت 11 صبح روز سوم خرداد در حالی که درگیری شدیدی بین قوای ایرانی و نیروهای عراقی در شمال نهر خین جریان داشت و دشمن در فکر شکستن حلقه محاصره خرمشهر بود، رزمندگان ایرانی از جناح غرب و خیابان کشتارگاه وارد شهر شدند. ناحیه گمرک خرمشهر در کنار اروند اندکی مقاومت کرد که آن هم به سرعت در هم شکسته شد. 
در ساعت 12 قوای ایران از سمت شمال و شرق وارد شهر شدند و نیروهای متجاوز بعثی که 24 ساعت در محاصره کامل قرار داشتند، راهی جز اسارت یا فرار و یا کشته شدن نداشتند. بدین جهت واحدهای عراقی گروه گروه به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند. 

در ساعت 2 بعد از ظهر، خرمشهر به طور کامل آزاد شد و پرچم پر افتخار جمهوری اسلامی ایران برفراز «مسجد جامع» و پل تخریب شده خرمشهر به اهتزاز درآمد. 
بدین ترتیب این شهر مقاوم که پس از 35 روز پایداری و مقاومت در 4 آبان 1359 به اشغال دشمن درآمده بود، پس از 578 روز (19 ماه) اسارت، بار دیگر به آغوش گرم میهن اسلامی بازگشت و پیکره پاک آن از لوث وجود متجاوزان تطهیر گردید. 
رزمندگان اسلام در اولین اقدام خود پس از آزاد سازی شهر، نماز شکر را در مسجد جامع خرمشهر اقامه کردند. خبر آزاد سازی خرمشهر به سرعت در همه جا طنین افکند و ملت ایران اسلامی را که مدت ها در آرزوی شنیدن چنین خبر مسرت بخشی بودند، غرق در شادی و سرور کرد. مردم به خیابان ها ریختند و با پخش شیرینی به جشن و شادی پرداختند. در پایان آن روز امت شهید پرور ایران با حضور در مساجد، نماز شکر به جای آورده و با فرا رسیدن شب به یمن پیروزی حق بر باطل بر پشت بام ها ندای الله اکبر سردادند.

کلیپ زیبایی از شهدای خوانسار توسط یکی از همشهری های گرامی ساخته و برای ما ارسال شده است. به مناسبت سالروز آزاد سازی خرمشهر این کلیپ زیبا را منتشر می کنیم.

افراد در عکس: 
ردیف اول از سمت راست: شهید احمد حافظی، شهید سید اکبر صادقی، جانباز ابراهیم غضنفری، شهید اکبر علی احمدی، و جانباز مسعود اسدی
ردیف دوم از سمت راست: شهید مجید علایی، محمد رضا فاطمی نیا( خالوحاجی)، شهید سید محمد مهدوی و نفر ایستاده چسبیده به ستون: شهید حبیب اله صالحیان
این عکس گردان موسی ابن جعفر لشگر 14 امام حسین است که در مسجد جامع خرمشهر گرفته شده است. فرمانده گردان سردار  شهید سید اکبر صادقی بوده است.
     

۲۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۱۰
محله پایتخت

مروری بر خاطرات تابستان سال 1364 در پاسگاه زید عراق

چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ

شهدای عکس بالا

نفرات اول تا چهارم ایستاده از راست:شهید محمود عزیزی، شهید سید سعید میرباقری، شهید جلال رنجبر و شهید گرجی

نفر اول ایستاده از چپ: شهید سید علی ناشرالاحکام

نفر اول نشسته از راست: شهید حسین کاظمی

نفر سوم نشسته از راست: شهید داود دهاقین

تابستان سال 1364 در خط مقدم پاسگاه زید بودیم. 

زید پاسگاهی است مرزی در حد فاصل منطقة کوشک و شلمچه، و یکی از مسیرهای تهاجم بعثی ها در ابتدای جنگ به خاک میهن عزیزمان و به واسطه جادة بین المللی که تا قبل از انقلاب در کنار این پاسگاه وجود داشت، تهاجم از این مسیر به سادگی صورت گرفت و نیروهای عراقی خود را به سه راه حسینیه رساندند و سپس به طرف خرمشهر حرکت کردند.
زید، با دلاوری های رزمندگان در عملیات رمضان آزاد شد؛ عملیاتی در ماه رمضان، در تیرماه 1361. بچه ها از زید گذشته بودند، اما موانع صعب العبور و ترفندهای جدید دشمن سبب شد مواضع ما در خاک دشمن تثبیت نشود و آخرین خط دفاعی در همین پاسگاه زید شکل بگیرد. پاسگاه زیدی که شهدای آن غالباً تشنه بودند و خیلی از آنها در موانع و خاکریزهای مثلثی به جا ماندند. با این حال که نتوانستیم مواضع خود را در خاک عراق تثبیت کنیم، اما رزمنده ها، چه سوار بر موتور و چه پیاده آنقدر تانک زدند، که عملیات رمضان معروف به شکار تانک شد.
بار دیگر سال 62 پاسگاه زید، یکی از محورهای حمله به دشمن در عملیات خیبر بود که این بار هم از این محور موفق به کسب نتیجه نشدیم. از آن زمان به بعد پاسگاه زید خط پدافندی شد.

خط دفاعی ما آنجا تثبیت شده بود. ایران در سال 1364 دوباره تصمیم گرفت با حفر تونلی عملیات جدیدی را شروع کند. تقریباً فاصله ما با عراقی ها 800 متر بود. تونل به نیمه های خود رسیده بود که عراق متوجه می شود. عراق بین خط ما و خودش را آب رها کرد. آن شبی که آب به سنگرها نفوذ کرد ما خط بودیم. تمام پتوهای ما خیس شده بود خیلی حالمان گرفته شده بود به خصوص بچه هایی که شب و روز کانال را حفر می کردند و خاک ها را با گونی به بیرون منتقل می کردند. به دستور فرماندهی لشگر 14 امام حسین خط مقدم به عقب تر منتقل شد ولی خط اصلی برای حفاظت و نگهبانی همان خط قبلی بود. برای پشتیبانی و جابجایی نیز بین دو خط و بر روی آب با فاصله پل شناور نصب شده بود و ما از طریق همین پل های شناور به خط جلویی می رفتیم. بین دو خاکریز که حدوداً 200 متر فاصله بود حدود 1 متر عمق آب بود. وسط تابستان و هوا خیلی گرم بود چند روزی بود که وسوسه شده بودم وسط روز بپرم داخل آب ولی خوب بر این وسوسه غلبه می کردم و به زمان دیگری موکول می کردم. یک روز که هوا خیلی گرم بود طاقت نیاوردم  وسط روز که معمولاً به دلیل گرما تردد کم بود بدون هیچ مکسی از خاکریز گذشتم و در حال حرکت بر روی پل شناور در عمیق ترین جا بدون معطلی به آب پریدم. انگار دنیا را به من داده بودند. چند دقیقه ای نگذشته بود و در حالی که از لذت خنکی در خیالات خودم غوطه ور بودم صدای زوزه وحشتناکی آمد و حس کردم صورتم داغ شد. چند لحظه ای گیج بودم به خودم آمدم و از آب بیرون پریدم. بله خمپاره ای کنارم خورده بود ولی عمل نکرده بود ولی موج آب به شدت به صورتم پاشیده بود. آن روز من سالم ماندم. اگر اون خمپاره عمل می کرد چیزی از من باقی نمی ماند. قسمت ما این بود که زنده بمانیم و تا پایان جنگ شاهد پرواز بهترین دوستانمان باشیم.  


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۷
محله پایتخت